نام: Albert fish. تاریخ تولد: 1870. تعداد قربانیان: حدود 15 نفر. تاریخ مرگ: 1936. جمله معروف: هیچکس نمیتواند ادعای معصومیت بکند. او در شهر واشنگتن و در خانواده ای که سابقه بیماریهای روانی و اعتیاد به مشروبات الکلی داشتند بدنیا آمد و در آن زمان بسیاری از اقوامش در تیمارستان بستری بودند و آلبرت نوزاد را ندیدند. در سن 5 سالگی پدر آلبرت مرد و مادرش بدلیل اینکه مجبور بود کار کند نمیتوانست همزمان از آلبرت نیز مواظبت کند بنابراین آلبرت را به یتیم خانه فرستاد در آنجا آلبرت زندگی سختی را تجربه کرد ولی توانست نقاشی ساختمان و دکور داخلی ساختمان را بیاموزد و در نهایت تشکیل خانواده داد و صاحب 6 بچه شد ولی زنش او را رها کرد و با مرد دیگری فرار کرد و آلبرت مجبور شد بچه هایش را به تنهایی بزرگ کند او قوانین عجیب و غیر عادی مذهبی را در خانه پیاده میکرد او تکه چوبی داشت که همانند برس سر بود ولی او را با میخ درست کرده بود و بچه هایش را با او تنبیه میکرد در شبهایی که ماه کامل بود از بچه هایش میخواست که بهراه او خوراکیهای عجیبی را بخورند او مردی بسیار مذهبی بود و به همین خاطر میان مردم محترم و قابل اعتماد بود او در روزنامه آگهی تبلیغاتی برای کارش چاپ کرده بود و مردم شهر کارهای نقاشی ساختمان و دیگر کارها را به او میدادند. روزی تماسی با او گرفته شد و او برای انجام کار به خانه خانواده "باد" رفت زمانیکه در را مادر خانواده باز کرد و آلبرت دختر خردسال خانواده یعنی گریس را دید دیگر نتوانست از فکر گریس خودش را آزاد کند و تصمیمش برای خوردن گریس را همانجا گرفت او بعد از انجام کار نقاشی منزل خانواده "باد" از مادر گریس خواست که به او اجازه بدهد گریس را با خودش به جشن تولد یکی از بچه های برادرش ببرد مادر گریس که با دیدن این پیرمرد به ظاهر مهربان خیال بدی در ذهنش نقش نمی بست اجازه داد که گریس را با خودش به جشن تولد خیالی ببرد و دیگر هیچوقت دخترش را ندید آلبرت بعدها چندین نامه برای مادر گریس نوشت که در یکی از آنها او میگوید: آن روزی که شما موافقت کردید که من گریس را با خودم ببرم او را به یک خانه خالی در محله چستر بردم وقتی به آنجا رسیدیم از او خواستم بیرون خانه منتظرم بماند او رفت و از اطراف خانه شروع به گل چیدن کرد من به طبقه بالای خانه رفتم و تمامی لباسهایم را در آوردم تا خونی نشوند بعد از پنجره از گریس خواستم که به من ملحق شود او به داخل خانه آمد زمانیکه مرا لخت دید شروع کرد به گریه کردن و میخواست فرار کند ولی من او را گرفتم و او گفت که به مامانم میگم او را به طبقه بالا بردم و لباسهایش را در آوردم او مرا گاز میگرفت و با لگد میزد من او را خفه کردم و بدنش را به قطعات کوچک تقسیم کردم تا بتوانم گوشت خوشمزه او را با خودم به خانه ام ببرم 9 روز طول کشید تا توانستم همه گوشتش را بخورم اگر میخواستم میتوانستم بهش تجاوز کنم ولی اینکار را نکردم او باکره مرد. پلیس از طریق نامه هایی که مینوشت توانست آلبرت را دستگیر کند و بجرم کشتن گریس باد محاکمه کند آلبرت در دادگاه گفت که این بلا را به سر صدها نفر دیگر نیز آورده است ولی بدلیل نبود مدرک پلیس حرفش را باور نکرد او به مرگ با صندلی الکتریکی محکوم شد زمانی که در زندان بود مامورین دیده بودند که نمیتواند به درستی بشیند او را به بیمارستان بردند و دکترها از او عکس X-RAY گرفتند و متوجه شدند که 27 سوزن را بین پاهای خودش فرو کرده او اینکار را برای لذت بردن انجام داده بود زمانیکه او را اعدام کردند 65 سال داشت و پیرترین اعدامی تاریخ آمریکاست.