طرفداری- ده سال پیش در چنین روزی، آندره آغاسی در دور دوم رقابت های یو اس اوپن 2006 در آخرین بازی دوران حرفه ای خود برابر بنجامین بکر 25 ساله به میدان رفت.
آندره 36 ساله بود و از چندی پیش روز ها به شماره افتاده بودند. آندره کسی را در تاریکی نگذاشته بود، قبل از یو اس اوپن اعلام کرد که این آخرین تورنمنت او خواهد بود و بعد از آخرین بازی اش در این گرند اسلم برای همیشه از تنیس حرفه ای خداحافظی خواهد کرد.
آندره یک سال پیش از آن به فینال رسیده بود و مغلوب راجر فدرر جوان شده بود. چهار سال پیش از آن رقیب سال های گذشته او پیت سمپراس در همین تورنمنت و بعد از کسب آخرین قهرمانی خود از تنیس کناره گرفته بود. رفتن آندره مهر نهایی بر پایان یک عصر بود، بر پایان یک نسل. هواداران او همه جا، و هموطنانش در نیویورک این آخرین ثانیه ها را با عذاب و دل نگرانی نگاه می کردند.
قبل از بازی با بنجامین بکر، آندره دیداری پنج سته و طاقت فرسا را برابر مارکوس باغداتیس به پایان برده بود. آخرین پیروزی دوران حرفه ای او. آن پیروزی به همه دلیلی برای رویاپردازی داده بود. آندره چشمه هایی از روز های جوانی اش را رو کرده بود. اما آن دیدار دو روز به درازا انجامید. همه می دانستند بدن آندره پیر و خسته شده، همه می دیدند که دیگر این جسم تاب و توان ساعت ها دوندگی و ضربه زدن به توپ را ندارد. کمر آندره دیگر یاری نمی کرد، در آن هفته او چهار تزریق انجام داده بود، برای آرام کردن درد، برای فرونشاندن التهاب؛ بدنش پایان را فریاد می کشید و این آمپول ها برای ساکت کردن آن کافی نبودند.
ست چهارم. 6-5. 40-0. بنجامین بکر پشت بیسلاین ایستاد. برای مچ پوینت سرویس می زد. دیگر حتی برای خیال پردازی هم دیر شده بود. همه جمعیت دیوانه وار تشویق می کردند. بیش از 23 هزار نفر در آرتور اَش. می دانستند این پایان کار است. همسرش استفی گرف و دو فرزند کوچکشان از جایگاه نگاه می کردند. داور از جمعیت تشکر کرد و خواست که اجازه بدهند تا بازی دنبال شود. بنجامین توپ را به هوا پرت کرد و ضربه زد. توپ در زمین خوابید. آندره رفت سمت تور و دست بنجامین را فشرد. رفت کنار زمین، روی صندلی نشست و حوله ای روی صورت خود انداخت. اشک ها سرازیر شده بودند. همه سر پا ایستاده بودند و تشویق می کردند. قهرمانشان را. اسطوره شان را.
آندره بلند شد. به وسط زمین آمد. طبق عادت همیشه برای هر چهار گوشه استادیوم بوسه ای فرستاد و تعظیم کوتاهی کرد. به نزدیک تور رفت و میکروفن را در دست گرفت و با بغض شروع به صحبت کرد:
اسکوربورد می گوید که امروز من باختم، اما آنچه اسکوربورد نمی گوید چیزی است که به دست آوردم. در طول 21 سال من وفاداری پیدا کردم. شما در زمین بازی و در زندگی من را حمایت کردید. الهام بخش من شدید. من را به سوی موفقیت هل دادید؛ گاهی حتی در بدترین لحظاتم. و من سخاوت پیدا کردم. شما شانه هایتان را به من دادید تا روی آن بایستم و به رویاهایم برسم، رویاهایی که بدون شما ممکن نمی بودند. در طول 21 سال، من شما را پیدا کردم؛ و من، شما و خاطره شما را، برای همیشه با خود خواهم داشت.
ممنون برای خاطرات آندره.




