این مقاله ایی هست که به نظر بسیاری از روزنامه نگاران و کارشناسان و طرفداران فوتبال مورد قبول قرار گرفته است این مقاله به 5 قسمت تقسیم شده که میتواند ذهن شما طرفداران فوتبال را در مورد این شخص یعنی خوزه مورینیو یا جوزه مورینیو عوض کند و نگاهی جدید به نگرش این مربی پیدا کنید که در حال حاضر در سن 50 سالگی به افتخارات متعددی رسیده و چه بسا تا دوران بازنشستگی تعدا افتخارات این مربی افزایش پیدا کرده و روزی بهترین مربی تاریخ یا جزئی از بهترین مربیان تاریخ شود ! دو: نفرت ریشه دار مورینیو از امپراطوری ایدئولوژیک اف سی بارسلونا از همان روزی آغاز شد که ون گال بزرگ به کرایف و دیگر زمامداران بارسا توصیه کرد پس از او آنالیزور جوان پرتغالی را به مربیگری تیم برگزینند و در بی میلی ای دوطرفه این اتفاق هرگز رخ نداد. درباره بی ظرفیتی و بی رحمی فضای کاتالونیا دیگران هم بارها و بارها گفته اند و نالیده اند. از خود ون گال تا لوئیز انریکه، از لوئیس فیگو تا فرانک ریکارد و از رونالدینیو تا ساموئل اتوئو. کاتالانها فوتبال را عرصه ای برای ارضای خواسته های هویتی و سیاسی خویش می دانند و چنین رویکردی آن قدر فناتیک و انعطاف ناپذیر است که مجموعه بارسا را از این نظر در دنیای فوتبال منحصر به فرد کرده است. مجموعه های ایدئولوژیک در همه دنیا به یک شیوه عمل می کنند. رویکردهای آنها به شدت پوپولیستی است و بر توسن پسند عوام و موج احساسات عمومی سوارند. آنها برای مردم نقش مار می کشند و همه چیز از جمله شکل فوتبالشان هم عامه پسند است. طبیعی است که با چنین شیوه ای طرفداران زیادی پیدا می کنند و هرگونه مخالفت و مقاومتی را هم با چوب افکار عمومی خنثی می کنند. شیوه بازی بارسا دقیقا از همین قاعده پیروی می کند. نگاه عامه وقتی یک بازی فوتبال را تماشا می کند به دنبال حمله بیشتر، پاس بیشتر و دریبل بیشتر است. از نظر او مهارت تنها در پاسهای ژاوی و دریبلهای مسی معنا می شود. او سیو حیرت انگیز ژولیو سزار در برابر شوت مسی یا هفتاد دقیقه بازی اتوئو در پست دفاع چپ کلاسیک را مهارت نمی داند و آن را آنتی فوتبال می نامد. نگاه عامه دوست دارد مربی ای داشته باشد که همه اش از دیگران تعریف کند و لبخند بزند و حتی در نوع پوشش و اصلاح سر و صورت هم "نمایش" تواضع بدهد.(نگاه مجری تلویزیونی که می گوید برای ما مهم پرگل بودن بازی است و بازی ای که گل ندارد کسل کننده است) این همان نگاهی است که آدم خاص دشمنش است. او از پسند عامه رد می شود تا در دنیای عمیق تری حضور بیابد. او شیک می پوشد و مغرورانه رفتار می کند و از کسی تمجید نمی کند تا آدم متواضع و بااخلاقی به نظر بیاید، اما زیردستانش آن قدر دوستش دارند که سالها پس از قطع همکاری نیز عاشقانه به یادش می آورند. آدم خاص/ ابرانسان پاشنه آشیل تمدن مدرن یکسان ساز است، چرا که هیچ چیزی را نمایش نمی دهد تا سیستم بتواند از آن سوء استفاده کند.