سال 1386 من برای انجام یک ماموریت دو ساله به ارومیه رفتم و با خانواده در این شهر بسیار زیبا و خوش آب و هوا و در واقع پاریس ایران ساکن شدیم... توی این مدت در محیط کار دوستان زیادی پیدا کردم و در محل زندگی هم همسایه ها فوق العاده مهمان نواز و مهربان بودن. در مجموع من یکسال و نیم اونجا موندم و قبل از پایان دوره دو ساله به درخواست رییس مستقیم رفتم تهران... در این مدت اقامت توی ارومیه بود که فهمیدم مهدی باکری چه جایگاهی در آذربایجان و بویژه ارومیه داره هر چند من در زمان جبهه اسم و آوازه این شهید بزرگوار رو شنیده بودم ولی اونجا بود که فهمیدم عشق و علاقه به وطن و دین و مردم چی هست... روزی یکی از همکاران بهم گفت میخوام یک خاطره از مهدی باکری برات تعریف کنم و شروع کرد به تعریف: میگفت سالهای اوائل جنگ مهدی مدت کوتاهی شهردار ارومیه شد و اتفاقا" همون سالی که شهردار شد باران بسیار سنگینی بارید و سیل اومد و شهر رو آب گرفت و خصوصا" خانه های قدیمی و کوچک وضعیت خیلی بدی داشتن... مهدی خودش با معاونین شهردار و چند تا از کارمندان بیل دستشون میگرفتن و برای باز کردن معابر و کمک به سیل زده ها میرفتن مناطق پایین شهر و یجورایی باعث میشد شهردار مستقیم با مشکلات هم بیشتر آشنا بشه... توی یکی از مناطق بچه های شهرداری خانه ای دیدن که تا نصفه زیر آب رفته بود و داخل رفتن و میبینن گوشه اتاق روی تشکهای خیس و بالاترین جایی که ممکن بود کسی بتونه بنشینه، پیرزنی پتوی خیس دورش پیچیده و کز کرده بود...خود مهدی میره و پیرزن رو بغل میکنه میاره بیرون و از تو ماشین لباس گرم میارن و خلاصه بهش رسیدگی میکنن... وقتی پیرزن روی دست شهید باکری بوده همینطور در حق اون دعای خیر میکرده و بهش میگه: قضا و بلات بخوره توی سر شهردار فرزندم. این کارها رو شهردار باید انجام بده و نذاره اینقدر بدبختی با یک باران سر فقیربیچاره ها بیاد... میگن بعد از شنیدن این حرف مهدی گریه میکنه و میگه آره مادر اگر شهردار غیرت داشت تو الآن نباید این وضع رو داشته باشی و از اون میخواد که دعا کنه تا در اولین عملیات شهید بشه. پیرزن هم براش دعا میکنه و دوستمون میگفت اتفاقا" مهدی بخاطر این موضوع زودتر از همیشه رفت جبهه و به آرزوی قلبیش رسید... ما کسانی مثل مهدی باکری و شهید همت و شهید جهان آرا و بقیه رو داشتیم که مایه فخر وطن و مردم بودن. یادشون گرامی.