سالهاست که از آن روز می گذرد، دنیا دچار دگردیسی دیوانه واری شده و به طبع آن فوتبال هم تغییرات فراوانی داشته است، از بازیکنهایش بگیر تا مدیر و مربی و هوادارانش، همگی درگیر تب مدرنیته و به روز بودن شده اند، اما در این میان سلطان هنوز هم بر باورهای قدیم خود استوار است، او حتی نمی خواهد ذره ای از آن دوران شیرین سپری شده قدیمش فاصله بگیرد و هنوز به دنبال حکمرانی و فرمانروایی است، او با تمام وجود بر خلاف جریان آب شنا می کند. مردی که روزگاری خودش حاکم بی چون و چرای دنیای مستطیل سبز بود، هیچگاه تغییر را برنتابید و این مقاومت در برابر رسم زمانه در نهایت تبدیل شد به همان چیزی که بیم آن می رفت، حالا دیگر مدتهاست که حریم سلطان با آن عزمت رویایی اش در برابر چشم مردمان سرزمینش شکسته است. شکستی که تنها مسبب آن خود سلطان بوده است و بس.
چه کسی فکرش را می کرد، او که برای فوتبال کشور ما اسطوره ای بود از جنس بزرگان جهان فوتبال، این گونه در سراشیبی سقوطی قرار بگیرد که هیچ راه برگشتی را نمی شود برایش متصور بود. سلطان که روزی بازگشتش مساوی با پیروزی، امید و افتخار بود، اکنون به درجه ای رسیده است که حضورش در عرصه، برای نسل فراموش کار جامعه ما مترادف است با شکست و شکست و شکست. مرد اول دهه 50 و 60 فوتبال ایران، حالا در آستانه اتمام ششمین دهه زندگی خود هنوز هم به دنبال نفر اول بودن است و این بودن آنقدر برایش مهم است که حاضر است بخاطر این رویا خط بطلانی بکشد بر روی تمام گذشته خوب خود. سلطان که زمانی فریادهایش در درون زمین و یا در میان فضای رختکن موجب خشک شدن آب در گلوی شاگردانش می شد، حالا قدم بر راهی گذاشته است که باعث شده تا همان مریدان دیروزاش تبدیل به صف اول دشمنانش شوند و به اصطلاح دیگر حنایش رنگی ندارد.
در این وانفسای فوتبال کشور ما که بی اهمیت ترین چیزش اعتبار و آبروی دیگران است، او با دستان خود خط قرمزی کشید بر روی همه آن موفقیتهای که کسب کرده بود، با افکار و رفتار خود خراب کرد دیوار بزرگ احترامی را که برای خود ساخته بود. حالا او نه برای نسلی که فقط وصف اقتدار او را شنیده اند اسطوره است و نه برای نسلی که در کنار او تک تک افتخارات و موفقیتها را لمس کرده اند دیگر سلطان است. حالا دیگر در هیچ گوشه ای از این شهر نمی شود کودکی را پیدا کرد تا مثل آن روزگار قدیم آرزوی سلطان شدن داشته باشد، مدتهاست که از دوران اقتدار سلطان می گذرد، سالهای زیادی از آخرین افتخارات کسب شده او گذشته است، اما تمام شکستهای چند سال گذشته هم حتی او را به این فکر وا نداشته است که دیگر باید خداحافظی کرد، گویی که او با رفتن بیگانه است، نمی خواهد یا نمی تواند بپذیرد که دورانش به سر رسیده است.
افسوس و صد افسوس، کاش او برای باقی ماندن در ذهن های مشوش و فراموش کار این مردم، راه تغییر را در پیش می گرفت، همانطور که زمین خاکی دوست داشتنی محل برای در امان ماندن از گزند فراموشی تن به تغییر داد.


