هیچ‌گاه در چهره‌اش نشانی از شادی آنچنانی نیست. لبخندهایش گویی تنها برای رفع مسئولیت است. قهرمان می‌شود، گل می‌زند اما گویی فکرش جای دیگری است. آنچه که او گم کرده و هنوز ناخواسته به دنبال آن است شاید به دوران کودکی‌اش باز گردد. زمانی که پدر و مادرش بخاطر مشکلات مالی و عدم توانایی در پرداخت هزینه‌های بیماریش سرپرستی او را به خانواده بالوتلی واگذار کردند. بچه‌ای شاد، پویا و سرکش که از توجه و محبت خانواده دور ماند. او تنها عضو سیاهپوست خانواده بالوتلی شد. با وجود رفتار مناسب و دوستانه تمامی اعضای خانواده او می‌دانست که با همه‌ آنان فرق می‌کند حتی با همکلاسی‌های سفیدش. گفته میشود که وی بارها پوست خود را با خودکار رنگ میکرده یا آنرا خراش میداده تا شبیه دیگران شود. حتی مهمترین سوالش از معلم این بوده که قلبش سیاه است یا نه! حتی به او اجازه داده نمیشد به دختری ابراز علاقه کنه چرا که دختران وی را پذیرا نبودند. و فوتبال نیز بی‌رحم بود. وقتی در سن 15 سالگی اولین بازیش را مقابل پادوا در سری C انجام داد 3643 نفر همزمان صدای میمون درآورند و در برابر پذیرش ملیت ایتالیایی توسط وی شعار دادند "هیچ ایتالیایی سیاهپوستی وجود ندارد." حالا 26 ساله شده و به آن جایگاهی که در فوتبال میتوانست دست یابد نرسیده، اما شاید با گذر زمان ماریو گذشته را قبول کند و برای آینده‌ای بهتر تلاش کند. او در نیس موفق بوده و مهمتر از آن مورد پذیرش هواداران قرار گرفته و بر روی چهره‌اش لبخندی است. به امید درخششی دوباره در قامت تیم ملی ایتالیا.