جوردي كرويف، پسر يوهان كرويف 42 ساله است. او كه ‌‌زاده شهر آمستردام است، نيمه اسپانيايي، نيمه هلندي به حساب مي‌‌آيد و حضورش در دنياي فوتبال را در بارسلونا آغاز و در تيم‌هاي ديگري از جمله منچستريونايتد دنبال كرد اما او پسر يك اسطوره فوتبالي است كه هميشه زير سايه نام پدرش ماند. جوردي به بهانه ششمين ماه درگذشت پدرش، گفت‌وگويي را با روزنامه ماركا انجام داده كه در اينجا مي‌توانيد گزيده آن را مطالعه كنيد: *6 ماه نبودِ پدرت چطور سپري شد؟ وقتي مي‌شنوي كه پدرت سرطان دارد، با خودت فكر مي‌كني كه اكثر افراد بر اين بيماري غلبه كرده‌اند اما اين بيماري در مورد بعضي‌ها مثل پدر من، بحث زمان مطرح بود. همه چيز آنقدر سريع پيش رفت كه نتوانستيم آن را هضم كنيم. به لطف خدا او فقط دو روز زجر كشيد ودر بقيه روزها با انرژي بيرون مي‌رفت و بحث مي‌كرد. سرعت بالاي پيشروي اتفاقات مارا شوكه كرد و يك جاي خالي ايجاد كرد كه حتي فرصت نكرديم روي مبل بشينيم و اوضاع را درك كرده و گريه كنيم. اينكه افراد به سراغت مي‌آيند تا با تو حرف بزنند، به تو فرصت فراموش كردن نمي‌دهند. البته آنها لطف دارند و با انرژي و غرور از پدر ياد مي‌كنند. *واكنش پدرت بعد از اطلاع از ابتلا به بيماري سرطان چه بود؟ او شيوه متفاوتي براي رويارويي با مسائل داشت. در زندگي خوشبين بود و در سختي‌ها هم نكات مثبتي مي‌يافت. او آنقدر قوي بود كه در بازگشت از بيمارستان و ورود به خانه فرياد مي‌زد: «خبرهاي فوق‌‌العاده‌اي دارم: يك تومور جديد در بدنم پيدا شده.» و همه ما مي‌پرسيديم كه كجاي اين خبر عالي است؟ و او مي‌گفت: «خب پيدايش كردند و مي‌توانند مرا درمان كنند.» دوست دارم مثل او باشم ولي فكر مي‌كنم واكنش طبيعي در اين شرايط اين است كه احساس غرق شدن مي‌كني. اولين جمله‌اي كه پدرم بعد از اطلاع از بيماري‌‌اش گفت اين بود: «من مي‌خواهم زندگي كنم، نمي‌خواهم فقط زنده بمانم.» *يوهان كرويف براي تو كيست؟ قبل از هر چيزي، پدرم بود. او شغلي داشت كه زمان زيادي مي‌برد و مملو از استرس بود ولي هميشه براي فرزندانش، همسرش و نوه‌هايش وقت مي‌گذاشت. وقتي بچه بودم نمي‌توانستم درك كنم كه مردم چرا از پدرم امضا مي‌گيرند. چشمان مردم با ديدن پدرم گرد مي‌شد ولي من هر روز او را در خانه مي‌ديدم و دركش برايم خيلي سخت بود. كارنامه فوتبالي‌‌اش باعث شد تا او يك افسانه نامي براي اهالي دنياي فوتبال شود. همه برايش احترام زيادي قائل بودند ولي خاطرات من از يوهان خاطراتي نزديك و صميمانه، خاطرات پدر و پسري است. *يوهان واقعاً چطور بود؟ او شخصيت قوي و بزرگي داشت و از اظهار نظرش و جنگيدن با هر كس كه لازم بود، نمي‌ترسيد. در مواجهه با افراد نيازمند، سخاوتمند بود و با قدرتمندان مي‌جنگيد. او واقعاً مستقل بود. چون به هيچ‌ كس ديني نداشت. پول براي پدرم اصلاً مهم نبود. اگر زماني هم براي پول مبارزه كرده، براي ديگران بوده. *در خانه شما خيلي از فوتبال صحبت مي‌شد. نه؟ فوتبال سوژه اول خانه ما بود. بدون آنكه بخواهيم در ميانه فوتبال بوديم. هميشه صحبت فوتبال بود. درك اين براي خيلي‌ها سخت است. حتي گاهي هم با هم رودررو مي‌شديم. يك بار سر ميز غذا پدرم به من گفت: «شايد دروغ به نظر برسد كه تو در طول اين 20 سال، اينجا سر ميز غذا از من چيزي ياد نگرفته‌اي.» * توصيه‌هاي فوتبالي پدرت به تو چه بود؟ اولين توصيه‌اي كه به من داد، وقتي بود كه به تيم اصلي رسيدم، ديد، شنيد و ساكت شد. يعني ترجيح مي‌داد تا با رفتارش و در كمال سكوت، تو را هدايت كند. او هيچ وقت برد تيمش را به خانه نياورد و البته باخت را هم نياورد. *براي آنكه بعد از بارسلونا سراغ مربيگري تيم ديگري نرود، خيلي تلاش كرديد؟ اين مادرم بود كه دوست داشت اين اتفاق بيفتد. ما مي‌خواستيم پدرمان را داشته باشيم و نه يك سرمربي فوتبال! *پدرت از تو چيزي براي آينده خواست؟ درسال‌هاي پاياني‌‌اش، تغييرات زيادي در من مي‌ديد. كار مي‌كردم و مسئوليت‌هاي بيشتري را به گردن گرفته و شخصيت محكم‌تري شده بودم. مسئوليت شركت‌هاي خانواده را به گردن گرفتم و زمان زيادي خارج از خانه بودم و خيلي او را در جريان جزئيات اتفاقات نمي‌گذاشتم. او خيلي دوست داشت كه از آينده بنياد خيريه‌‌اش مطمئن شود و مي‌خواست اين كار با همكاري با باشگاه بارسلونا انجام شود. او از ما خواست كه اين پروژه خيريه را دنبال كنيم. *خاطره تعريف كردن را دوست داشت؟ گاهي وقت‌ها خاطره تعريف مي‌كرد ولي خيلي هم شوخ‌طبع بود. فوتباليست‌ها هر قدر هم بزرگ شوند، در درونشان يك كودك درون دارند كه هرگز تغيير نمي‌كند. پدرم از حضور در فضاي فوتبالي خيلي لذت مي‌برد. *شماره 14 برايتان مفهوم زيادي دارد. نه؟ اين شماره تمام طول زندگي پدرم بود. او كسي بود كه به شدت شيفته شماره‌ها بود. هميشه در تاريخ تولد همه مي‌گشت تا نكته خاصي بيابد. خيلي عجيب بود. دقت كنيد! وقتي فوت كرد 68 ساله بود: 6+ 8، 14 مي‌شود. چه تصادفي! اعدادي بودند كه هميشه در زندگي او تكرار مي‌شدند. 14 براي او عدد خاصي بود. نمي‌دانم چرا و از كجا آمده. https://goo.gl/86QZ7b