یار چشمان تر و در به درم می آید شب مهتابی و مرغ سحرم می آید عاشق روی تو هستم و نمی اندیشم که در آخر چه بلایی به سرم می آید لبت هنگام سخن گفتن من میلرزد گریه کن آه ز عمق جگرم می آید عاشقی را به من آموخت خدا وقتی که چشمهایت چو دوا در نظرم می آید ناز چشمان تو را بردم و آخر مردم چه بلایی ست خدایا به سرم می آید