یه قسمت از کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" یه توضیح کوتاه: ورونیکا یه خودکشی نا موفق داشت، جون سالم به در برد و توی بیمارستان روانی به اسم "ویلت" بستری میشه دکتر بهش میگه به خاطر تاثیر قرص هایی که خورده، فقط یک هفته زنده میمونی. بعد از 6 روز حالا کمتر از 24 ساعت از عمرش باقی مونده ورونیکا خطاب به دکتر داره صحبت میکنه و درخواستی از دکتر داره: " ...کارهای زیادی دارم، کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم زندگی ارزش زیستن ندارد علاقه ام را به آنها از دست دادم. میخواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم. میخواهم قلعه ی لیوبلیانا (پایتخت اسلوونی) را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچ وقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی صحبت کنم که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد. بارها از کنار هم رد شده ایم و هیچ وقت نپرسیده ام حالش چطور است. میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم، میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه، من که همیشه گرم میپوشیدم، همیشه از سرماخوردگی میترسیدم! خلاصه دکتر ایگور، میخواهم باران را روی صورتم حس کنم. به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم، تمام قهوه هایی را که ممکن است برایم بخرند بپذیرم. میخواهم مادرم را ببوسم، بگویم دوستش دارم، در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساساتم خجالت بکشم. احساسات من همیشه بوده اند، فقط پنهانشان میکردم. میتوانم به کلیسا بروم و به تصاویری نگاه کنم که هرگز هیچ معنایی برای من نداشتند و ببینم حالا چه چیزی به من میگویند. اگر مرد جذابی دعوتم کند با او به باشگاه بروم، میپذیرم و سراسر شب آنقدر میرقصم تا بر زمین بی افتم. بعد با او به بستر میروم اما نه آن طور که عادت داشتم تحت اختیار او بمانم و به چیزهایی وانمود کنم که احساس نمیکنم. میخواهم خودم را به یک مرد، به شهر، به زندگی و سر انجام به مرگ ببخشم." --- استیو جابز: اگه همیشه به خودت بگی که امروز آخرین روز زندگیته، بالاخره یه روز حق با توئه! واقعا اگه امروز آخریم روز زندگی تو باشه چکار میکنی؟ دوست داشتی بگو!