عمید-چه دیر برگشتی لئو...ما در این زمستان یخ بستیم...
و چشمایمان خشک شده بود به بچه های همسایه نزدیک که کنار شعله های بخاری گرمشان لم داده بودند و تمام فکرشان سرما نخوردن آدم برفیشان بود...و انگار نه انگار که همسایه روبرویی دارد از سرما می میرد...
چه دیر برگشتی لئو...بابابزرگ مهربان برای نوه اش توپ طلا کادو آورده و ما درخت کریسمس مان همان بوته خشک شده توی باغچه مان است...
برما سخت گذشت نبودنت وقتی تمام خاطرات تو که میان قلب ها بود را میان کتاب ها جستجو میکردند و چه آتش بزرگی ساختند از کاغذهایی که نام تو را داشت...و چقدر به روح ما خنجر زدند تا این دردهای سطحی اما عمیقا دردناک درد نبودنت را از یاد ما ببرد...
اما نمیدانستند که ما قلبمان را برای تو دادیم...ما به تو عشق میورزیدیم...در راه عشق خارها هم دوست داشتنی میشوند...
آنها هنوز نمیدانند قلب یعنی چه...
آنها هنوز نمیدانند عشق یعنی چه...هنوز نمیدانند عشق را با مرگ نمیتوان نابود کرد...
چه دیر برگشتی...همه فراموشت کردند اما ما پای تو ماندیم چون گفتی که "برخواهی گشت خیلی زود"...تو هم شاید نمیدانستی که "خیلی زود" یعنی "نرفتن" یعنی "بودن" وقتی یک ثانیه نبودنت به اندازه یک عمر طول میکشد...
حالا برگشته ای..آن هم با اقتدار و چقدر خوب جوابشان را دادی اسطوره تاریخ...مرد روزهای سخت...با دو گل در سه دقیقه...با تشکر از خدای خودت نه با خود پرستی...با آرام بودنت نه با جار و جنجال...
Welcome Back Le'o
ما همیشه منتظرت بودیم