اختصاصی طرفداری-تصویرِ او را برای نخستین بار از تلویزیون دیدم. آن زمان‌ها که با سینما و فیلم تازه آشنا شده بودم. دورانِ نوجوانی. متولدین سال‌هایِ شصت. آن سال‌ها که باید دل‌خوش می‌کردی به برنامه‌هایِ سینمایی در روزهایِ آخر هفته. آن برنامه‌ها که قبل از نمایشِ فیلم در موردش سخن و بحث می‌کردند. به یاد دارم فیلمی از جان فوردِ کبیر بود. «مردِ آرام-۱۹۵۲». دیگر خبری از آن کارشناسانِ خشک و ژست‌گیر هفته‌هایِ قبلی نبود. دیگر خبری از افعال و جملاتِ دیکته‌ای مدرسه‌ای هم نبود. گویی جملات به دستورِ قلب و احساس بیان می‌شدند. و اگر چنین نبود پس چگونه این میزان به دل می‌نشستند و آدمی را با خود به دنیایِ دیگری می‌کشاندند. فیلم، داستانِ بوکسوری‌ست که برای از یاد بُردنِ مرگِ رقیبَش در مبارزه‌ای که با هم داشتند به روستایی در ایرلند سفر می‌کند، آنجا عاشق می‌شود و برایِ بدست آوردن آن نبردی دیگر را آغاز می‌کند. و او با حرارت و شوقی بی‌مثال از آن می‌گفت.

روزها و سال‌ها گذشت. بعدها دانستم در مجلهٔ فیلم قلم می‌زند. از فیلم‌ها می‌گوید- قلمی که دیگر در مجلهٔ فیلم نیست و چقدر حیف که نیست. به همان شیوهٔ خاصِ خودش. با همان حرارتی که سخن می‌گوید. نامِ او چه کسی جز حمیدرضا صدر بود؟ و بعدتر از آن دانستم که او هم مثل همهٔ ما دیوانهٔ توپِ گِردی‌ست که قلب‌هایِ بی‌شماری را به دنبالِ خود کِشانده. توپِ گِرد و زمینی که می‌خواهد خاکی باشد یا توسطِ چمنِ سبز رنگ، عریانیِ خود را پوشانده باشد. می‌خواهد امجدیه باشد یا استادیومِ فیلیپسِ هلند. سال‌هایِ آخرِ دبیرستان بود. سال‌هایی که دیگر مِیل و رغبتِ درس خواندن، جایِ خود را به دیدنِ فوتبال داده بود. سال‌هایی که باید خود را برایِ کنکورِ لعنتی آماده می‌ساختی. او را دوباره در تلویزیون دیدم. برایِ حرف زدن. توصیف کردن. امّا نه برایِ فیلم. نه برایِ توصیفِ قاب‌هایِ سینمایی. او دیگر نه از جان فورد می‌گفت. نه از کوروساوا. نه از کاپرا. او از  فوتبال می‌گفت. از الف رمزی. از هلینو هررا. از هوگو میسل. همهٔ جملات برایِ آن توپِ گردِ لعنتی. دوست داشتنی. این‌بار نیز او خطوطِ نظمِ کلامی را شکسته بود. تا آنجا که برخی، تحلیل‌هایِ او را بی‌ربط و نامناسب خطاب کردند. می‌گفتند فوتبال تاکتیک و فرمول دارد. فوتبال صفحهٔ سینما نیست. فوتبال جای سخنانِ ادبی‌وار و شاعرانه نیست. تحلیل‌هایی که نمی‌دانستی روستایِ «ایندوتشنی» را دارد توصیف می‌کند یا تئاترِ رؤیاها را. آنفیلد را. دارد «استیون کومالو» را برایِ‌مان نقاشی می‌کند یا الکس فرگوسن را.

او که می‌گفت اکنون، طرفدارِ تیم‌هایِ کوچک است. تیم‌هایی که می‌خواهند غول‌ها را به پایین بکشانند. می‌خواهند برایِ یکبار هم که شده، نامِ آن‌ها در آخرِ فصل به عنوانِ تیمِ نخست جا خوش کرده باشد. چه می‌شود که تیم‌هایِ پُر مدعا این‌بار رقصِ طرفداران و بازیکنانِ آن‌ها را رصد کنند. کافه‌ها قهوه و نوشیدنی‌هایِ خود را برایِ آن‌ها به فنجان و لیوان‌ها سر ریز کنند. تیم‌هایِ کوچکی که به دنبالِ رؤیایِ بزرگی، زمین‌هایِ چمن را توسطِ کفش‌هایِ محکم و بی‌رحمِ خود لگد کوب می‌کردند و می‌دریدند. کتاب‌هایِ او یک به یک آمدند و آمدند. و نوشته‌هایَش در سایت‌ها و مجلاتِ ورزشی. کتاب‌هایی چون «روزی روزگاری فوتبال». «یونایتد نفرین شده». «نیمکت داغ». «پسری روی سکوها» و «تو در قاهره خواهی مُرد». نوشته‌هایی که می‌گفتی او کسی‌ست که فوتبال را تا مغزِ استخوان درک کرده. حس کرده. می‌داند برایِ چه آنفیلد این‌گونه توسطِ هوادارانَش می‌رقصد و آواز سر می‌دهد. آنفیلدی که از شکوه و اقتدار گذشته بی‌بهره است. امّا گویا هوادارانَش آن شکوه و بزرگی را به یاد دارند. با هر سِنی. و با هر ملیتی. می‌داند اشک‌هایِ «باجو» و «بارزی» بعد از به آسمان کوبیدنِ ضرباتِ پنالتی بر طاقِ آسمان در فینالِ ۱۹۹۴ مقابل برزیل چه معنایی دارد. آن زمان که دونگا و یارانش هورا سر می‌دهند و شادی می‌کنند. آنجا که نوشته، فوتبال ورایِ پیروزی و شکست است. او که گفته بود «دریافتم قهرمان ها هم گریه می کنند و برخی بازنده ها از برنده ها بالاتر می ایستند.». در روزی روزگاری و نیمکت داغ بود که از اهمیتِ هوادری برایِ‌مان نوشت. از تیفوسی‌ها و اولتراها. از وفاداریِ بی‌حدِ طرفدارانِ تیم‌ها. از غرورِ «کوچک‌هایی» که مُصرانه دوست داشتن آرزوها و رؤیاهایِ‌شان را فریاد بزنن. و چه چیزی خوشحال کننده‌تر از این بود که او با سایتِ محبوبِ تو همکاری کند. با تیمی که برایِ رسیدن به آرزوهایش دل باختهٔ هیچ قله‌ای نمی‌شود. تیمی که می‌خواهد ناممکن‌ها را ممکن سازد. جایی که همه از شور و هیجانِ تیم‌هایِ خود می‌گویند. برایِ هم کُری می‌خوانند. و گاهی همدیگر را می‌رنجانند و به یکدیگر می‌تازند. جایی برای قرارهایِ پس از بازیِ تیمِ محبوبَت. از اینکه حرف‌هایِ دلَت را برایِ دوستانَت بنویسی و خودت را خالی کنی. عصرِ پنجشنبه، ۱۱ دی ماهِ سالِ گذشته بود که طرفداری از ملاقاتِ دوستانهٔ خود با او نوشت. و نزدیک به چهل و هشت روز بعد سایت از همکاریِ با او گفت. از آغازِ کلنجار رفتن با فوتبال. آنجا که او این گونه آغاز کرد:

«سلام بر دوستان نادیده ام در سایت طرفداری.

از ته دل خوشحالم فرصت قرار گرفتن کنارتان را پیدا کرده ام.

امیدوارم مثل همیشه ورای پیروزی ها و شکست های تیم های محبوب مان کنار هم قرار بگیریم و جلو برویم... دوستانه، ماندگار و صمیمی.». و با خود می‌پُرسی، چرا این ماندگاری به یکسال نیز نرسید. و معنایِ از ته دل چیست. آنجا که در چهارشنبه ۱۹ آبان، طرفداری از خداحافظیِ او نوشت. از اینکه او دیگر اینجا همراه با ما به گفتن از شادی‌ها و غم‌هایِ فوتبالی نخواهد پرداخت. از معجزاتِ فوتبال نخواهد نوشت. او ما را ترک کرد. و با خود می‌گفتی، نه او باز می‌گردد. و دوباره برایِ‌مان می‌نویسد. او همیشه با کسانی‌ست که می‌خواهند ناممکن را ممکن کنند. امّا مکانی دیگر از دیدارِ دوستانه و گرم با او نوشت. و تو می‌دانستی که منظور از ملاقات چیست. فشردنِ دست‌ها چه را در خود دارند. از آغاز همکاری با او. از آغازِ از ته دل نوشتن‌ها. برای فوتبال. نوشتن و هورا کشیدن برایِ تیم‌هایِ تازه به لیگ رسیده‌ای که می‌خواهند رؤیایِ‌شان را ترسیم کنند. برایِ فوتبالی که بزرگی گفته بود چیزی بیش از زندگی‌ست. و من به خود می‌گویم، آیا قلب‌ها هم اشتباه می‌گویند؟ شاید قلب‌ها هم گاهی خسته می‌شوند. دوست دارند برنجانند. خواسته و یا ناخواسته. دوست دارند تجاربی دیگر را به دست آورند. و من ذهنم به دنبالِ تصویرِ کتابِ اوست. آنجا که مردی از روزنه و شکافی کوچک، چشمِ خود را به زمینِ بازی دوخته. و دوست دارم بدانم بازی از نگاه او چگونه بود؟