یادش بخیر 10الی15 سال پیش،تو کوچه،خیابون،در خونه همسایه،توبیابون،جنگل،بعد ازمدرسه قلا از مدرسه میرفتیم گل کوچیک بازی میکردیم،ظهر که میرفتیم مدرسه،گفتیم کی زنگ اخرو میزنن بریم گل کوچیک بازی کنیم. اونم با توپ پلاستیکی،اونم از اون موقعی که توپ بادش خالی میشد،پولامونو فقط برای توپ پلاستیکی خرج میکردیم. توپ میرفت هوا میفتاد خونه همسایه بعدمیرفتیم در میزدیم توپو بگیریم تا اقای خونه زحمت کشیده با چاقو توپو پاره کرده و بهمون داد. جام گل کوچیک برا خودمون برگزار میکردیم.توگرما سرما کارمون شده بود فوتبال بازی.اصلا هم خسته نمیشدیم،ولی الان اگه 30 ثانیه بدوم،نفسم بند میاد. تیرک دروازه هامون دمپایی . کفش،سنگ،قوطی 5کیلویی روغن که سنگ وگل توش میزاشتیم بود. با نوک شوت میزدم من،بالای 10 بار پوست روی انگشت بزرگ پام کنده میشد وااااااااااااای چه زجر اور بود. هرسال جام گل کوچیک تو روستامون جام رمضان برای نوجوانان گذاشتن و همزمان یه جام گل کوچیکم برای بزرگسالان اونایی که بالای18 سال بودن.تویک دوره من دروازبان تیمم بودم.3تیم ضعبف گذاشته بودن تویه گروه.3تیم قوی هم تویه گروه تیممون سوم شد.4تا بازی تو دروازه بودم.اصلا گل نخوردم.تک به تک شوت پشت پا همه جوره توپ میومد روم. بازی اول خیلی استرس داشتم .یه اقایی بود همه تماشاگرارو جمع کرده بود تیم حریفو تشویق میکردن.فشارروانی خیلی رومون بود.تو قوطی بودیم.ولی یک هیچ بازی رو بردیم.توپ داشت سمت نقطه کرنر رفتم توپ رو بگیرم هنوزبه توپ نرسیدم افتادم.یه شوت اومد روم خورد به خایه هام افتادزمین ازبین پاهام رد شد داشت میرفت توگل برگشتم توپو روشوت کردم بیرون. بازی رده بندی هم باهمین تیم بازی داشتیم باز یک هیچ بردیمشون سوم شدم.تو بازی رده بندی همون اقایه که تیمهای رقیب ماروتشویق میکرد ناچارشد تیم ماروتشویق کنه دیگه کم اورده بود. یادش بخیر چه دورانی بود. بازیها توهمه سنین حداقل 100 تا تماشاچی داشت. اوج هیجان بود،ترقه هم مینداختن،سنگ پرتاب میشد.اصلا یه وضعی،داور کتک میخورد،بدلیل شرایط نامساعد جوی بعضی مسابقات لغو به به زمان دیگیری موکول میشد،تبانی هم میشد و... ضد حالترین وقتاش موقعی بود که توپ شوت میکردیم دور میرفت یکی باید میرفت توپو میاورد.هیچکدوم حوصله رفتن دنبال توپو نداشتیم بازی تعطیل میکردیم. یاموقعی که توپ میفتاد خونه همسایه سخت ترین کار رفتن دم خونه همسایه توپ رو اوردن بود.