از پشت بام خانه ی مان دنیا راجور دیگری میبینم ... فردی که یکه و تنها دارد در کوچه قدم میزند و صدای خنده های زن همسایه و شوهرش را بخاطر اولین کلمه ی فرزندشان میشود شنید ... ماه کامل در آسمان میدرخشد و گه گاهی ابرای بی باران جلویش را میگیرند و او سکوت میکند تا بگذرند این ابرهای سیاه دلگیر لعنتی ... دقیق تر که میشوم حتی گل های باغچه ی همسایه ی مان هم دیگر لبخند نمیزنند و سر بالا نمی آورند گویی از چیزی خجالت میکشند ... نسیم ملایمی دارد میوزد بعد از باریدن باران ... بوی باران را می آورد و من هی عمیق تر نفس میکشم تا شاید تمام وجودم را بوی باران فرا بگیرد و با خودش بشوید و ببرد این درد و رنج را ...