سالها پیش برای دوستی نوشته بودم: مردم رسیدن را باور ندارند، این یاس چنان در اعماق وجودشان رسوب کرده که به هر که گذشته باشد از طلسم و پیروز شده باشد بر ارباب و رسیده باشد به آنچه ناممکن می نمود، به دیده شک و تردید نگاه می کنند چیزی که درباره "چه گوارا" گفته می شود همه ستایش است و شور و شوق؛ اما ستایشگران به "فیدل کاسترو" که می رسند شک فرا می گیردشان! که مگر می شود گذشت بی که قدرت آلوده ات نکند؟! که مگر می شود طلسم را شکست، بی که طلسم نو به گردن نیاویخت!؟ باور نکرده اند پیروزی را، باور نکرده اند آزادی را، باور نکرده اند امکان رسیدن را. و داستانهایی که از بر شده اند در تمامشان، قهرمان آزاده می بابیست در پایان داستان کشته شود! شهید شود... این یاس، این عدم باور به خود و دیگران، این حتم شکست برابر حاکمان، این تسلیم محض، چنان رسوب کرده در اذهان! که وقتی پروپاگاندای جبهه سرمایه داری به تخطئه "فیدل کاسترو" گام بر می داشت عده ای همراهی اش می کردند، عده ای اگر همراهی نمی کردند به سکوت مزین می شدند، و نمی دانستند انفعال در برابر دروغ چیزی از همراهی کم ندارد! همانها که بارها برابر هجمه پراکنی رسانه های سرمایه داری علیه "چه گورا" ایستاده بودند و دروغها را پس زده بودند چون باور داشتند قهرمان مرده را! به قهرمان زنده، به قهرمان پیروز که می رسیدند، تردید فرا می گرفتشان چه گوارا یک بار کشته شد؛ اما فیدل کاسترو بارها کشته شد، با هر دروغ و تهمتی که به او روا داشتند و مردم برابر این دروغها و تهمتها سکوت کردند