9 سال پیش بود،تابستون سال 86 از طرف یه ارگانی با اتوبوس تعدادی از افراد زن مرد جوان میانسال نوجوان و... عازم مشهد شدیم.به اصفهان که رسیدیم این راننده اتوبوس دو روز مارا توی پارکی گذاشت،میگفت اینجای استراحت کنید جای خوبیه،خیلی از مردم اصفهان برای تفریح میان اینجا.پارک بزرگ و باحالی بود.ظهر ناهار خوردیم توی پارک الاف بودیم بعد ازظهر که شد به یکی ازدوستان پول دادیم بره توپ پلاستیکی بگیره یه فوتبالی بزنیم اومد تا طالبی باخودش اورده طالبی رو بین همه تقسیم کردیم و خوردیم یکی دیگه رفت توپ گرفت و اومد. منم که گرم فوتبال بودم شلوارمو دراوردم با زیر شلواری فوتبال بازی کردم،توحین فوتبال احساس کردم از حالت طبیعی خارج شدم،نمیتونستم حرف بزنم ولی میدونستم یچیزیم شده ولی نمیدونستم چی سرم اومده،فوتبالمون تموم شد همینطوری تو پارک اینور اونور میرفتم خودمم نمیدونستم دارم چیکارمیکنم،خانمهای یه خانواده اونور نشسته بودن،اقایونشوم چندمتر اونورتر.من رفتم پشت یک درخت اراده کردم و رفتم پیش خانمها نشستم داشتن چایی میخوردن تعارفم نکردن بفرما چایی.گفتن براچی اومدی پیشمون نشستی،پیش دخترشون نشسته بودم ولی کلا انگاردهنم قفل شده بود نمیتونستم حرف بزنم،مادر دختره فکرکنم بود دمپایی برداشت منو میزد برو ازاینجا مزاحم نشو و... رفتم پشت درخته و دوباره اراده کردم رفتم پیش دختره نشستم خلاصه چندباراراده کردم رفتم اونجا اقاشون اومد منو برد کنار یقمو گرفت بلند کرد باخودم گفتم الان میندازم تو حوض کناری گذاشتم زمین گفتم اقا پسر برو دنبال کارت،ولی من دست بردار نبودم،منو تحویل انتظامات پارک دادن،بعد از برگشتن ازمشهد فهمیدم کاروانمونو 100هزارتومن جریمه کردن. خودم میدونستم یچیزیم شده ولی نمیتونستم خودمو از این وضعیت دربیارم.بعد یه خانواده دیگه بساطشونو جمع کردن میخاستن برن.توماشین پراید 3تا دختربودن.مامان باباشون داشت وسایلو جمع میکردن رفتم کنارماشینشون.دختر بزرگه گفت افرین برو الان مامان بابام میان.وسطیه میگفت اسمت چیه اون کوچیکه هیچچی نمیگفت.بعد باباشون اومد زد پشتم گفت کاری داری؟ منم که نمیتونستم حرفم بزنم دیگه رفتن کنارپارک نشستم با پوست پسته و بادام میزدم تو صورت خانمهایی که باهامون بودن.هیچچی هم نمیگفتن و... هی میرفتم اینور اونور رو پل هوایی میشستم میدویدم گفتم اخه من چرا اینجوری ام اینکارا چیه دارم میکنم.اقایونی که باهامون بودن منو محکم میگرفتن که نرم دوباره دسته گل به اب بدم شب شد درحالی میدونستم توپارک حموم نیست،شامپو حوله لباس برداشتم رفتم توپارک دنبال حموم میگشتم،بچه ها گفتم چک چکی حالت خوش نیستا دیوونه شدی امروز،منم گفتم میگفتم برین بابا،باکارهایی که من کردم و ضرر 100هزاری که زده بودم قرارشد برگردیم شهرمون مشهد نریم،من گفتم عمرا باهاتون بیام همینجامیمونم پارک به این خوبی من باهاتون نمیام.خلاصه گذشت و گذشت نمیدونم اخر شب ازاین حالت خارج شدم یا بعد ازخواب نمیدونم،فقط بعدازاینکه حالم خوب شد کلا اون کارهایی را که درحالت غیرعادی انجام دادم فراموش کردم،کلا یادم رفت و انگار هیچ کار غیرعادی انجام ندادم.البته گهگاهی یه چیزایی یادم میومد ولی میگفتم خواب دیدم یا خیالاته توهمه و... از فرداش هرجا میرفتیم توپارک برمیگشتم بچه هامیگفتن چک چکی چندتاشماره دادی چندتاگرفتی،گفتم ایناچه میگن براخودشون.بعدازظهرش بایکی از بچه ها توپارک روصندلی نشسته بودیم،بهم گفت چک چکی دیروز چیکارمیکردی واس خودت؟گفتم چیمیگی واس خودت کاری نکردم. بعدش حرکت کردیم بسوی مشهد.هرموقع مشکل مالی پیش میومد همه میگفتن تقصیر چک چکیه،گفتم ای بابا اینا هرچی میشه میندازن گردن من جاتون خالی رفتیم مشهد توی کمپ باباقدرت فکرکنم توی چادر بودیم خواب بودیم احسای کردم سرم سرد شده خنکه ولی از گردن به پایین گرمه،از خواب بلندشدم دیدم صبح شده هوا خنکه سرم از چادر زده بیرون!!! زیارت کردیم کوهسنگی رفتیم و... بلیط اتوبوس خط واحد فکرکنم30تومن یا50 تومن بود.خلاصه سفرمون تموم شد بعداز چندروز توی روستامون یکی از کارمندان همون ارگان که توسط اون رفتیم مشهد بهم گفت چک چکی مسئول کاروان مشهد اقای فلانی گفته مرتب میرفتی پیش یه خانواده مینشتی مزاحمت ایجاد میکردی و... ایناروکه شنیدم،جا خوردم حسابی،همه اون کارهایی رو که توی اون حالت غیر عادی انجام دادم برام تداعی شد همه اومد تو ذهنم فهمیدم همه اون کارها واقعیت داشته و نه خوابی نه خیالی بود. کسی میدونه تو چه حالتی بودم؟روانشناسی دکتری نداریم اینجا؟چی باعث اینکار شده