قسمت اول را در این لینک بخوانید 


سالِ پس از مرگ پدرم، تمرین کردن فوتبال را شروع کردم. پدرم نیروی محرک من برای این کار بود، او الگوی من بود. به خودم گفتم من باید دقیقاً مثل او بدَوَم. من باید دقیقاً مثل او شوت بزنم. وقتی به 10 سالگی رسیدم، فوتبال تمام زندگی من شده بود. تمرینِ فوتبال می کردم، درباره فوتبال می خواندم، فوتبال تماشا می کردم و حتی با PlayStation فوتبال بازی می کردم. کاملاً روی فوتبال متمرکز شده بودم. به طور  ویژه ای عاشق بازیکنان خلاق بودم- استادان فوتبال. همیشه دوست داشتم که مثل زیدان، کاکا و هملت بازی کنم. (آن ها همراهان خوبی برای بودن در کنار نام پدرم هستند) دوران بسیار سختی بود، زیرا مادرم مجبور بود تا برایم هم مادر و هم پدر باشد. برای یک مادر خیلی سخت است که این کار را در جامعه انجام دهد. مادرم هم باید هوای من را می داشت و هم باید گاهی همچون یک پدر با سخت گیری و تندخویی با من برخورد می کرد. بعضی روزها هم بود که از تمرین به خانه می آمدم و می گفتم: "وای، این وضعیت خیلی سخته. من می خوام بازی کردن رو کنار بذارم." و مادرم در این موقع می گفت: "تو این کار رو نمی کنی. باید به کار کردن ادامه بدی و فردا شرایطت بهتر میشه."

هنریک مخیتاریان در کنار مادر و خواهرش

پس از مرگ پدرم، مادرم مجبور بود شغلی داشته باشد تا نیازهای خانواده ما را تامین کند. بنابراین او شروع به کار کردن برای فدراسیون فوتبال ارمنستان کرد. در واقع وقتی من شروع به بازی کردن برای تیم ملی جوانان ارمنستان کردم، این موضوع خیلی جالب و خنده دار شد. اگر احساسی می شدم و رفتار ناشایستی از من در زمین فوتبال سر می زد، مادرم پس از آن مسابقه به سراغم می آمد و می گفت: "هنریک! تو داری چیکار می کنی؟ اگر درست رفتار نکنی، من در محل کارم دردسر پیدا می کنم!" من می گفتم: " اما مامان، اون ها به من لگد زدن. اون ها ... " و مادرم می گفت: "نه، نه، نه. تو باید همیشه مودب باشی." با وجود اینکه رفتنِ پدر برایمان بسیار دشوار بود، مادرم و خواهرم همیشه من را تشویق می کردند. حتی وقتی 13 ساله بودم، آن ها به من اجازه داند که برای 4 ماه به تنهایی به برزیل بروم و با سائو پائولو تمرین کنم. آن دوران یکی از به یاد ماندنی ترین مقاطع زندگی من بود، زیرا من بچه ای بسیار خجالتی از ارمنستان بودم که اصلاً پرتغالی بلد نبود. اما این برای من اصلاً مهم نبود، چون از نگاه خودم، من اجازه رفتن به بهشت فوتبال را پیدا کرده بودم. رویای این را داشتم که به بازیکنی همچون کاکا تبدیل بشوم و برزیل زادبوم این نوع فوتبال خلاقانه بود، فوتبالی که برزیلی ها آن را ginga می نامند. در واقع دو ماه قبل از ترک ارمنستان، مشغول به یادگیری زبان پرتغالی شدم، اما به محض اینکه به سائو پائولو رسیدم این نکته را متوجه شدم که مطالعه زبان یک چیز است و صحبت کردن با مردم یک چیز. من با دو بازیکن ارمنستانی دیگر به آنجا رفتم. وقتی وارد اتاقمان شدیم، فهمیدیم که یک بازیکن برزیلی را به عنوان هم اتاقی خواهیم داشت. او همچون من بسیار لاغر بود و موهای تیره داشت. آن پسر به ما سلام کرد و گفت: "Bom dia! Meu nome é Hernanes" در آن زمان، وی فقط یک پسر بی نام و نشان بود، اما در واقع آن پسر کسی نبود جز هرنانس، بازیکنی که حالا برای یوونتوس بازی می کند.

هنریک مخیتاریان (سمت راست تصویر) و هرنانس (نفر میانی). سال 2003، سائو پائولو، برزیل

ما در زمین تمرین زندگی می کردیم. در آنجا غذا می خوردیم، در آنجا تمرین می کردیم و در آنجا خوش می گذراندیم. ما PlayStation نداشتیم، فقط یک تلویزیون در اختیارمان بود و همه چیز هم به پرتغالی گفته می شد. بنابراین در چند هفته ابتدایی شرایط بسیار سخت بود، چون من نمی توانستم با بازیکنان برزیلی ارتباط برقرار کنم. آن ها صرفاً چیزهایی را می گفتند و لبخند می زدند و سپس دست هایشان را به نشانه دوستی دور کمرم می انداختند. برزیلی ها ذات و طبیعت خارق العاده ای دارند. نمی توان آن ها را توصیف کرد، فقط باید در بین آن ها حضور داشته باشید تا گرما و صمیمیتشان را درک کنید. خوشبختانه همه به زبان بین المللی فوتبال صحبت می کردند. ما با ارتباط برقرار کردن به وسیله خلاقیتِ درون زمین با همدیگر دوست شده بودیم. به یاد دارم که یک روز در تمرینات چند گل را به ثمر رساندم و سپس با خودم فکر کردم: "وای، من یک بچه ارمنستانی هستم که در برزیل چندین گل را به ثمر می رساند." آن گل ها باعث شدند که حس ستاره بودن به من دست بدهد. خیلی به فرهنگ آن ها علاقه مند شده بودم. آن فرهنگ، فرهنگی بسیار متفاوت بود. برای مثال، ما 45 دقیقه تمرین می کردیم، سپس برای 15 دقیقه استراحت می نمودیم. کمی میوه می خوردیم، آب میوه می نوشیدیم و سپس می رفتیم و 45 دقیقه دیگر تمرین می کردیم. آن ها همیشه به نحوی تمرین می کنند که انگار در یک بازی واقعی حضور دارند. در آن سن و در آن زمان، ما در ارمنستان بیشتر تمرینات فیزیکی انجام می دادیم تا تمرینات تکنیکی. در برزیل، تمرینات بسیار تکنیکی بود- همواره همراه با توپ. در واقع اگر بچه ها توپ فوتبال نداشته باشند، در حال بازی با چند جفت جوراب هستند که به نحوی مخصوص در هم پیچیده شده اند تا یک توپ را تشکیل دهند. همه چیز در توپ خلاصه می شود. شرایط خنده دار بود، چون مادرم اغلب به من زنگ می زد- تقریباً هر روز. و من همیشه به مادرم می گفتم که اگر می خواهد تماس بگیرد، باید از قبل به من بگوید. می دانید، تنها تلفنی که ما برای تماس های بین المللی می توانستیم از آن استفاده کنیم در دفتر کار مدیر آن سازمان قرار داشت. بنابراین هر روز صبح، یکی از دستیاران در حال دویدن در زمین تمرین به سمت من می آمدند و می گفتند: "هی، مامانت پشت خط تلفنه." آن وقت من مجبور بودم که به سمت داخل ساختمان بدوم و به او بگویم که بعداً با من تماس بگیرد. مادرم به من می گفت: "بچه من چطوره؟ غذا چطوره؟ خوب غذا می خوری؟" من می گفتم: "مامان، من باید تمرین کنم، یکشنبه (روز آخر هفته) باهام تماس بگیر!" پس از چند ماه، می توانستم سطح ابتدایی و پایه زبان پرتغالی را به خوبی صحبت کنم و به هرنانس هم الفبای زبان ارمنستانی را یاد داده بودم. بدون PlayStation، کار دیگری برای انجام دادن نبود! آن دوران برای من بسیار مهم بود، زیرا استایل من را به عنوان یک بازیکن فوتبال شکل داد. وقتی پس از 4 ماه در برزیل به ارمنستان برگشتم، همچنان خیلی لاغر و ضعیف بودم، اما تکنیک و مهارت داشتم. در درون زمین حس می کردم که بسیار آزاد هستم. حس می کردم که رونالدینیوی ارمنستانی هستم. (هاهاهاها، نه، شوخی می کنم). شرایطی چالش برانگیز بود، چون حالا دیگر 3 زبان همیشه در مغزم وجود داشت- ارمنستانی، فرانسوی و پرتغالی – و این زبان ها در حال رقابت با هم بودند. نصف یک جمله را به زبان ارمنستانی می گفتم و نصف دیگرش را به زبان پرتغالی. (و حالا این کار را در زبان انگلیسی می کنم، بنابراین هر گونه کلمه خنده داری را باید ببخشید)


(پایان بخش دوم)  قسمت سوم را در این لینک بخوانید قسمت چهارم (آخر) را در این لینک بخوانید