قسمت اول را در این لینک بخوانید قسمت دوم را در این لینک بخوانید

سپس وقتی 20 ساله بودم، در انتقالی به متالوره دونتسک اوکراین پیوستم و کمی اوکراینی و روسی را به ترکیباتم اضافه کردم. واقعا جالب بود، چون وقتی دو سال بعد به جای دیگری از آن شهر، به استادیوم باشگاه شاختار دونتسک نقل مکان کردم، خیلی از افراد به من می گفتند که شرایط سختی در انتظار من خواهد بود. آن ها می گفتند من در آنجا موفق نخواهم شد، چون 12 بازیکن برزیلی در شاختار دونتسک حضور دارند. من چیزی نگفتم، فقط پیش خودم خندیدم. در ذهنم با خودم فکر کردم، من خودم نیمه برزیلی هستم. بدیهی است که در تیم جدید با هم تیمی هایم رابطه خوبی برقرار کردم و 3 سال حضورم در شاختار دونتسک فوق العاده بود. در سال 2013، رکورد گل های زده شده در لیگ برتر اوکراین را به نام خودم ثبت کردم و حس خوبی داشتم از این که دهان کسانی که می گفتند من به عنوان یک ارمنستانی در آنجا موفق نخواهم شد را بسته بودم. هنریک مخیتاریان تقدیر روزگار می تواند خیلی جالب باشد. پس از آن فصل، پیشنهاد انتقال به بروسیا دورتموند را دریافت کردم، در آلمان. اتفاقاً طولی نکشید که در دونتسک بحران بالا گرفت و استادیوم شاختار به حال خود رها شد. بنابراین من به آلمان منتقل شدم و نه تنها باز هم یک زبان دیگر در کار بود، بلکه همچنین فرهنگ و جوّ موجود نیز از آنچه که من به آن عادت داشتم خیلی تفاوت داشت. آن دوران خیلی سختی برای من بود. فصل اول، متوسط و قابل قبول بود، اما فصل دوم یک فاجعه بود. نه تنها برای من، بلکه برای باشگاه. ما باخت های زیادی را تجربه می کردیم و من حس می کردم که اصلاً شانس ندارم. نه تنها گلی به ثمر نمی رساندم، بلکه پاس گل هم نمی دادم؛ چیزی که خیلی با بازی من تناقض دارد. من با پول بسیار زیادی خریده شده بودم و فشار زیادی را روی خودم قرار می دادم. شب های سخت زیادی را در آپارتمانم در دورتموند داشتم، جایی که تنهایِ تنها فقط فکر می کردم و فکر می کردم. نمی خواستم از آپارتمان بیرون بروم، حتی برای شام. اما همانطور که گفتم، تقدیر می تواند جالب باشد. یک سرمربی جدید، توماس توخل، قبل از فصل سوم من به دورتموند آمد و همه چیز را برایم تغییر داد. او به سراغ من آمد و گفت: "گوش کن، می خواهم هرچه که در چنته داری را در درون زمین از تو بیرون بکشم." من به نوعی در حال لبخند زدن و خندیدن بودم، چون فکر می کردم او تنها در حال تلاش است تا حس بهتری را به من بدهد. من به حرف های توخل شک داشتم. اما او با جدیت به من نگاه کرد و گفت: "میکی، تو قرار است عالی بشوی." این برای من بی نهایت ارزش داشت. پس از آن فصلی که پشت سر گذاشته بودم، فکر نمی کردم بتوانم به یک ستاره تبدیل بشوم. اما او این کار را کرد. او در آن فصل بهترین بازی ممکن را از من گرفت و این بدین خاطر بود که من بار دیگر خوشحال بودم. وقتی شما ناراحت هستید، نمی توانید خوش شانس باشید. این چیزی است که من از فرهنگ برزیلی یاد گرفتم. وقتی که خوشحال هستید، اتفاقات خوبی در زمین رخ می دهد. آن فصل، ما با شور و شوق بازی کردیم. ما فوتبالی دیوانه وار با شیوه ای فوق هجومی را ارائه دادیم و از هر دقیقه حضور در زمین لذت بردیم. ما اساساً با 2 مدافع، 3 هافبک و 5 مهاجم بازی می کردیم و موفق هم بودیم. حتی وقتی می باختیم، باز هم به ما خوش گذشته بود.


(پایان بخش سوم) بخش چهارم (آخر) را در این لینک بخوانید