زاغکی قالب پنیری دید، به دهان برگرفت و زود پرید. بر درختی نشست در راهی، که از آن می گذشت روباهی. روبهک پرفریب و حیلت ساز، رفت پای درخت و کرد آواز. گفت به به چقدر زیبایی، چه سری چه دمی عجب پایی. پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ. گر خوش آواز بودی و خوشخوان، نبودی بهتر از تو در مرغان... به این جای کار که رسید روبهک خود را آماده کرده بود که پس از مصرع‌های «زاغ می‌خواست قارقار کند، تا که آوازش آشکار کند، طعمه افتاد چون دهان بگشود...» جَستی بزند و قالب پنیر را برباید که...! اما هیچ اتفاقی نیفتاد و زاغک همینطور بِربِر زل زده بود در چشم‌های روبهک و طبیعتاً دهانش را هم نگشود! کمی که گذشت زاغک قالب پنیر را از منقارش بر گرفت و زد زیر بغلش و از آن بالا به روبهک گفت: «خب حالا منظور!؟» روبهک که هرچی به مغزش فشار ‌آورد نفهمید چه اتفاقی در حال وقوع است صدایش را طوری که بقیه حیوانات جنگل نشنوند پایین آورد و زمزمه‌کنان گفت: «نه... نه... تو الان باید قارقار کنی تا پنیر بیفتد پایین و من بربایمش!» زاغک بی آن که تغییری در چهره‌اش حاصل شود خیلی جدی گفت: «نه بابا! مگه من اُسکل‌ام؟» (توضیح ضروری: اُسکل فحش نیست! بلکه نام یک پرنده است!) روبهک تازه دوزاری‌اش افتاد که زاغک قصد ندارد از خیر قالب پنیر بگذرد حتی اگر به قیمت خراب شدن داستان تمام شود. می‌خواست هرچه به دهانش می‌آید به زاغک بگوید اما با خودش گفت: «ناسلامتی من روبهک هستم و پر فریب و حیلت ساز، اگر من هم بخواهم فحش بدهم و شلوغ بازی در بیاورم که خب با بقیه حیوانات بی‌شعور جنگل چه فرقی دارم؟» روبهک در همین فکرها بود که چشمش افتاد به یک جوجه تیغی که از همان حوالی می‌گذشت. او با دیدن جوجه تیغی فکری به ذهنش رسید و رو به زاغک گفت: «اینطوری که نمی‌شود زاغک جان، تو داری بازی را به هم می‌زنی. اصلا بگذار از این جوجه تیغی بپرسیم حق با کیست.» جوجه تیغی پس از شنیدن ماجرا از زبان روبهک کمی فکر کرد و گفت: «حالا همه این‌ها به کنار، من تا حالا نشنیده‌ بودم روباه‌ پنیر بخورد!» زاغک از بالای درخت گفت: «همین را بگو.» روبهک با عصبانیت گفت: «تو به این کارها کار نداشته باش. فعلا بحث سر این است که زاغک زده داستان را خراب کرده، آن هم به خاطر یک قالب پنیر بد بو.» جوجه تیغی کمی خارهایش را خاراند و سپس با قیافه‌ای متفکر گفت: «راستش من عقلم به این ماجرا قد نمی‌دهد. پیشنهاد می‌کنم به وسط جنگل کنار آبشار و نزد گربه عاقل بروید. او مشکل شما را حل خواهد کرد.» روبهک که کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد رو به جوجه تیغی گفت: «گربه عاقل دیگر کدام خری است؟ بعد از کی تا به حال گربه‌ها عاقل شده‌اند؟» جوجه تیغی در حالی که دور می‌شد گفت: «آن را دیگر من نمی‌دانم. من هر چه را که در داستان آمده است را بازگو می‌کنم!» پس از رفتن جوجه تیغی، روبهک رو کرد به زاغک و پرسید: «چه کنیم؟» زاغک آهی کشید و گفت: «جهنم و ضرر! برویم نزد گربه عاقل.» زاغک در حالی که همچنان پنیر زیر بغلش بود همراه روبهک به وسط جنگل رفتند و گربه عاقل را روی تخته سنگی کنار آبشار در حال آفتاب گرفتن پیدا کردند. روبهک به تفصیل ماجرا را برای گربه عاقل تعریف کرد و از او چاره خواست. گربه عاقل کمی پیچ و تاب به ماهیچه‌هاش داد و پس از کمی تفکر چشمکی به روبهک زد و رو به زاغک گفت: «با توجه به این که اصل دعوا بر سر قالب پنیر است و من نیز از طرف هر دوی شما به عنوان حَکَم انتخاب شده‌ام پس چه بهتر که تا هنگام صدور رأی پنیر نزد من به امانت باشد.» روبهک با لبخند این نظر را پسندید اما زاغک بلافاصله بعد از شنیدن این حرف، در برابر چشمان حیرت زده روبهک و گربه عاقل، قالب پنیر را با دو نوک بلعید و در حالی که دور می‌شد گفت: «داداش من خودم ختم این کارهام. بعد هم برو چشمک زدن تمرین کن که اینطوری ضایع نشوی!» پس از رفتن زاغک، گربه عاقل رو به روبهک گفت: «من که چشمک نزدم، فقط پلک چشم راستم پرید!» روبهک با شنیدن این جمله آهی از ته دل کشید و به راه خود ادامه داد!