مردی با جعبه ای پر از کرم از حوالی جنگلی می گذشت. چکاوکی او را دید و از او پرسید: درون جعبه چیست و به کجا می روی؟ کشاورز گفت: درون این جعبه کِرم دارم و به بازار می روم تا آنها را بفروشم و با پول آن ها پَر بخرم. چکاوک گفت: من پرهای زیادی دارم، یکی از آنها را می کنم و به تو می دهم و تو در عوض به من کرم بده تا مجبور نباشم دنبال کرم بگردم. کشاورز قبول کرد و کرمها را به چکاوک داد و پَر گرفت روزهای بعد این اتفاق چندین بار به وقوع پیوست تا اینکه روزی رسید که چکاوک دیگر پری در بدن نداشت. حالا دیگر او نمی توانست پرواز کند و کرم شکار کند. چکاوک بسیار زشت شده بود و دیگر آواز نمی خواند و آن قدر منتظر کشاورز ماند تا از گرسنگی مرد. افراد موفق می دانند بهترین ها همیشه مترادف با آسان ترین ها نیست، گاهی سختی ها خود باعث قوی تر شدن ما می شوند . منبع: کتاب روز را خورشید می سازد، روزگار را ما.