سلام.اين يادداشت يه نوشته خاصه.توی هيچ وبلاگ يا وب سايت يا هيچ کوفت زهره مار ديگه ای همچين چيزی نخواهيد خوند.اين داستانی که می خوام بگم کاملا واقعيه.هيچ کدوم از دوستام٬خانواده م و اقوام و فاميل باور نکردن و گفتن بهرام قاط زده.ولی من راست ميگم.اميدوارم باور کنين. ۵ روز پيش بود.۴ شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۳.مادر و پدرم قرار بود برن بيرون با خواهر هام و من بايد خونه تنها می موندم.تقريبا هوا تاريک بود.ساعت رو يادم نمی ياد.حوصله م سر رفته بود.نشستم پای کامپيوتر که هوس کردم نماز بخونم.يه صدا هايی ميومد.رفتم تو انباری و سوراخ سمبه های خونه رو نگاه کردم ولی خبری نبود.ولی تا پشتم رو می کردم يه صداهايی ميومد.اعتنا نکردم و رفتم وضو گرفتم. جا نماز رو برداشتم.تو خونه ما تو پذيرايی مون يه بوفه چوبی هست که پنجره هاش شيشه های آينه ای داره.يعنی ميتونی خودت رو تو شيشه ش ببينی.منم رفتم اد جلوی اون بوفه وايسادم و نماز رو شروع کرد. رکعت اول که تموم شد به محض اينکه پا شدم چشم افتاد به بوفه جلوييم.تو شيشه ش ديدم که يه نفر پشتم وايساده و داره با من نماز می خونه.هل شدم.خواستم نماز رو قطع کنم نشد.هر چی می خواستم برگدم يه چيزی٬يه نيرويی من رو صاف می کرد.خيلی ترسيده بودم.اون زن يا مرد صورتش پايين بود و يه حالتی بود که من نمی تونستم ببينمش.حتی هر چی الآن فکر می کنم يادم نمياد که چه لباسی پوشيده بود يا .. .البته بعداْ فهميدم زن بوده.چون زن پشت مرد نماز می خونه.خلاصه هر چی خواستم نماز رو قطع کنم نمی شد.ذکر های نماز رو هم ديگه دست خودم نبود.ولی لبم مرتب ذکر ها رو می گفت.رفتم به رکوع و وقتی پاشدم ديگه اون زن پشتم نبود.خلاصه نماز رو خوندم و تا تموم شد سريع برگشتم.پشتم رو نگاه کردم.ولی هر چی گشتم کسی تو خونه نبود.مادرم که رسيد خونه من رو چاقو بدست با حالت وحشت زده ای ديد.خلاصه قضيه رو برای مادر و پدرم و خواهرام تعريف کردم.از قيافه هاشون فهميدم که باور نکردن.رفتم تو اتاقم.تقويمم روی ميز باز بود.و اتفاقاْ تاريخ همون روز هخم باز شده بود.شايدم کسی اونو باز کرده بود.نمی دونم.نگاه کردم.ديدم نوشته:چهارشنبه ۱۱ شهريور {وفات حضرت زينب سلام الله عليها}چشام گرد شد و داشت از ميزد بيرون.هم ترسيده بودم.هم خوشحال بودم.هم ناراحت بودم.هم متعجب. ازون روز به بعد ديگه نمازم رو به اميد ديدن اون زن پشتم می خونم.ولی تو اون شيشه ی بوفه مون ديگه زنی پشتم نماز نمی خونه.و من ديگه فرصت ديدنش رو احتمالاْ پيدا نخواهم کرد.
بخشی از خاطرات بهرام نورایی❤