اختصاصی طرفداری- 15 سال پیش فرودگاه بین المللی کاراسکو ، کارتون خواب شب های مونته ویدئو که از تمدن و  فرهنگ فقط این یک قلم را خوب یاد گرفته که "مرد که گریه نمی کند"، ایستاده مقابل رویایی که هر لحظه در حال دورتر شدن از اوست، عشق این عشق لعنتی مثل شهاب سنگی از شب تیره لوییز آلبرتو در حال گذر است. سوفیایِ رویاهای یلاقبای شب های مونته ویدئو، چمدانش را می بندد، سوار هواپیما می شود و می رود و عشق، این عشق لعنتی به این هیولای عاشق شهر می خواهد یاد بدهد که می تواند تحمل کند، می تواند خودش باغچه اش را بیل بزند، که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها عهد و پیمان. سوفیا می رود و از دیوانه سنتناریو اشک می ماند و مشتی خاطره و قلبی که در چمدان مسافری جا مانده بود.

از اینجا به بعد داستان مثل گل آفتاب گردان، دل لوییز آلبرتو راهنمای زندگانی اوست. مقصد: هر چه نزدیک تر به سوفیا، وسیله: عشق دیگرش فوتبال. از اینجا به بعدِ قصه جد و جهد پسرِ رودولفوی سفال گر است که با عشقش فوتبال به دنبال قلبش سوفیا به راه می افتد پسری که تنگدستی سال های کودکی به او یاد داده بود برای داشته هایش باید بجنگد که اگر دیر بجنبد عقب می افتد. مقصدی آنچنان دلفریب صد البته مسیری شگفت انگیز را می طلبید و چه کسی بهتر از استیوی برای یادآوری این اصل که" عشق همانی است که هیچگاه نگوید متاسفم". از نخستین گاز تا رقاصی دیوانه وار توی صورت مویس، اشک ها، همان اشک های لعنتی توی آغوش جرارد و پایان تراژیک یکی از دراماتیک ترین فصل های لیورپول  این سال ها، آن هند بی نهایت انسانی مقابل غنا، کیه لینی و جهانی که قسم خورد تا شکستش بدهد، همه و همه شد تکه ای از راه پر فراز و نشب لوییز از مونته ویدئو تا خواهر خوانده اش بارسلونا.از کودک گرسنه شهر  تا بهترین مهاجم این سال های فوتبال. 

15 سال بعد از شب حزن آلود کاراسکو اما داستان حال و هوای دیگری دارد. مثل همان افسانه ها که قهرمان قصه از ته چاه به اوج ماه می رسد، حالا لوییز آلبرتو مچ جبر، این جبر لعنتی را خوابانده است. همان جایی است که روی سنگ فرش های کودکی خوابش را می دید. توی بارسلون و خیلی مهم تر از آن کنار سوفیا. بازنده شب های سرد مونته ویدئو امروز قهرمان چمن گرم نیوکمپ است و سه نوازی های هفتگی اش با مسی و نیمار چه بزرگ زادگانی را که وادار به برداشتن کلاه از سر نکرده است. قهرمانی که انسانی تر از هر قهرمان دیگر عصر ماست. نه داعیه آن را دارد که سمبل اخلاق است نه مدافع کودکان بی سرپرست گوشه کنار دنیا. خودش است و احساسات انسانی اش، خودش است و قلب عریانی که برای عاشقانه هایش می تپد، برای اروگوئه، برای بارسلونا و البته برای سوفیا.