سکانس اول: وقت های اضافی شروع شده بود ... پس از یک فصل بدون جام حالا جام خیریه هم داشت از کفمان میرفت ... سربازان بندر لیورپول خیال پا پس کشیدن نداشتند ... بی رحمانه ترین بازی چند ماه اخیرشان را میدیدیم ... تماشاگرها باهم پچ پچ میکردند و بریج دلهره داشت ... پیرمرد کنار دستم آرام و قرار نمیگرفت و هر چند دقیقه یک بار از جای خود بلند میشد ... گویی با آن هیکل نحیف میخواهد مقاومت اشکرتل را در هم بشکند ... ویلیان پشت ضربه آزاد ایستاد ... گل های سرخی که روی تابوت پتر آسگود می گذاشتیم در رکاب نسیمی سرد از آنسوی آسمان بازگشت ... جایی که ایووا بالاتر از فریاد آزادی مل گیبسون به باور یک شهر رنگ حقیقت بخشید ...
.
سکانس دوم: کنار جایگاه تماشاگران ناپولی نشسته بودم ... آزار دهنده بود ... تمام دقایق قبل از بازی را با صدای تحقیر آمیز 3 به 1 شما را بردیم گذشت ... ایتالیایی ها پر فیس و افاده برایمان دردسرساز شده بودند ... دختران سانتی مانتال ناپلی که برای پسرها ادا اطوار درمیاوردند ... لندن سکوت خود را به هیاهوی آنها باخته بود ... لحظه ای نگاهم را به زمین دوخته بودم که نیمه آبی ورزشگاه مانند برخورد نوکلیر آمریکایی به هیروشیما روی هوا رفت ... تمام بزرگی ایتالیا زیر دستان مهربانترین غولی که دیدیم کمر خم کرد ... نتیجه 4 - 1 شد (برای ما اینبار) ... برانیسلاو معمار تمام باورهای خوبمان است، مانند لحظه ای در انتظار طلوع ...
.
سکانس سوم: ویلا پارک در حال و هوای گرفتن جشن بود ... تساوی تحقیر آمیز تیم مورینیو رنگ واقعیت به خود گرفته ... هرم نفس های سیتی پشت گوش تیم همیشه صدر نشین آزارمان میداد ... شاید این آخرین فرصت نگه داشتن قهرمانی بود ... خوزه نمیخواست هر آنچه ساخته را از هم گسیخته ببیند ... شبیه نمایش آخرین امپراطور در سالن های سینمای چین بود ... انزوای بزرگترین امپراطوری شرق آسیا زیر دستان کشوری که به اندازه یک وجب از خاکشان است ... چلسی در حال زمین خوردن ... دقیقه که از هشتاد گذشت ما سکوت کرده و نگران آینده بودیم ... ما نگران بودیم نه برانیسلاو ... او همانجا توپ را درون محوطه جریمه گرفت ... هیولای صرب همه چیز را تغییر داد، آخرین قهرمانی دوباره به آغوش صاحبش بازگشت ...
.
سکانس چهارم: صدای غرش آسمان ... در دل شب خلوت آمستردام، درون گلوگاه کوچه ها میپیچید ... بادها انگار داستانی میگویند ... آسمان نزدیکتر شده بود، شاید یکی دو متر بالاتر از بلندترین آسمان خراش شهر ... ابرها جا عوض میکردند، گویی خدا لا به لای انها دنبال چیزی میگشت ... در تکاپوی یافتن آخرین معبد به رنگیترین سازه شهر رسیدم ... باران روی دوش ناو ها مینشست، و راهی برای زمین خوردن میافت ... تنها در کنار آمستردام آرنا ایستاده بودم ... ناگهان تمام آسمان و زمین به صدا در آمد ... برانیسلاو ایوانوویج ... مارتین تایلر همان لحظه ای ریز فنجان قهوه زده بود که با آخرین قدرت نام سرباز باوفای بریج را فریاد زد ... گویی دنیا آخرین دقیقه وقت های اضافه را جدی نگرفته بود ... برانیسلاو آنقدر پرید که خیال میکردم موهایش آسمان را درید ... بالاتر از بلندترین آسمان خراش شهر ... پروازی پر از اشتیاق بردن آن شب زمستان را از یادمان برد ...
سکانس پنجم: برانیسلاو به زنیت خواهد پیوست .... بعد از یک فصل فراموشی، پس از ساعتها باران غم آلود لندن حالا انگار خبری از پشت شیشه های زخیم اتاق امانلو به گوش میرسد ... آخرین سرباز هم خواهد رفت ... به همه آن روزهایی که با او گذشت فکر میکنم ... صدای شادی و سرور چلسی فن ها به گوش میرسد اما چه کسی یادش است او چه کرد ... شاید این آخرین سکانس باشد ... روزی آسمان داستان او را به آینده ها خواهد گفت ... به امید آن روز