اینک بهار بر درِ قلبِ تو می زند اما تو آن طرف، بیرونِ قلبِ خویشتن اِستاده ای هنوز یک شاخه گل برای تو کافی ست تا فاصله شود بین تو و هزار ستاره بین تو و حضور سپیده بین تو و هیاهوی شهری که هر سحر در سربی صفیری بیدار می شود