از یک نابینای لاغر مردنی چه انتظاری دارید؟
همان تصوری که عموم مردم از چنین شخصی دارند.نیازمند کمک و ترحم.اما اینجا قضیه کمیفرق میکنه.نه راستش خیلی هم فرق میکنه.این نابینای روشن دل ما(!!!!) نه تنها نیاز به کمک نداره بلکه خودشه که شب و روز کارش کمک کردنه.
برای آشنایی با این شورشگر نابینا با من همراه باشید
***
بیش از ۵۲سال از زمان ظاهر شدن شخصیت دردویل بر روی جلد و کاغذ های مجلات مصور میگذره.این زمان که به عصر طلایی کمیک شهرت داره همزمانه با خلق بسیاری از شخصیت های آس و درجه یک این دنیای رنگارنگ.(مردآهنی،مردعنکبوتی،کاپیتان آمریکا،چهار شگفت انگیزو ...).اما بینش و عمقی که در جوهره و ذات کاراکتر دردویل وجود داره را در کمتر شخصیت تخیلی میتوان یافت. داستان ها،المان ها و مقاصد او لبریز است ازمفاهیم اجتماعی،سیاسی،مذهبی و انسانی که همه به بهترین شکل به صورت یک پکیج کامل و لذت بخش در همین انسان کور چپ دست جمع شده است.
***
تمِ عدالت خواهی با تکیه بر زور بازو و ذهن با اهداف کمک به انسان های ناتوان و بهتر ساختن دنیا تِمی کلیشه ای است که نظیرش را زیاد در داستان ها و فیلم ها دیده ایم.اما دردویل همین یک مسئله را در راس کار خود قرار میدهد و به بهترین شکل با آن سروکله میزند طوری که ما دیگر آن قصه های تکراری و کلیشه فراموش میکنیم.
متیو مورداک در پنج سالگی هنگامی که پیرمردی را در حال تصادف با کامیونی حامل مواد رادیواکتیو دید،جلوی ماشین پرید و پیرمرد را نجات داد در عوض خودش اما تصادف کرد و مواد رادیو اکتیو محمول کامیونبه چشمانش ریخت.او در ۵ سالگی قدرت بینایی اش را از دست داد اما در عوض خیلی زود متوجه شد حواس دیگر او به طور غیر قابل باوری قویتر شده.طوری که او میتواند صدایی ارام را از کیلومتر ها دورتر بشنود.
"از همین جا شروع میکنیم.نا بینایی دردویل شمارا یاد چه چیز مهم و سمبلیکی انداخته است؟مجسمه عدالت معروف را همه دیده اید.همان ایزدبانو یا فرشته عدالت که منشاء یونانی دارد و با چشم بندی بر چشم،شمشیر و ترازویی در دست شناخته میشود.او را یوستیتیا Iustitia میخوانند.فرشته عدالت معمولا کور و نابینا به تصویر میشود.شعار اصلی شخصیت دردویل که بارها در داستان هایش مستقیم و غیر مستقیم تکرار شده هم همین است.((عدالت کور است)).یوستیتیا الهه عدالت هم کور است و همیشه با چشمبندی بر چشمانش دیده میشود.این مجسمه را در تیتراژ اغازینسریال دردویل به زیبایی به تصویر کشیده شده است.(عکسش رو پایین گذاشتم).
اما نابینایی دردویل چه مفهومی را به ما میرساند؟
مت مورداک در روز ها وقتی از زیر نقاب دردویل بیرون میاید به عنوان وکیل دادگستری فعالیت میکند.شغلی که بازهم ارتباط بسیار نزدیکی به برقراری عدالت دارد.شب و روز او اجرای عدالت است.چه در مقام وکیل چه در مقام یک شورشی به نام دردویل.
نابینایی دردویل و به دنبال ان فرشته عدالت این حقیقت ظریف و کلیدی را بیان میکند که"عدالت بی طرف است:یعنی مرز و حدود در قضاوت باید بدون ترس یا طرفداری از فردی خاص،با صرف نظر کردن از پول،ثروت،قدرت،شهرت یا هویت فرد باشد؛عدالت بی طرفانه و با انصاف باید باشد.
این مهمترین آرمان شخصیت دردویل است که به زیبایی آن را با داستان های اساطیری یونان قدیم و الهه عدالت آن ها پیوند خورده است و شباهت های ظاهری و باطنی این دو کمک شایانی به ملموس تر شدن شخصیت بیباک یا همان دردویل میکند.
نکته ی دیگر که خیلی در داستان های بیباک به چشممیخورد این است که اجرای عدالت همیشه زحمت و دردسر دارد.همین مسئله است که شورش گر نابینا را همیشه غرق در خاک و خون و عرق و درحال زمین خوردن و کتک خوردن میبینیم.
جدا از اینها، «دردویل» یک عنصر منحصربهفرد و مهمتر داشت باعث شد بیشتر درگیرش شوم و بیشتر دوستش داشته باشم: منظورم همان چیزی است که بتمن را به کاراکتری هیجانانگیز و نزدیک به مخاطب تبدیل کرده است. بله، پرداخت قهرمانی که هنوز با قهرمان شدن کیلومترها فاصله دارد. قهرمانی که لباس به تن میکند. راه و روش مبارزه را تا حدودی میداند. یک ایدهی بزرگ برای رسیدن به عدالت نهایی برای خودش تنظیم کرده است و بدون اینکه چیزی از حقیقت بیرون بداند، قدم به کوچهپسکوچههای تاریک و جرمزدهی شهر میگذارد تا ترس به دل بدکاران و جنایتکاران بیاندازد و آن ایدهی زیبا و رویایی را به تمیزترین شکل ممکن به اجرا دربیاورد.اما این قهرمان خبر ندارد چه جنگلی انتظارش را میکشد. چه حیوانات درندهای در خیابانها پرسه میزنند و چقدر برای مبارزه ضعیف و درمانده است. نه تنها از لحاظ فیزیکی، بلندی دندان و تیزی چنگال، بلکه از لحاظ روحی و تحمل روانی. کمی که لای فاضلاب خیابان غلت بخورد و کمی که در برخورد با تاریکی دیگران، ضربه ببیند، تازه خودش را وسط درگیری ذهنی دیوانهواری پیدا میکند و یک پایش را در قلمروی شیطان میبیند. در داستان های شوالیه تاریک گاتهام با چنین بتمنی طرف هستیم که فقط شبیه قهرمانها لباس میپوشید، اما در حقیقت انسانی بود پُر از لغزش، شکست، خودخواهی و اشتباه. مت مرداکِ «دردویل» بتمنِ مارول است. «انسانی» ظهور کرده که باید قبل از هرچیز با اهریمنِ درونش مبارزه کند و در تاریکی شهرش جولان دهد. اولین نکتهای که «دردویل» را به چنین داستان متفاوت و ملموسی تبدیل کرده است، همین پردازش قهرمانش است.مت مرداک ظاهرا قهرمانِ سیاهپوشِ شهرش است. اما نویسندگان او را از همان ثانیهی نخست به عنوان سوپرمنِ هلز کیچن معرفی نمیکنند. چه بسا با مردی طرف هستیم که در مشتزنی رسما درب و داغان است و در تصمیمگیری کند و اعصابخردکن. خودش چنین چیزی را میداند، اما وقتی صدای زجه و فریاد مظلومان را از دوردستها میشنود، نمیتواند بیکار بنشیند و برای نجاتشان دستبهکار نشود. مردی که تاریکی را میبیند، دنیا را در حال سوختن حس میکند، اما برای موفقیت باید بر لبهی تیغ حرکت کند.مردی که بهعلاوهی ضرباتِ فیزیکی دردناک و خونینی که از دشمنانِ قدرتمندش دریافت میکرد و همیشه بعد از هر مبارزه، یکی-دو اپیزودی را درحال ناله کردن پشت سر میگذاشت، از لحاظ ذهنی هم همواره در جنگ و جدل با وجدان و ناخودآگاهش به سر میبرد. اینکه شورشگر بودن، اجرای قانون به دستان خودمان، تا چه اندازه درست است. تا چه اندازه از لحاظ اخلاقی تو را به عنوان یک قهرمان نگه میدارد و از کجا به بعد از مبارزِ شیطان به بردهی شیطان تبدیل میشوی. این مهمترین عنصری بود که با جدی شدن داستان، به مسئلهی اصلی مرداک تبدیل شد
یکی از بینظیر ترین پارادوکس های ممکن در درون مایه شخصیت بیباک نهفته شده همین است.به روشنی روزاست که مت مورداک یک شخصیت شدیدا مذهبی و یک کاتولیک محکم است و داستان های او همیشه حال و هوای مذهب را در خود داشته و آنرا به چالش کشیده.شدت این امر به حدی است که وقتی خانه مت به دست کینگپین به آتش کشیده شد او به کلیسا پناه برد و سالهای سال در همانجا ماند.کلیسا همیشه قوت قلب و همراه مت بوده است و اورا در اجرای اهدافش یاری کرده است.اما مت برای اجرای همین اهداف از هویتی استفاده میکند که ۱۸۰ درجه با کلیسا و مسیح فاصله دارد.هویتی شیطانی با لباسی شیطانی(و شاخدار) و همچنین لقبی شیطانی(dare"devil)
.همین تقابلات دو اندیشه در یک فرد و هردو در راستای یک هدف داستان های دردویل را به چندلایه ترین و عمیق ترین داستان های موجود بدل میکند.اینکه فردی مذهبی شب ها در لباس شیطان به مبارزه بپردازد و با خود شیطان هم پیمان شود.
نبرد بیپایان و کلافهکنندهی مرداک با قاضی وجودش و خدای بالای سرش را نشان دهد. برخلاف بتمن او کسی نیست که روزها مجبور باشد در یک پرسونای دروغین فرو رود و آن را تا غروب آفتاب تحمل کند. مت مرداک روزها در دادگاه برای محافظت از بیگناهان تلاش میکند. این فقط پوششی برای مخفی بودن نیست. این چیزی است که به آن اعتقاد دارد. هرچند همین مسئله از نظر روانی تاثیر تخریبگر زیادی روی او دارد. مَت روزها از طریق قانون و قواعد جلو میرود. حالا چنین آدمی از یک جایی به بعد متوجه میشود، تمام این دویدنهای روز راه به جایی نمیبرند. انگار نه دادگاهی وجود دارد و نه محاکمهای. او از یک جایی به بعد، میفهمد که تنها راه برقراری عدالت، زیر پوشش تاریکی شب است. از همین سو، باید گفت وکیلبازیهای مت نیز اگر به اندازهی خوشگذرانیهای روزانهی بروس وین، بینتیجهتر نباشد، کمتر نیست.
تمام اینها کافی بود تا مت مرداک را به عنوان قهرمانی ناکامل، انسانوار و آسیبپذیری ببینیم که چون اخلاقِ خاکستریاش به خودمان نزدیک است، دردهایش را باور میکنیم و از طرفی، سنگینی عذابِ وجدانش را حس میکنیم.
نویسنده:محمودرضا طباطبایی??