اختصاصی طرفداری- همه ما در خانواده، جمع دوستان و هم کلاسی های قدیمی یک نفر را داریم که پای ثابت همه خاطراتمان است از آنهایی که میتوانست بشود اما نشد که نشد، از همان ها که روزگار برایشان نیاورد، آنها که توی مدرسه توپ را که برمی داشتند کسی همپایشان نبود، معلم ورزش گفته بود راحت می‌توانست برود تیم ملی، فلان فوتبالیست محلی آن سال ها هم که یک بار کنار کریم باقری بازی کرده بود تعریف و تمجیدش را زیاد میکرد که اگر قدر خودش را بداند چنین شود و چنان شود، ولی مثل همه آنهایی که روزگار برایشان نخواست چرخ تقدیر کمتر به سمتشان چرخید و حالا همه آن نبوغ شده سیگاری گوشه لب و فریاد خش داری که فلان جا یه نفر! لابد دریبل های آن روزها هم جای نقدهای سیاسی درون تاکسی را برای هم قطارانش پر کرده شاید خودش هم نمی داند که بوده و که می توانست باشد و اکنون کجاست.

در اِشِلی بزرگ تر از درس و مدرسه ما اما آدریانو لیته ریبرو، این غول سرگردان برزیلی احتمالا همان دوست قدیمیمان است که روزگار برایش نخواست و نشد آنی که می‌توانست باشد هر چند در همان بازی دوستانه نخستین روز مقابل رئال آن ضربه باورنکردنی به طاق دروازه خبر از ظهور یک پدیده دیگر داشت اما تمرین و تلاش، پیشانی بلند هم میخواست، زوج آدرین موتو که خود داستان بلند دیگری است از سیاهی بخت یک ستاره درخشان در دنیای فوتبال مثل سرهنگ بیل کیلگورِ اینک آخر الزمان از آن همه آتش بازی و بُکش بُکش احتمالا یک تخته برای موج سواری می خواست و در جنون آن جنگ، آنقدر نوشید و نوشید که سن سیرو را دیوانه خودش کرد ناغافل که وسط مستی همه را بالا آورد.

برای فراموش شدن، سی و پنج سالگی خیلی زود است و حالا غول سی و پنج ساله فوتبال برزیل درست در سی و پنج سالگی به مدد سالشمارهای فوتبالی به یاد آورده می شود آن طور که انگار هیچ وقت نبوده است. امپراطور جوزپه مه آتزایِ دیوانه حالا وسط درگیری با الکل و پرونده های ریز و درشت قضایی خودش را هم نمی‌شناسد، داستان عبرت آمیز بچه مدرسه های برزیلی از خاموشی یک ستاره در بی کرانگی این سیاهی بلند، مثالِ خوش خط و خال برزیلی هایی که در اروپا صفر تا صد قصه را نوشیدند و به آخر نرسیدند امروز سی و پنج ساله است، غولِ مست ریو شاید خودش هم به خاطر نیاورد اما خیلی از خواب های کودکیمان را از سی و چند متری فرستاد سه جاف دروازه این و آن.