هیچ وقت آن بعد از ظهر نفرت انگیز را فراموش نمی کنم، روزی که در آن سوی خط با یک جمله روبه رو شدم، "می خواهند حجازی را هو کنند" پرت چرا می گویی؟ مگر چه اتفاقی افتاده که قرار است او را هو کنند؟ نتیجه بازی را که نگاه میکنم، به نظر کار چندان آسانی نمی رسد، دل ما قرص تر از همیشه میشود!! آرامش قبل از طوفان.. تنها چند دقیقه برای بر باد رفتن این آرامش کافی بود..اما هنوز هم تیم حجازی برندهء بازی است. تیمت ده فرصت را از دست میدهد. باز پای تمام اینها می ماندی. استقلال گل مساوی را دریافت میکند آب سردی بر پیکر حجازی!! صدایی برایم زنده شد، همان صدا در آن سوی خط..همان جمله.. با عجله به سمت ورزشگاه در حرکت هستیم..دیگر هیچ خبری از ورزشگاه و اتفاقات آن بازی در دست ما نیست. هواداران استقلال را می بینم که ناراحت و سر خورده از ورزشگاه بیرون می آیند.. حتی حوصلهء نگاه کردن به مسیر روبه رویشان را هم ندارند. از نگاهشان می فهمم که اتفاقی افتاده است، قدم هایم را تندتر میکنم تا به اصل ماجرا برسم.. همه چیز سرد و بی روح است. برای اولین بار بود که فوتبال را نمی فهمیدم..هواداری فریاد میزند بندازیدش بیرون بازیکن بی غیرت را. از جای دیگر صدایی بلند میشود: حجازی به درد این تیم نمی خورد!! کمی آنطرف تر هواداران استقلال همه ماتم زده بودند.. اما در این میان هوادارانی هم بودند که چهرهء بهت زدهء آنها بیشتر از هر چیز به چشم می خورد. قصد رفتن نداشتند، گویا نمی خواستند یک اتفاقی را باور کنند، یک چیز شبیه به همان جمله، "می خواهند حجازی را هو کنند" عجیب آن روز فوتبال را نمی فهمیدم! در آن لحظه مهمترین مسئله برای من این میشود،.کجای این فوتبال قشنگ است که پیرمرد کنار دستی ام همان طور که اشک در چشم هایش جمع شده است فریاد میزند "ناصرخان بمان و بی غیرت ها را بیرون کن".. آن روز بعد از ظهر تصمیمت را گرفته بودی و قرار هم نبود به این زودی ها پشیمان بشوی..به آنها نمی شود اعتماد کرد، اما فردای آن روز تیتر اول روزنامه ها همهء معادلات ناصر را خراب میکند. "حجازی برکنار شد" ﻧﺎﺻﺮ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﺪ ! ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﺣﯿﺮﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ !! ﺍﺻﻼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﻡ .. ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺮﻣﺮﺑﯽ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﻧﯿﺴﺘﻢ ! ؟ ﮐﻤﯽ ﻣﮑﺚ !! ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺍﻃﺮﺍﻑ ! ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ ! ؟ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺟﺰ ﻣﻦ !! ﭼﺮﺍ ! ؟ ﺩﯾﺪﯾﺪ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ! ﺷﻤﺎﻫﻢ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯾﺪ ﯾﺎ ﻓﻘﻂ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ! ؟ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ .. ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﻧﺪ .. ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ .. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ .. ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯿﺪﻫﺪ .. ﺣﺮﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ !! ﺣﺮﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ! آن روز از لیدر باشگاه گرفته تا بازیکنان و مدیران همه وظیفه خود را به نحو احسنت انجام دادند بجز ناصرحجازی!!.. چیزی شبیه به شرافت گم شده بود.