اختصاصی طرفداری-آخرین بازی، مقابلِ اتلتیک بیلبائو بود. در سانتیاگو برنابئو. بازی‌ای که با نتیجهٔ ۳ بر ۱ به سود رئال مادرید به پایان رسید. نتیجه‌ای که قهرمانی لالیگا را برای آن‌ها به ارمغان آورْد. بیست و نهمین قهرمانی در لالیگا را. امّا همه چیز پیش از این بازی، گویا مشخص شده بود. شاید شش بازی قبل از این روز. پس از تحقیر در مقابل مایورْکا. پس از اینکه پنج بار دروازهٔ ایکر کاسیاس در مقابلِ هوادارانِ مادریدی گشوده شد. در سانتیاگو برنابئو. همان تیمی که آن‌ها را از رقابت‌های کوپا دل‌ری حذف کرده بود. همان تیمی که قهرمانِ کوپا دل‌ری شد. گویا زبانه‌های آتشِ اخراج پس از آن روز شعله‌ورتر گشت. می‌گویند او، خود را برای رفتن به برنامهٔ تلویزیونیِ در حالِ پخش، آماده می‌کرد. پس از قهرمانی در لالیگا. دومین جام او در لیگ، به عنوانِ سرمربیِ تیمی که بیش از ۳۰ سال از عمرِ خود را در آنجا گذرانده بود. در آنجا بود که خبرِ اخراجِ خود را شنید. آرسن ونگر، اریکسون، کارلوس کیروش و مورینیو نیز گزینه‌های باشگاه برای جایگزینیِ او. پُتک‌هایی که از هر سو بر سرِ او فرو می‌رفت. پس از آن بود که سخنانِ بی‌رحمانهٔ فلورنتینو پرز را شنید. اینکه ما به دنبالِ مربی‌ای برای «آینده» هستیم. افکارِ او سنتی‌ست و فرسوده. «ما مربی‌ای می‌خواهیم که بیشتر روی تاکتیک و قدرتِ جسمانی کار کند. ما برای قدرتمندتر کردنِ تیمِ خود با بازیکنانی که در اختیار داریم به مربی‌ای با کاراکتری متفاوت از دل بوسکه نیازمندیم.». هیچ کس ندانست «ما»ی فلورنتینو پرز که بود. هیچ کس ندانست منظورِ او از «تاکتیک و قدرتِ جسمانی» چه بود. می‌گویند در همان روزها بوده که به او، پیشنهادِ سمَتِ مشاور را می‌دهند. به دل بوسکهٔ برزخیْ حال. می‌گویند او پیشنهادشان را رد می‌کند. گویا، با اندکی لبخند. پس از آن است که می‌گوید هرگز به رئال مادرید بر نخواهد گشت. بعدها خبرگزاریِ «as» از «لیستِ فلورنتینو» گفت. از اینکه دل بوسکه باید مطابق با لیستِ باشگاه، هر فصل بیش از یک جام را تصاحب می‌کرده. او که در اولین فصلِ حضورش به عنوانِ سرمربی، توانسته بود قهرمانی در اروپا را بدست بیاورد. و البته لالیگا را با رتبهٔ ششم به پایان برسانَد. امّا باشگاه این بار، هم لالیگا را می‌خواست و هم قهرمانی در اروپا را. اتفاقی که تنها دو بار در تاریخِ باشگاه رئال مادرید رخ داده است و آخرینَش در ۱۹۵۷-۵۸ توسطِ لوئیس کارنیگلیا-به عنوانِ سرمربی. چهل و پنج سالِ‌ پیش. گزارش‌ها و تحلیل‌های خبری در فصلِ اخراجِ دل بوسکه، پیروزی‌های رئال را به عدمِ آمادگیِ رقیبان نسبت می‌دادند. اینکه تیمِ او آن صلابت و قاطعیتِ یک قهرمان را ندارد. در حالی که تیمِ او در آن فصل، آمارِ کمترین باخت و بیشترین میانگینِ گلزنی را در میانِ چهار فصلِ حضورش بدست آورده بود. امّا مدیرانِ رئال مادرید از نیازِ تیم به تَجدد و تازگی می‌گفتند. از اینکه ما متعهد هستیم اعمالِ لازم را برای موفقیت در رقابت‌های پیشِ‌رو انجام دهیم. برای رسیدن به قهرمانی‌های بیشتر. افتخاراتِ اروپایی بیشتر. افتخاری که پس از رفتنِ او ده سال زمان صرف شد تا بدست آید. ده سال و ده مربی. مربیانی که باشگاه برای هر کدام از آن‌ها در حمایت کردن، سنگِ تمام گذاشت. منتها، تنها در ردیف کردنِ جملات. پس از این سنگِ تمام گذاشتن‌ها بود که سیلانِ اخراجِ مربیان از راه می‌رسید. سنتی که تاکنون نیز پابرجا مانده است. و شاید سنتِ مدیران چنین باشد.شاید گزارشِ خبرگزاریِ «میرور» دربارهٔ حمایت و اخراجِ مربیانِ باشگاه‌ها جالب باشد. اینکه کوتاه‌ترین و برجسته‌ترینِ این خیمه‌شب‌بازیِ مدیران کدام است؟ ژوه مورینیو در چلسی، حمایت تا اخراج، تنها ۲ ماه (۲۰۱۵). روبرتو مانچینی در منچستر سیتی، حمایت تا اخراج: ۲ ماه (۲۰۱۳). فن خال در بارسلونا، حمایت تا اخراج: ۱ ماه، (۲۰۰۳). کنی دالگلیش در لیورپول، حمایت تا اخراج: ۱ ماه، (۲۰۱۲).  نه، این داستانِ همیشگیِ فوتبال بوده. داستانی با پایانی غمبار. امّا آخرین مورد، بیش از بقیهٔ موارد سوزناک‌تر بود. قلبِ آدمی را به درد می‌آورْد. کلودیو رانیری در لستر سیتی، حمایت تا اخراج، فقط ۱۶ روز (۲۰۱۷). شانزده روز، از ۷ فوریه تا ۲۳ فوریه. یعنی چند بازی؟ یعنی چهار بازی، دو باخت، یک بُرد و یک بازیِ نیمه‌تمام- مقابل سویا. می‌گویند کلودیو رانیری در این فصل همان «تینکرمنِ» سابق شده بود. همان مربی‌ای که هر بازی، ترکیب و آرایشی متفاوت برای تیمِ خود برمی‌گزیند. تیمی که در ۱۰ بازیِ اخیرش در لیگ، پنج آرایشِ متفاوت به خود داشته است.او به دنبالِ راهی برای خروج از این جهنم بود. اکسیری برای نجات از سقوط. آنجا که آرایشِ موردِ علاقه‌اش، 4-4-2 double 6، دیگر آن بُردهای متوالی را به ارمغان نمی‌آورْد. همان آرایشی که با آن توانست تیمِ پپ گواردیولا را تنها در ۲۰ دقیقه خُرد کند. همان آرایشی که اولین قهرمانیِ لیگِ برتر را برای مدیران و هوادارانِ لستر بدست آورْد. مدیرانی که گویا، اکنون، تنها داشتنِ سرمربی‌ای با خصوصیاتی برعکسِ نایجل پیرسون آن‌ها را راضی نمی‌کند. مدیرانی که گویا به دنبالِ تجدد و تازگیِ دوباره‌اند. کلودیو رانیری پس از اخراج، از مرگِ رؤیایِ خود گفت. قدردانی از حمایت و پشتیبانیِ بازیکنان و مدیران در زمانِ حضورش در لستر سیتی. گویا، با اندکی لبخند. با اندکی لبخند. او قهرمانی را تنها با یک گروه مشترک دانست. تنها با هوادارانَش. آنجا که از عشق و پیمانِ میان خود و آن‌ها گفت. «هیچ‌کس نمی‌تواند آنچه که با هم به‌دست آورده‌ایم را جدا کند. امیدوارم شما به دست‌آوردمان فکر کنید و هر روز و هر لحظه لبخند بر لب داشته باشید.». حال، او می‌تواند پس از ساعتِ ۷ صبح که از خواب برمی‌خیزد، با آرامشِ خاطر، به دور از هجمهٔ ستون‌نویسانِ خبری، قهوه و شیرِ داغِ صبحانه‌اش را هم زند، به پیاده‌رویِ صبحگاهیِ مورد علاقه‌اش رود. فیات پونتوِ قدیمی را از گاراژ بیرون آورد و به همراه همسرش برای دیدنِ موزهٔ ونگوگ بارِ سفر ببندد. آنجا که می‌تواند یک دلِ سیر نقاشی‌هایِ نقاشِ مورد علاقه‌اش را تماشا کند و به دورانِ حضورَش در ۱۷ تیم -به عنوان سرمربی- بیندیشد و شاید با اندکی لبخند بگوید، کلودیو، زندگی همین است دیگر.


(*) + تیتر، از کتاب امپراتوری نشانه‌ها، نوشتهٔ رولان بارْت، ترجمهٔ ناصر فَکوهی، نشر نی گرفته شده است.