فینال لیگ قهرمانان اروپای ۲۰۰۶. پایانی که فوتبال در آن یک جام به ونگر و آن نسل طلایی مدیون بود. اخراج ستاره و دروازه بان اصلی تیم در دقیقه ۱۸، پیش افتادن با گل سول کمپل. بارسلونا در ۱۵ دقیقه پایانی برمی گردد و ۲ گل می زند. آلمونیا، بدترین گل های ممکن را می خورد. پیرمرد و با بچه هایش که قطعا در تاریخ فوتبال ماندگار شدند، به طلا نمی رسد اما فوتبال حتی مزخرفتر و بی رحم تر از این حرفاست.
پیرمرد لجباز می شود، آرسنال، یکی از ثروتمندترین باشگاه های جهان با گرانترین بلیط فصلی در دنیا و نماینده یکی از قدرتمندترین شهرهای جهان، ضعیف تر. رقیب همیشگی اش در یونایتد به محض اینکه حس می کند دیگر نمی تواند در لیگی که یک شبه به شدت تجاری شده، به تیمش کمک کند، اولدترافورد را ترک می کند تا حتی پایان خوشی داشته باشد. او از همان روز اول، نانِ نبوغ و زرنگی اش را می خورد.
اما پیرمردِ فرانسوی، نمی خواهد(نمی تواند) از فوتبال دل بکند. او خیلی راحت می توانست حداقل تیمش را عوض کند تا هر دو طرف نفس بکشند، اما این کار را نمی کند. نقطه بد ماجرا این است که تیمش حتی شانس را هم ملاقات نمی کند. فوتبال در این نقطه، ونگر را رها نمی کند. او باید این موضوع را بعد از قهرمانی لسترسیتی می فهمید. زمان رفتن فرا رسیده است. آرسن نباید این کار را با عاشقان فوتبال بکند.



