آنها بازی رفت را چهار به صفر باخته‌اند. جلوی تیمی که مربی‌شان از بهترین متخصص‌های بازی‌های حذفی است. شک ندارم که حذف می‌شوند، حوصله نمی‌کنم که بازی را ببینم و در نتیجه یکی از هیجان‌انگیزترین اتفاق‌های سال را از دست می‌دهم. شش به یک پیروز می‌شوند و در یک حماسۀ تمام عیار به مرحلۀ بعد صعود می‌کنند. گاهی در زندگی می‌رسی به جایی که راه بسته می‌نمایدت. هر چه می‌کنی انگار نمی‌شود، از خودت نومید می‌شوی، وا می‌دهی، رها می‌کنی. حنای امیدواری دیگر نزدت رنگی ندارد، آیات امید را نمی‌بینی، نمی‌خوانی. یعقوب را فراموش می‌کنی، معجزۀ صبر و امیدواری و ایمان را از یاد می‌بری و لاجرم جهان تاریک و زندگی، سخت سرد خواهد شد. این‌جاست که آدم می‌بازد. اتفاق دیشب در نیوکمپ، کم از معجزه نیست. روایتی است از جانِ مجنون جهان که هرگز نمی‌شود مطمئن باشی چرخش چگونه می‌چرخد و تاسش چگونه می‌نشیند. با خودم فکر کردم که چه لازم داشتم دیشب را، تا ببینم یاس از رحمتِ روزگار چگونه گاهی درهایی را به روی آدم می‌بندد که قرار بود گشوده شوند. لازم داشتم دیشب را تا ببینم ترکیب سخت‌کوشی، امیدواری و ایمان چگونه آدمی را از سخت‌ترین گردنه‌ها عبور می‌دهد. این یک نوشته در ستایش همتِ بلند و ایمان است. (از صفحه یکی از دوستان)