نیمساعت تو بازار زیر نظر داشتمش... رفتم نزدیک بلاخره و گفتم ؛ گفتم : آقا؟ چرا انقد غمگینی؟ گفت : چیزی نیست.پیر نشدی نمیفهمی. گفتم : اشکامو میبینی؟ جواب نداد سرشو برگردوند. گفتم : چیه دوست نداری اشکمو ببینی؟پس انقد غمگین نباش... گفت : باشه میخندم.ولی بعدش تنهام بذار. گفتم : چشم ولی یه عکسم میگیرم. خیلی سعی کرد بخنده برام... حواسمون هست داریم پیر میشیم؟