طرفداری- هنوز هم وقتی که اسمی از مسابقات مردان آهنین می شنویم، یاد روح الله یاداداشی می افتیم، قهرمانی که ناجوانمردانه از سوی پسری که تنها 18 سال داشت به قتل می رسد. داداشی به قتل رسید تا بار دیگر یادآوری کند کثیفی ها و پلشتی های موجود در زیر پوست این اجتماع را، هر هفته، هر روز، هر ساعت و هر دقیقه، کافیست به بخش حوادث خبرگزاری ها برویم، کافیست روزنامه را ورق زنیم تا به صفحه تلخ حوادث برسیم کافیست نگاهی به شهرمان بیاندازیم، واقعیت تنها همان چیزی نیست که خندوانه نشان می دهد، واقعیت تنها برنامه های صدا و سیما نیستند واقعیت شاید همان چیزهایی باشد که شبکه خبر تکذیب می کند و یا حتی به زبان نمی آورد که تکذیب کند.

مثل همیشه وب گردی می کنیم و دنبال سوژه ای جدید یا برای دل سوختن و یا برای جوک ساختن هستیم، ناگهان خبری می شنویم تلخ، به تلخی هوای شهرمان که انگار زهر مار قاطی اش کرده اند. خبر کوتاه بود، مرگ قهرمان پرورش اندام ایران.

خب این هم یکی مثل همه، تمام شد و رفت و یا تمام شد و می رود، این هم فراموش می شود، مثل تمام تلخی هایمان، این هم فراموش می شود و چند روز دیگر یک تلخی دیگر جایش را می گیرد، شاید درست باشد اما قضیه همیشه به این سادگی نیست. بدنی طلایی رنگ، که اگر  ماهیچه ها را کمی منقبض کنیم انگار از پوست خسته خود شده اند و می خواهند خود را رها سازند از این جسم خاکی، ماهیچه هایی قدرتمند، حاصل وزنه زدن ها و سختی کشیدن های داخل باشگاه، حاصل یاعلی گفتن های پی در پی، تند تند نفس کشیدن ها و تند تند عرق ریختن ها. سختی کشیدن هایی که حاصلش می شود لبخندی روی صورت پس از قهرمانی در مسابقات پرورش اندام اصفهان، می شود لبخندی از ته دل، پس از قهرمانی در مسابقات پرورش اندام کشور. می شود فریادی از سر شور پس از اینکه متوجه می شوی به تیم ملی پرورش اندام ایران دعوت شده ای و چند روز دیگر باید به مسابقات آسیایی بروی، تمام فکر و ذهنت می شود قهرمانی، در آنجا هنگام وزنه زدن شاید به سایز چمدانت فکر می کنی که قرار است در راه برگشت یک مدال خوش رنگ نیز درونش قرار دهی. با بدنی خسته و ذهنی در رویای قهرمانی پله های باشگاه را بالا می آیی، به در می رسی و چند آشنا می بینی، چند آشنا با یک اختلاف عمیق که میان تان است و چاقویی در دستشان که تیز تر است از تمام وزنه هایی که می زدی از تمام مدال هایی که به گردنت انداختی و تیز تر است از همان مدالی که دوست داشتی در مغولستان به گردنت آویزان شود. اما درون بیمارستان، چشمانت بسته می شود و سیاهی، رنگی که با آن قورت می دهی تمام تلخی ها را و در پس زمینه تمام آن سیاهی ها، بدنی طلایی رنگ با ماهیچه هایی خوش فرم و حیرت انگیز، غوطه ور در خون.

محسن مکتوبیان-پرورش اندام اصفهان