امروزه از «دانی دارکو» به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های علمی‌-تخیلی، دوران بلوغ و ابرقهرمانی سینما یاد می‌کنند. فیلمی که آن‌قدر از لحاظ داستان سفر در زمان پیچیده‌ای که روایت می‌‌کند عمیق است که هنوز که هنوزه فقط کافی است اسم «دانی دارکو» به میان کشیده شود تا هرکس برداشت خودش از آن را به نبرد با دیگری بفرستد. «دانی دارکو» خیلی عجیب‌تر از فیلم‌های عجیبِ معمول سینما است. درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که شخصیت اصلی‌اش با یک خرگوشِ وحشتناکِ ۲ متری که از آینده آمده رفیق می‌شود. همه‌چیز اما به اینجا ختم نمی‌شود. بلکه پای سفر در زمان و ماوراطبیعه و المان‌های فیلم‌های ترسناک و علمی‌-تخیلی و سناریوهای پایان دنیا هم به ماجرا باز می‌شود. دنیاها از هم شکافته می‌شوند، دنیاهای موازی شکل می‌گیرند و یک جوانِ مشکل‌دار که از بیماری روانی رنج می‌برد و دچار پارانویا و اسکیزوفرنی است، خودش را به عنوان قهرمان انتخابی هستی برای نجات دنیا پیدا می‌کند. تمام اینها را به‌علاوه‌ی حال‌و‌هوای نوستالژیکِ حومه‌ی شهری دهه‌ی هشتادی و قطعه‌ی «دنیای دیوانه»‌ی گری جولز کنید تا متوجه شوید با چه فیلم همه‌چیز تمامی سروکار داریم. «دانی دارکو» وقتی در سال ۲۰۰۱ روی پرده‌ی سینماها رفت، چندان مورد استقبال قرار نگرفت. فیلم فقط در باکس آفیس به حدی فروخت که سرمایه‌اش را برگرداند. اگرچه به نظر می‌رسید مرگ زودهنگام فیلم غیرقابل‌اجتناب است، اما آرام آرام سینمادوست‌ها فهمیدند که چه شاهکاری از زیر دستشان در رفته است و در نتیجه تبلیغات دهان به دهان مردم به جایی رسید که فیلم باز دوباره در نیویورک و بریتانیا به‌صورت محدود اما برای طولانی‌مدت روی پرده‌ی سینما رفت و نوارهای وی‌اچ‌‌اس و دی‌وی‌دی‌های آن هم با استقبال زیادی روبرو شد. «۲۰۰۱: یک ادیسه‌ی فضایی» هم بزرگ‌ترین علمی‌-تخیلی کلاسیک تاریخ سینما است، اما هیچ‌وقت احساس نمی‌کنیم که باید بارها برای تماشای آن برگردیم. هیچ شکی درباره‌ی تاثیرگذاری آن بر سینمای بعد از خودش نیست، اما فیلم کوبریک چیزی نیست که بتوان خودمان را راضی به تماشای دوباره و دوباره‌ی آن کنیم. بزرگ‌ترین دستاورد «دانی دارکو» اما این است که موفق به خلق دنیایی می‌شود که ترکیب بی‌نظیر و دقیقی از لذت و غم است. دومین چیزی که «دانی دارکو» را به فیلمی با احساسی جهان‌شمول تبدیل می‌کند، قوس شخصیتی خودِ دانی دارکوست. به‌شخصه عاشق کاراکترهایی هستم که به خاطر اتفاقاتی که در اطرافشان می‌افتند، مجبور به تن دادن به تغییر می‌شوند. در ابتدا به نظر می‌رسد این اتفاقات همان موانعی هستند که می‌خواهند زندگی را برایمان زهرمار کنند و جلوی پیشرفت‌مان را بگیرند، اما در پایان معلوم می‌شود که آنها همان چیزهایی هستند که می‌خواهند ما را در مسیر تبدیل شدن به چیزی که سرنوشت‌مان بوده است قرار بدهند. بعضی‌وقت‌ها سرنوشت ما چیزی باعظمت‌تر از چیزی است که به نظر می‌رسد. بنابراین عدم داشتن یک زندگی معمولی نه تنها خبر بدی نیست، بلکه ممکن است به این معنی باشد که ما بزرگ‌تر از چیزی هستیم که یک زندگی معمولی داشته باشیم آمریکا. در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۸۸، نوجوانی به نام ̎دانی دارکو̎ (جیک جیلنهال) یک شب توی خواب راه می‌افتد و از خانه خارج می‌شود و با خرگوش غول‌پیکر و زشت‌روئی به نام ̎فرانک̎ (دووال) ملاقات می‌کند که به او می‌گوید دنیا ۲۸ روز و ۶ ساعت و ۴۲ دقیقه و ۱۲ ثانیهٔ دیگر نابود خواهد شد. ̎دانی̎ روز بعد که به خانه‌اش برمی‌گردد، می‌بیند که موتور هواپیمائی داخل اتاق خوابش سقوط کرده است. در حالی‌که ̎دانی̎ در پی آن است تا دریابد چه‌طور زنده مانده و می‌خواهد به‌ ‌گونه‌ای با ساکنان شهر از جمله قلدر مدرسه، معلم بهداشت محافظه‌کارش و یک مرشد ̎خودیار̎، کنار بیاید، سروکلهٔ ̎فرانک̎ مدام در ذهنش پیدا می‌شود و باعث می‌شود ̎دانی̎ به اعمالی خرابکارانه و بدتر از آن دست بزند. ساختهٔ اول کلی یکی از جدی‌ترین فیلم‌های اول یک کارگردان در سینمای آمریکا در هزارهٔ جدید بود و در نهایت شگفتی ظرف چند سال به یک فیلم کالت/ سرسپرده‌دار هم تبدیل شد. فیلم دربارهٔ تغییر شکل و تفسیر دنیا در یک ذهن ناآرام و اسکیزوفرنیک است که گوئی پی برده به آخرین مراحل گذر از عقل به چیزی دیگری رسیده و معادل این آگاهی را در یقین به آخر رسیدن دنیا بازیافته است. دانی دارکو را می‌توان یک رهیافت یا مکاشفهٔ طولانی پیش از مرگ دانست. از همان ابتدا، زمینه‌ای واقعی و مشخص برای داستان معرفی می‌شود (رقابت‌های انتخاباتی سال ۱۹۸۸ آمریکا میان بوش و دوکاکیس) و بلافاصله وارد حیطهٔ نوعی رآلیسم جادوئی می‌شویم که در آن نیروهای مرموزی جهان و گذرِ آن را اداره می‌کنند و ̎دانی دارکو̎ را به خود فرا می‌خوانند تا به او هشدار دهند که ظرف بیست و هشت روز دیگر دنیا به پایان می‌رسد. در انتخاب بازیگران نیز معیار غرابت فراموش نشده است (باریمور، راس و به ویژه سوایزی). برگ برندهٔ مهم دانی دارکو، بازی جیلنهال است که گیجی و آگاهی شدید را هم‌زمان نشان می‌دهد و همیشه چنان است که گوئی از نگاه دوربین خجالت می‌کشد. دانی دارکو، نسخهٔ اصیل و ویژه‌ای از نابغهٔ درک‌ناپذیرِ شهرستانی ـ که به طرزی گول‌زننده خطرناک هم به نظر می‌رسد ـ عرضه می‌کند و به کمک الهام‌ها یا توهم‌های او، نگاه تازه‌ای می‌اندازد به دغدغه‌هائی وجودی و فلسفی که می‌تواند برای نوجوانِ ناآرام و ناراضی پیش بیاید؛ دغدغه‌هائی که معمولاً هم زمینه‌ای علمی/ تخیلی دارند: در این‌جا مفهوم سفر در زمان که ̎دانی̎ را به جست‌وجو وامی‌دارد. پایان دنیا در دانی دارکو بسیار شخصی است و اصلاً فیلم، می‌خواهد نشان دهد که هرکس می‌تواند پایان اختصاصی و ذهنی خویش را داشته باشد. فیلم به روشنی از تأثیرات فرهنگ عامه دههٔ ۱۹۸۰ الهام می‌گیرد و تغذیه می‌شود ـ مثلاً در حاشیهٔ صوتی‌اش و در عناصری که از فیلم بازگشت به آینده رابرت زمکیس (۱۹۸۵) وام گرفته است. بیداریِ خواب‌گونه، شاید بهترین توصیف از فضای دانی دارکو باشد که مدتی پس از حادثهٔ یازده سپتامبر ۲۰۰۱ به مناسبت هالووین به نمایش درآمد و ناگهان تقارن پُرمعنائی با حال و هوای زمانه‌اش پیدا کرد. بیست دقیقهٔ حذف شده از نمایش اولیه ـ که از جمله به توضیح و تشریح مفاهیم کتاب فلسفهٔ سفر در زمان (کتاب راهنمای ̎دانی̎) می‌پردازد ـ در سال ۲۰۰۴ در نسخهٔ ̎تدوین کارگردان̎ به آن اضافه شد.