نمی‌دونم شاید شب برد تیم ملی زیاد جالب نباشه یه شعر در این سطح از تلخی گذاشت؛ ولی شعر جناب مشیری آنقدر زیبا هست که اگر چند ثانیه هم بتونین سوار بر مرکب خیالی که ایشون آفریدن بشین؛ با وجود کمی تلخی ولی با تمام وجودتون ازش لذت ببرین ******** خدایا ! وحشت تنهایی ام کشت کسی با قصه ی من آشنا نیست در این عالم ندارم هم زبانی به صد اندوه می نالم _ روا نیست ..... شبم طی شد ، کسی بر در نکوبید ... به بالینم چراغی کس نیافروخت نیامد ماهتابم بر لب بام دلم ار این همه بیگانگی سوخت به روی من ، نمی خندد امیدم شراب زندگی در ساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم به غیر از اشک غم در دفترم نیست بیا ای مرگ ، جانم بر لب آمد بیا در کلبه ام شوری برانگیز بیا شمعی به بالینم بیافروز بیاشعری به تابوتم بیاویز دلم در سینه کوبد ، سر به دیوار که این مرگ است و بر در می زند مشت _ بیا ! ای هم زبان جاودانی که امشب وحشت تنهایی ام کشت . فریدون مشیری