" اوه!چه گل زیبایی! "
" چه قدرت بدنی بالایی! "
" نگاه کنید.....11کیلومتردویده است!!! "
اینها همه عباراتی هستندکه شایددیگربرای نسل مامایه ی تعجب نیستند،بلکه کاملاعادی هم هستند!گل زیبانزدن،قدرت بدنی متوسط داشتن،دوندگی های کمتراز10کیلومترو.....شایدازمواردی باشندکه تعجب نسل کنونی رابرمی انگیزد.
امابراستی آیاهمیشه وضع فوتبال به همین منوال بوده است؟!
تاریخ به مامی گوید: خیر!
کافیست برای درک اوضاع اسفناک فوتبال،به نیم قرن قبل برگردیم.....زمانی که فوتبال تنهاابزاری بودبرای تثبیت قدرت،برای سرگرم کردن مردم تاشایدخودرادرگیرسیاست نکنند،تاشایدبه سیاست های جنگ طلبانه اعتراض نکنند.شایدبهترباشدکه بگوییم فوتبال جایگزین جنگ گلادیاتورهاشده بود!یک سرگرمی مضحک......!
براین باورم که برای درک بهتروضعیت اسفبارآن روزهای ورزش موردعلاقه ی تک تک ما،تنهاذکراین جمله ازچرچیل(نخست وزیرزمان جنگ بریتانیا)می تواندکافی باشد: {من،امپراتوری مدرن(جدید)بریتانیارابرپایه ی فوتبال بنانهادم.}!!!
طبیعی است که درچنین اوضاعی،کسی حاضربه خطرکردن درزمینه ی فوتبال نبود.همه به یک چیزمی اندیشیدند ؛" پیروزی "!
بازی زیباوباطراوت معنایی برای آن هانداشت،کسی برای تکنیک ارزشی قائل نبودودیدن بازی آلمان وانگلیس تنهایک معناداشت ؛ " تضعیف روحیه ی طرف مقابل ازطریق ورزش "
خب!تابحال کدام مردسیاست رادیده ایدکه سرنوشت چنین نبردی رابه نوجوانان18،19ساله بسپارد؟!!!
هم اکنون سؤال اصلی درذهن شکل می گیرد: پس چگونه فوتبال جوان شد؟!
کدام انسان ساختارشکنی،حاضرشدچنین خطری رابه جان بخرد؟!
پاسخ شمافقط دریک جمله ی ساده نهفته است؛
"سرمت بازبی ودونسل ازبازیکنان بی نظیری که درمنچستریونایتد خلق کرد"
این جمله،جواب تمام سؤالات ذهن جستجوگرمارامی دهد........
درادامه ی این نوشتار،قصددارم که درحددرک واطلاعات خودم،شمارابااین شخصیت بی نظیرآشناکنم.......گرچه معتقدم قلم بنده ی حقیر،هیچ گاه قادربه توصیف بازبی بزرگ وپسران بی نطیرش نیست.
همه ازشجاعت بازیکنی کم سن وسال لذت می برند،اوراتحسین می کنندوافق های بی نظیری رابرایش درنظر می آورند.......امااشتباه همه ی ما ازاین جاشکل می گیرد!
برای یک سرمربی باتجربه،یک بازیکن جوان مساوی باکم تجربگی درزمین است،مساوی بااخطارهای بی مورداست،مساوی بافراموش کردن وظایف است،مساوی باقدرت بدنی کم است ودرنهایت.....مساوی بایک تعویض اجباری وسوختن یک فرصت تعویض!
هرموردازمواردبالاکافیست تاتیمی به نابودی کشیده شود!!!
حالاشماقضاوت کنید؛سرمربی شجاع تراست یابازیکن؟!......بگذریم!
آنچه که مرا واداربه نوشتن کرده،شجاعت مردی اسکاتلندی است که نه تنهاخطرتمام مواردگفته شده رابه جان خرید،بلکه این راهم می دانست که امکان داردبه اولین وآخرین نادان(!)درتاریخ فوتبال تبدیل شود......نادانی که می خواست به بازیکنان کمتراز28سال شانس حضوردرمیدان نبرد رابدهد!
بزرگان همیشه می گویند مرزبین حماقت وشجاعت،ازیک موباریک تراست!
ولی این مردبی نظیردلش می خواست به جای راه رفتن روی زمین خشک وبی روح،راه رفتن روی مو را هم تجربه کند!شایداگرقدرت تصورخودتان راافزایش دهید،بزرگی کاراین مرد برایتان واضح ترشود.حتی می توانیدبه شرایط امروزنگاه کنید!حتما همگی دیده ایدکه وقتی بازیکنی به سن30سال می رسد،چگونه همه بی صبرانه منتظرخداحافظی اش ازفوتبال هستند.حال لیگی راتصورکنیدکه بازیکنان کمتراز28سال درتیم هایشان جایگاهی ندارند!درواقع به خاطرتلاش های اوست که ماامروزه جرأت می کنیم که فوتبال راباورزش هایی هم چون شطرنج مقایسه کنیم.
اوتحمل کرد....تیمش راساخت....فشارهاراکنارزدوقهرمان شد.تیمی شگفت انگیزازنوجوانان وجوانان بااستعداد.
ولی بهانه هاهم چنان پابرجامانده بود!
"بازبی؟! اون فقط یه احمق خوش شانسه!"
"اون بازیکنای بااستعدادی داره.....استعداداونا هم هیچ ربطی به سنشون نداره."
واژه ی بی معنی وپوچ" شانس "بهانه ی خوبی برای بازیکنان میان سال بود....مقاومت دربرابربازبی،بهترین راه ممکن بود.قبول شکست دربرابر18ساله ها،بسیارسخت وطاقت فرسابود! شایدگلوله،درد کمتری راباخود به همراه داشت!!!
بازبی به خوبی دریافته بودکه راهی که اوشروع کرده،بایدباموفقیت چشم گیری همراه می شدتاتفکراتش خریدارداشته باشد......تاشایدمرگش،نتواندپایان دهنده ی راه اووشاگردانش باشد.
موفقیتی چشم گیر؟! چه جامی می تواند موجه ترازیک لیگ اروپایی باشد؟
بازبی تصمیمش راگرفت.برخلاف همه ی مخالفت ها،اوتصمیم گرفت شاگردان جوان وبی نظیرش رابه رخ جهان بکشد.شرکت درجامی معتبر.......جام قهرمانان اروپا!
ولی تقدیرخداوند،چیزی به غیرازانتظاراورا رقم زد........فاجعه ای دراماتیک وغم بار برای شاگردان بی نظیراورخ داد.......هواپیمای تیم،درراه بازگشت ازمسابقات اروپایی،درروز6ام فوریه ودرفرودگاه مونیخ......
(قادربه توضیح بیشترنیستم....مرامعذورکنید!نوشتن کلماتی دروصف آن فاجعه،برایم بسی سخت ودشواراست.)
پایان راه رسیده بود.....وقت تسلیم شدن بود.
تسلیم شدن؟!......این واژه برای بازبی،معنای واقعی نداشت!
شایداین حادثه بهترین راه برای نشان دادن واقعیت فوتبال به دنیابود.شایدخداوند،تقدیری زیباولی غم بار برای اورقم زده بود.
مردی استوار،درکنار تیمی متحد.....تیم ازنوساخته شد!
این بارستارگان تیم، خوش نقش ترازقبل نیز بودند!
بازبی کار خودش راکرده بود.اینک دنیا به درستی راه بازبی رافهمیده بود.
جالادیگراحتیاجی به بردن جامی معتبرنبود! دریبل های بابی چارلتون که هم چون ماهی، توپ هارا یکی پس از دیگری اززیرپای پیرمردان عبور می داد،مانندچکشی بودکه دهان منتقدان را خرد می کرد.حالاهمه فهمیده بودندکه چه کسی احمق است!
اگرچه فتح جام قهرمانی اروپاهم برای آن تیم محقق شد؛ ولی این باربدون فاجعه!جامی که پس ازیک حادثه ی دراماتیک به خانه برده شد،تیمی که بازبی ازنوساخت وبازیکنانی که درمونیخ گرفتارفاجعه ای مرگبارشدند،درکناریکدیگر تبدیل به عواملی شدندکه دنیادرنوع نگرشش به فوتبال تجدیدنظرکند.
واینگونه بودکه فوتبال،جوان شد......شایدبهتراست بگوییم که زیبا شد.
کسانی که هم اکنون درضلع شرقی تأتررویاها به خوابی ابدی فرورفته اند،نه تنهاباری سنگین برعهده ی باشگاه متحدخودنهادند،بلکه دنیارامدیون خون خود کردند.......
خونی که درمونیخ برجای ماند.......
خونی که هیچ گاه ازیاد نخواهد رفت........
مامعنای اتحاد راازشماآموختیم.......پس هرگزآن رافراموش نخواهیم کرد
همیشه دوستتان داشته ایم..............همیشه دوستتان خواهیم داشت.