هیچگاه در زندگی یک هوادار لیورپول نبوده ام، اما بازیهای زیادی از قرمزها دیده ام، سالهای آخر یان راش افسانه ای و ابتدای ظهور رابی فاولر را به یاد دارم، دریبلهای استیو مک منن، فانتزیستای آنفیلد با آن چهره میناتوری را دیده ام و البته ظهور و افول ستاره های مانند جرارد، اوون و تورس را هم، طبیعی است، وقتی درگیر چیزی نباشی، توجهی به آن نمیکنی و راحت از کنارش رد می شوی، و این درست همان کلیدی ترین نکته است. شاید بخاطر همان عدم توجه، من هم مانند خیلی های دیگر پررنگ ترین خاطره موجود در ذهنم از پسران آنفیلد، تنها همان فینال معجزه وار استانبول و شب جهنمی علی سامی ین باشد، شبی که انگار مسیح با آن دم حیات بخشش، به یکباره در کالبد مردان بنیتز دمید، تا رویایی ترین فینال قرن را رقم بزنند.

در تمام این سالها نیمکت لیورپول مردان بزرگ زیادی را به خودش دیده است، کسانی مانند مرد اسکاتلندی اسطوره شان یعنی کنی داگلیش، ژرارد هولیه فرانسوی با آن قلب بیمارش و رافا بنیتز اسپانیایی با آن صورت سرد و بی روح هم مردان کوچکی نبودند و هر کدام به اندازه خود نقش پررنگی را در تاریخ پرافتخار بندرنشینان ایفا کردند. اما این بار قضیه متفاوت است، اعتراف می کنم، هنگامی که سال قبل برای اولین بار نام براندان راجرز را به عنوان سرمربی انتخاب شده لیورپول شنیدم، تنها کاری که انجام دادم، زدن یک پوزخند تلخ بود. از آن پوزخندهایی که جنس تمسخر دارند و همه ما گهگاهی از روی زود قضاوت کردن و توجه زیاد به اسم و رسم دیگران و نادیده گرفتن ناشناخته ها می زنیم.

اما حالا، بعد از گذشتن یک و نیم سال به اشتباه ام اعتراف می کنم، هرچند که هنوز هم خودم را کمتر مقصر می دانم، از آن جهت که از نظر من لیورپول با آن مربیان بزرگ و نامدار و خیل عظیم ستاره های سالیان قبلش هیچگاه نتوانسته بود نتیجه ای درخور نام خود کسب کند، پس رفتار آن روز من در قبال شنیدن نام مردی گمنام و کم نشان که قرار بود بروی نیمکت یکی از پرافتخارترین تیمهای جهان قرار بگیرد طبیعی بود، آخر چطور امکان داشت کاری را که بنیتز و داگلیش نتوانستند انجام بدهند یک مربی ناشناخته در میان آحاد طرفداران فوتبال، انجام بدهد.

حالا این روزها راجرز و بچه هایش در لیورپول، دارند ازآنهایی که فوتبال را نه صرفاً بخاطر قهرمانی هایش و بلکه بیشتر بخاطر زیبایی هایش دوست دارند، دلبری می کنند، از دید من او یکی است مانند جان کافی در شاهکار مسیر سبز، همانطور مهربان، دوست داشتنی و البته منجی، با همان قدرت درونی نیرومند که مانند پرتوهای اشعه لیزر متمرکز می شوند بر روی جسم و روحت و در آخر کاری می کنند که مجبور می شوی احترام بگذاری، دوست شان داشته باشی و مقدس بشماریشان، حتی اگر با عنوان دشمن در روبرروی او قرار گرفته باشی هم نمی توانی به احترامش کلاه از سر برنداری.

همیشه این جامها و افتخارات نیستند که باعث محبوبیت می شوند و چیزهای دیگری هم وجود دارند که قدرت خارق العاده ای در محبوب کردن انسانها دارند، چیزی مانند خلق یک اثر زیبا، آن هم به دستان هنرمندی گمنام، براندان راجرز درست از همان دسته انسانهایی است که از هیچ همه چیز می سازد، از آن آدمهایی که به قول ما ایرانی ها می توانند خاک را به هنر کیمیا کنند، آنها برای ساختن زیباترین ها نیاز به گرانترین ها ندارند، کافی است تنها مشتی خاک به دستشان بسپاری و بعد بنایی با شکوه تحویل بگیری، درست همان کاری که این روزها مرد 41 ساله ایرلندی تبار دارد در آنفیلد اجرا می کند. جدا از بحث اینکه او و تیمش چه مقدار شانس قهرمان شدن و یا بهتر بگوییم بعد از 24 سال قهرمان کردن لیورپول در لیگ جزیره را دارند، باید به این نکته اشاره کرد که، راجرز و پسران شگفت انگیزش در حال ساختن یکی از زیباترین و بیاد ماندنی ترین تیمهای تاریخ فوتبال هستند، چیزی شبیه برزیل رویایی تله سانتانا در جامهای جهانی 82 و 86 که علیرغم موفق نبودن در کسب جام، بخاطر بازیهای زیبا و رویایی که انجام می دادند، در ذهنها جاودانه شدند، و این دقیقاً همان روح زیبای جاری در درون فوتبال است که باعث می شود ارائه فوتبال زیبا و تماشاگر پسند، دوشا دوش قهرمانی و کسب افتخار، ارزشمند و در خور تحسین و ماندگار باشد.

از نگاه من براندان راجرز یک الهه است، یکی از آن الهه هایی که تنها برای زیباتر کردن فوتبال در این عصر ماشین و تکنولوژی بر روی زمین آمده است، الهه ای که مردانی را رهبری می کند که همگی ستاره هستند، ستاره هایی که  شاید اگر جایی دیگر و در زیر دستان کسی دیگر قرار می گرفتند نمی توانستند به این میزان از درخشندگی برسند. راجرز الهه لیورپول است و همه پسران تحت امرش ستاره های درخشان آسمان آنفیلد و جهان فوتبال اند.

او یک آستریا است، الهه اختران، او خدای ستارگان آنفیلد است...