داستان کوتاه «ایکر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یک رستوران رفته بود که در آنجا با یک نوجوان ۱۳ ساله که دچار نقص عضو بوده روبه رو می شود. پسرک بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او می رود و میگوید: «آقاى کاسیاس ... در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتی ها را دریافت کنی که من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایی برایت دعا کردیم!» ایکر کاسیاس که به سختی جلوى اشکش را می گیرد از پسرک تشکر می کند و نام و آدرس مدرسه را از او می گیرد و ... فردا ظهر حوالی ظهر، ناگهان «کاسیاس بزرگ» وارد مدرسه مذکور می شود و در میان بهت وحیرت مسئولان مدرسه و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه به بچه ها می گوید: « من آمدم اینجا تا براى دعاهایی که در حقم کردین که پنالتی را بگیرم، شخصاً از شما تشکر کنم!» بچه هاى مدرسه که از خوشحالی سر از پا نمی شناختند، اطراف «ایکر» حلقه می زنند و با او عکس می اندازند و امضا می گیرند و ... که ناگهان یکی از بچه ها به او می گوید: « آقاى کاسیاس تومیتونی پنالتی مرا هم بگیرى؟» ایکر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و برتن می کند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه می روند و با هماهنگی مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را می دهد که هرکدام به او یک پنالتی بزنند و ... ایکر کاسیاس ۲ ساعت و نیم در آن مدرسه می ماند تا تک تک بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتی بزنند اری شهرت ظرفیت می خواهد