موهایش را بلند و سیخ سیخی کرده بود که روبینیوی کوچک نگویند اش. ال کلاسیکو که تمام شد همه گفتند به به، چه گل¬های قشنگی زد مسی. چه شوتی نواخت راکتیج. خون لبِ جادوگر جلوی چشمان بارسایی ها را گرفته بود، همه جا سخن از انتقام او بود و این که وقتی لَج کند، هیولای درونش چه ها که نمی کند.
راموس که اخراج شده بود، بارسایی ها از بردشان مطمئن شده بودند اما رئال بی خیال آن که ده نفره است هم چنان حمله کرده بود، گل مساوی را زده بودند و به نظر همۀ تیرها از ترکش رها شده بودند. مساوی محتمل ترین نتیجۀ ممکن بود. توپ در گوشۀ زمین بارسا در دور ترین نقطۀ ممکن از دروازۀ رئال بین روبرتو، بوسکتس و پیکه رد و بدل شده بود و روبرتو با سرعت از مودریچ رد شده بود، از مارسلو نیز. همان که با آرنج لب مسی را شکافته بود. همان آرنجی که داوران غیر عمد تشخیص داده بودند.
رئالی ها ناراحت شده بودند که چرا مارسلو پاهای روبرتو را قلم نکرده است، چرا او را نزده است، چرا گذاشته او ده ها متر را با توپ طی کند و آن توپ به گومز، آلبا و مسی برسد. تا گل نشود تا آن ها بازنده نباشند. اما کسی نمی گوید که مارسلو از جایی می آید که مردم اش فوتبالیست به دنیا می آیند. او در باشگاه بزرگی بازی می کند که " DNA " اش بردن، بردن و گرفتن جام است. این یک اصل است، یک شخصیت و یک عادت. کسی نمی گوید مارسلو آن شب و در آن لحظه از اسب افتاده اما از اصل نیفتاده است.
امروز مقالۀ را خواندم که بسیار جالب بود و آن این که رئال در ال کلاسیکو ایستاده جان داده بود، در حالی که می توانست ده دقیقه دفاع کند اما حمله کرده بود و به ذات خودش وفا دار مانده بود، به فوتبال وفا دار مانده بود و حالا می توان گفت در آن لحظه مارسلو به جوانمردی وفا¬دار مانده بود.
طرفداران رئال و بارسا آن ها را برای زیبایی دوست دارند، برای حمله، شجاعت، برای فوتبال و برای ذات برتری طلبی شان. این دو باشگاه از هر جهت شبیه هیچ باشگاهی در دنیا نیستند. به همین دلیل است که ال کلاسیکو دنیا را تکان می دهد. به همین دلیل است که این بازی از هر بازی دیگر در دنیا بزرگ تر است. به همین دلیل است که وجود این دو باشگاه با بودن یکدیگر معنی می یابد. همانطور که بودن مسی ضامن بودن رونالدو و بر عکس است. به گفتۀ یکی از مسوولین دو تیم اگر یکی از این دو باشگاه نمی بودند آن ها آن را به وجود می آوردند.