معماریِ شهرِ من، آدم را قبول داشت. دیوارِ کوچه، همراه آدم راه می‌رفت. و خانه، همپای آدم، شکسته و فرتوت می‌شد. همدردیِ Organic داشت. شهرِ من الفبا را از یاد برده بود، امّا حرف می‌زد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدنِ تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمی‌رسیدیم. اهلِ سنجش نمی‌شدیم. شکل نمی‌دادیم. در حسّاسیتِ خود شناور بودیم. دل می‌باختیم. شیفته می‌شدیم. و آنچه می‌اندوختیم، پیروزیِ تجربه بود.
ورزشِ من خوب بود. در بازیِ فوتبال بیشتر Wing forward بودم. از نقاشی چیزی نیاموختم. کمی با رنگ و پرسپکتیو آشنا شدم. محیطِ شبانه روزیِ ما جای جدال بود و درس‌های خشک، و انضباطِ بی‌رونق. و ما جوان بودیم، و خام، و عاصی [۱۷].

کتابِ «هنوز در سفرم؛ شعرها و یادداشت‌های منتشر نشده از سهرابِ سپهری». به کوششِ پریدخت سپهری. نشر فرزان روز.


خوشحال خواهیم بود که بخشِ «کتابِ تلگرافی» را دنبال کنید. بخشی برای ورق زدنِ کتاب‌ها.