اختصاصی طرفداری-رقابت برای او از همان کودکی آغاز شد. از همان زمان که خنده‌های بلندِ همکلاسی‌هایش به گوش‌هایش هجوم می‌آوردند. خنده‌های خفت‌باری که در مقابلِ شنیدنِ آرزوی او بر رویِ لبانِ دوستانش نقش بسته بود. خنده‌هایی که آدمی دوست دارد محو شدندشان را ببیند و نمی‌شوند. نه نمی‌شوند. از آن خنده‌هایی که گویی میلی به اتمام ندارند. آنجا که گفته بود می‌خواهد یک فوتبالیست شود. آنجا که یکی گفته بود دوست دارد در آینده پزشکی بخواند، دیگری حقوق، حسابداری. رقابت برای او از همان کودکی آغاز شد. خودش می‌گوید لقبِ چولو را یکی از معلمانِ دورانِ دبستانش به او داده. برای شور و پُرجنبشی‌اش؟ نه. چولو؟ نامی که بر نژادهایِ آمیخته به سرخ‌پوست‌ها می‌چسبانند. چولو؟ لقبی که بر روی جبینِ مردمانِ کولی و روستایی چسبیده. مردمانِ مستعمره‌ای که به قارهٔ امریکا کشانده شدند. مردمانی که به گوشه‌ای پرت شدند. او می‌داند معنایِ چولو چیست. می‌داند، نژادهایِ آمیخته به سرخ‌پوست‌ها چیست. می‌داند، نمی‌توان رابطی احترام‌آمیز میان این چسبانک و چیزی دیگر یافت. نه، نمی‌توان. شاید به همین دلیل بوده که همیشه دوست داشته و دارد کارهای بزرگ و پُرمسئولیت را بر دوشِ خود کِشد. مثلِ آن زمانی که اتلتیکو مادرید تنها چهار امتیاز با ناحیهٔ سقوط فاصله داشت. آنجا که چولو، پای به باشگاه محبوبش گذاشت. آنجا که کیکه سانچز فلورس و شاگردانش به آخرِ راهِ خود رسیده بودند.

می‌گویند سبکِ مربی‌گری او را می‌توان در افرادی چون آلفیو باسیله، مارچلو بیِلسا یافت. او که گفته بود انگیزه و شوقِ پیروزی را از آلفیو باسیله آموخته. رقابت‌پذیری و بازی خوانی را از کارلوس بیلاردو. و توجه و شدت مارچلو بیِلسا به روش های تمرینی‌اش همیشه او را متاثر کرده همچنین قدرتِ رهبریِ دانیل آلبرتو پاسارلا. چولو آمیخته‌ای از تئوری‌های نجیب‌زادگانِ فوتبال است. نمی‌شود او را شاگرِ آلفیو باسیله خطاب کرد و یا مارچلو بیلسا، امّا توجه به جزئیات و شیوهٔ سخن گفتن از تیم و بازیکنانش را می‌توان در مارچلو بیِلسا جُست. می‌توان هر تکه‌ای از بزرگان را در او یافت. می‌گویند او همان فردی‌ست که فرهنگِ اتلتیکو مادرید در طلبش بوده. غیرقابل انعطاف، سرسخت و متعهد. می‌گوید در ابتدای مسیرِ مربی‌گری همیشه و هر لحظهٔ بازی را برای حمله کردن اختصاص می‌داده. اینکه پس از حضور در باشگاه کاتانیای ایتالیا پی برده است که مسیرِ پیروزی در سویی دیگر قرار دارد. در بالانسِ دفاعی. اینکه باید کارهای انفرادی را به دور ریخت و تیم را چون توده‌ای ساخت که زمینِ بازی را در چنگِ خود گرفته. توده‌ای که اجازهٔ عبوری از خود را نمی‌دهد و به وقتِ حمله چون گردبادی‌ست که همه چیز در خود محو می‌سازد. سریع. سهمگین.

یک کاپِ لیگ اروپا، یک لالیگا و یک کوپادل‌ری، مهم‌ترین محصولِ چولو در اتلتیکو مادرید. باشگاهی که دیگر عادت پیدا کرده در پایانِ هر فصل، گوشِ خود را آمادهٔ شایعاتِ رفتنِ او کند. وقتی که دربارهٔ رفتن، از او می‌پرسند، به سویی خیره می‌شود و از رؤیاهایِ خود و باشگاه می‌گوید. متواضعانه، می‌گوید که هنوز مسافتیْ طولانی را نگذرانده‌اند. نه. هنوز آغاز را در پشتِ سر می‌بیند. اینکه برای گذر از مرحلهٔ خامی، مسیری سخت و طاقت‌فرسا در انتظارست. و او خود را جزئی از این طرح و برنامه می‌داند. باشگاه هم می‌داند اگر حضورش نباشد، طرح و برنامه‌های اقتصادی و فوتبالی‌شان شاید ریز ریز شود، چون قاصدکی، به دست باد برود. کسی که توانسته در شش فصلِ حضورش بر رویِ نیمکتِ راه‌راه‌های مادریدی، بهترین تیمِ دفاعیِ لالیگا را شکل دهد. تیمی منسجم و یکپارچه. همان چیزی که می‌خواست. یک اتحاد برای پیروزی و جنگ. حتی پس از کوچ کردنِ بازیکنانی چون کورتوا، کوستا، فالکائو، مانژوکیچ، آردا توران. کسانی که توسطِ چولو کشف و یا به اوج رسیده بودند. دروازه‌بانش می‌رود، او دروازه‌بانی دیگر را رونمایی می‌کند. بهترین مهاجمانش می‌روند و گریزمان را شکل می‌دهد. گریزمانی که در نگاهِ چولو، فریادِ پیروزی‌ست. یک بینگو!

امّا تنها سدی که هنوز او نتوانسته از آن عبور کند، رئال مادرید در اروپاست. امری که برای کوبیدنِ هویتِ اروپاییِ خود به آن نیازمندند. آن‌ها، میلان، بایرن مونیخ، بارسلونا و چلسیِ مورینیو را از پیشِ رویِ خود برداشته‌اند، امّا این رئال مادرید بوده که چون گیوتین، مسیرِ فتحِ قهرمانیِ اروپایِ چولو و سربازانش را قطع کرده. ۵ بازی. ۴ باخت و یک تساوی. چهار باختی که دو بازیِ آن فینالِ قهرمانیِ اروپاست. چه طعنه‌آمیز. مثلِ آن خنده‌هایِ کریه همکلاسی‌هایش. نیشدار. نیشدار. چند بازی در لیگِ اروپا به عنوانِ سرمربی بوده؟ ۴۷ بازی. ۲۸ بُرد. و تنها ۱۰ باخت. چهار باختِ به قوهایِ سفید را کنار بگذاریم، آن‌ها اغلبِ شش باختِ دیگر را با بُرد پاسخ داده‌اند. بُردهایی که با آن بارسلونا و بایرن مونیخ را به خانه فرستاده‌اند. امّا گره مادرید، همچنان پابرجاست. هنوز نگاه‌های او پس از باختِ به یارانِ زیدانِ تازه‌وارد در فینالِ ۲۰۱۶ قهرمانی اروپا، به یادگار مانده. نگاهِ به سمتِ سکوها؟ شاید، آسمان. دوست دارم که بگویم، آسمان. آسمان؟ شاید به دنبالِ او. او که سکوت کرده بود. در مقابلِ چولو. مقابلِ نگاهی در طلبِ یافتنِ پاسخی برای تلاش‌ها و شوق‌هایِ یارانش. سکوت بود و سکوت. پاسخی برای فرو افتادن در دو فینال. تنها، گره مادرید، همچنان پابرجاست. آنجا که در آخرین دیدارِ خود، دیگر نه تاب و توانِ سابق بود و نه شوقِ بُرد. آنجا که در سانتیاگو برنابئو، سه بار دروازهٔ خود را گشوده دیدند. جایی که تنها یک ضربه به سمتِ چهارچوب داشتند. و کهکشانی‌ها ۸ بار. شاید چولو هم خسته باشد. از تلاش‌های بی‌سرانجام. از شوق‌هایی که ساق‌ها را به سمتِ هیچ می‌کشانند. به سمتِ شنیدنِ خنده‌هایِ کریه. خنده‌هایِ کریه. خنده‌هایی که او نفرت دارد. بیزار است. و شاید همین نفرت، موجبِ برخاستنِ دوبارهٔ او شود. می‌گویم او، چون برای پیروزی، تنها، شوقِ او کافی‌ست. او که باشد هر غیرممکنی، می‌تواند، غیر را از کنارِ خود پس زند. شاید جامی در انتظارِ حک شدنِ نامِ باشگاهِ او باشد. جامی برای دیگو سیمئونه. امسال؟ فوتبال است، همان معنایِ فراتر از زندگی.


تیتر+*، از کتابِ «هنوز در سفرم؛ شعرها و یادداشت‌های منتشر نشده از سهرابِ سپهری». به کوششِ پریدخت سپهری. نشر فرزان روز.