اختصاصی طرفداری- این که قلم اساسا یکی از کاربردهایش به قول خودمان گفتنی رنگ کردن قناری و کشیدن نقش مار است و بد را خوب نشان دادن و قص علی هذا بحثی است که حداقل توی این یادداشت کوتاه محلی از اعراب ندارد یا حداقل ترجیحِ من آن است که نداشته باشد، چه نگارنده ابدا نه به دنبال ریختن طیفی از احساسات آبکی و غلو شده توی دست و بال خواننده است و نه سفید نشان دادن یک سیاهِ دیگر که در حال رفتن است و مثل هر بنده خدایی که می رود، حسب بر عادت: خدا به همراهش، آدم خوبی بود. حقیقتا داستان په په داستان متفاوت تری است نسبت به این شرقی بازی هایی است که ما ایرانی ها استاد بلامنازعش هستیم وخودمان هم خوب می دانیم. متفاوت است نه از آن سیاق که مثلا اسطورهِ اخلاق بود یا این که اگر مثل مالدینی یا زانتی خوش اخلاق و همه پسند نبود حداقل کارش را تمیز انجام می داد، بی نقص بود و آن قدر قابل اعتماد که لاین آپ بازی را که می دیدی می گفتی خدا رو شکر په په هست، نه این هم نه که اتفاقا سرانگشتی که حساب کنیم، کنارِ بی شمار خوبی های فوتبالیش (به ویژه این اواخر) اشتباهاتی هم داشت (به ویژه آن اوایل)  اما اینجای کار دیگر عجالتا جای این حرف ها نیست و حوصله این روزهای ورزشی په په خارج از این نقدهای فنی است.

په په مثالِ همه آن هایی است که فوتبال، عشق مشترک ما از خیلِ بیشمار های معمولی، بیشمار های لا ابالیِ توی کوچه خیابان های تو در تویِ آلاگوآس دستش را گرفت و همان جا کنار خودش نگاهش داشت، به او داد و او هم خوب گرفت، آن جور که خشت خشت، ذره ذره عوض شد آن قدر عوض که حتی آخرین کارت زردی که گرفت را هم نمی شود به خاطر آورد همان کسی که آن جور دیوانه وار خاوی کاسکوئرو نگون بخت را زیر مشت و لگد گرفته بود آن گونه که حتی آغوش مهربان ترین سنگربان مادریدی ها هم دیگر پذیرای او نبود و با اندکی اغماض شده بود چیزی در حوالی شیطان رجیم. اصلا مگر کار فوتبال چیز غیر از همین است که آن خشمِ مدرن که رام کردنش توی پرتغال کوکیِ کوبریکِ کمال گرا حال آدم را به هم می زند را این قدر دلربا مهار کند، شکل دهد و تربیتش کند. اصلا دم فوتبال گرم که هوای اهل و قماشش را دارد دم فوتبال گرم که که دست منبسطش همیشه روی شانه آن هاست و گرنه گوش شیطان کر اگر فوتبال نبود چه کسی می دانست که همین په په یا کانتونا یا گازا یا که و که کجای این دنیای صاحب مرده بودند و آن همه برافروختگی که حتی در حساس ترین نبردها هم رام شد و شد فرصتی برای دوستی، توی کدام گذر یا نبش کدام چهار راه قرار بود بدل به حادثه ای لجام گسیخته باشد. دم فوتبال گرم که به جای صفحه تاریک وقایع، کپلر لیما لاوران پریرا را بُرد روی جلد پر زرق و برق مارکا و درشت نوشت په په!

په په، کولیِ رام شده مادریدسمو، و یا نه مرد قابل اعتماد این سال های آن ها که حتی از کاپتان سرخیو هم گام های مطمئن تری توی هیجده قدم خودی دارد پس از آن مصدومیت کذایی که آدم را یاد خلبانانی می انداخت که آسمان دشمن را ابری می کنند و توی آسمان خودی زمین می خورند حالا به آخر خط رسیده و رفتنی است، رفتنش هر قدر در سایه سیاست های استراتژیک باشگاه منطقی باشد برای هوادارن سخت است. این که قرار است وایخوِ جوان بیاید و جایش را بگیرد حرفی است و اینکه آدم به دلش بگوید بعد ده سال قرار است برود حرفی دیگر و تلخی زندگی شاید همین جاست، این که ای کاش می شد یک فصل دیگر مانده بود حالا شده ای کاش برای این دم آخر، این بازیِ آخری توی برنابئو حضور داشت تا حالا که رفتنی است و دیگر قرار نیست باشد حداقل فرصت یک خاطره، یک خداحافظی خوب برای ما ماند بود، مثل شل سیلوراستاین که به محبوبش می گفت: اگر نمی شود عشق راستین تو باشم، بگذار سرگرمیِ آنی تو باشم یا اگر نمی توانم دوست خوب تو باشم، اجازه بده دوست بدت باشم، اما مرا اینطور ترک نکن، بگذار دست کم چیزی باشم...