امروز قصد دارم برای اولین بار یه داستان براتون تعریف کنم . ولی قبلش یه خرده حرف دارم لطفا تا ته حرفام بخونید بعد برید سراغ داستان . بیشتر ما ، خوره های فوتبالی هستیم که شاید اکثر قریب به اتفاق ما بخاطر فوتبال اشک هم ریختیم البته اگه زار زار گریه نکرده باشیم ( خود من وقتی خداحافظی الکس رو میدیدم بغض گلومو گرفته بود ) . اما واقعا جایگاه فوتبال کجا هست؟ و کجا باید باشه . ببینید ربط داستان منو با فوتبال میتونید پیدا کنید و مهم تر از اون قبول کنید ؟
معرفی شخصیت داستان
صفوان ، از فقها و محدثان برجسته شیعه و معاصر با امام ششم و امام هفتم شیعیان و از اصحاب مورد وثوق این دو امام می باشد. او یکبار ایمان و اعتقاد خود را بر امام صادق علیه السلام عرضه کرد و آن حضرت، صحت عقیده اش را تایید نمودند. شدت ایمان و اطاعتش نسبت به ائمه هدی به اندازه ای بود که خواست و دستور آنان را فورا اجرا می کرد و وقت را از دست نمی داد.
و اما اصل داستان
صفوان شتر زیادی داشت که از کرایه دادن آنها، معیشت و زندگی خود را می گذراند و از همین جهت به او «جمـّال» می گفتند. (جمـّال = شتردار). روزی خدمت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام رسید، آن حضرت به او فرمودند: همه چیز تو خوب و نیکو است جز یک چیز! سئوال کرد فدایت شوم آن چیست؟ امام فرمودند: اینکه شتران خود را به این مرد (یعنی هارون (لعنة الله علیه) خلیفه وقت) کرایه میدهی. صفوان گفت: من از روی حرص و سیری و لهو چنین کاری نمی کنم. چون او به راه حج می رود، شتران خود را به او کرایه می دهم. خودم هم خدمت او را نمی کنم و همراهش نمی روم، بلکه غلام خود را همراه او می فرستم. امام فرمودند: آیا از او کرایه طلب داری؟ گفت آری. امام فرمود: آیا دوست داری او باقی باشد تا کرایه ات به تو برسد؟ صفوان گفت: آری. حضرت فرمودند: کسی که دوست داشته باشد بقای آنها را، از آنان خواهد بود و هر کس که از آنان (دشمنان خدا) باشد، جایگاهش دوزخ خواهد بود. صفوان جمـّال بعد از این گفتگو با امام کاظم علیه السلام تمامی شتران خود را فروخت.
وقتی این خبر به هارون الرشید رسید، او را خواست و به او گفت: به من گزارش داده اند که تو شترهای خود را فروخته ای، چرا اینکار را کردی؟ او گفت: چون پیر و ناتوان شده ام و غلامانم از عهده اینکار برنمی آیند. هارون گفت هرگز! میدانم که تو به اشاره موسی بن جعفر شتران خود را فروختی، اگر حق مصاحبت تو با من نبود، ترا می کشتم.
-------------------------------
اینم بگم طی صحبتی که با یکی از دوستان تو سایت طرفداری داشتم یاد این داستان افتادم . ایشالا رفقا یاری کنن یه نتیجه هم بتونیم بگیریم خیلی خوب میشه .
اگه حرفام ، برداشت هام و حتی املای کلماتم ( مخصوص آقا وحید :))))) ) غلط بود بهم بگید خوشحال میشم
منبع داستان :
http://www.tahoorkotob.com