اختصاصی طرفداری- 15 می 2017 استادیوم استمفودربریج دقیقه 22 کاپیتان آبی های لندن جان تری دروازه واتفورد را باز می کند، تنها گل او در فصل اخیر و دومین گلش در دو فصل گذشته در شب درخشش میچی باتشوایی و پس از آن این کاپیتان، رهبر و اسطوره آبی ها بود که به پهنای صورت اشک می ریخت و گریه می کرد، تا اگر ندیده اند ببینند که هیولاها هم گریه می کنند و چه بهتر برایِ خود او تا شاید با زبانی که درکش برای همه رنگ ها و سنین قابل فهم تر است به بهترین قاضیان دنیا از احساساتش نسبت به باشگاهی بگوید که بیست و دو سال از زندگیش را در آن گذرانده است و برایش از هر نقطه در دنیا، انگلستان و لندن امن تر است و برای ساکنینش قابل اعتمادتر. جایی که خماری و نشئگی، صفر و صد و بندگی و سروری را با آن گذرانده در اوج تنهایی تنها نمانده و وقتی همه دنیا به او پشت کردند او را با آغوش باز پذیرفته اند و حالا در انتهای خط فهمیده که بهتر است مکالمه محو باشد و همان بهتر که همین اشک ها، شاهپرک های انتشار حواس او به سوی هوادارانش باشند چه آخرین بار که در دادگاه برای اثبات خودش در یک محکمه رسمی با زبانش حرف زد و گفت به آنتوان فردیناند آن حرف ها را نزده به خرج کسی نرفت و نتیجه اش همان شد که همه می دانید.

صحبت از ابعاد فنی و ویژگی های فوتبالی جان تری برای هوادارانی که در سال های اخیر با فوتبال او زندگی کرده اند قلم فرسایی بیهوده است چه بارها و بارها در همین تارنما از هنر مدیریت و رهبری او خوانده ایم و هزاران بار هنر واقعی او را درون زمین دیده ایم. با هیج متری  و میزانی جی تی را نمی توان جز برترین و با ثبات ترین مدافعان قرن بیستم ندانست. کسی که جیمی کرگر او را بهترین مدافع انگلیسی عصر حاضر می دانست، کاپیتانی در عقب زمین که رهبر و مربی درون زمینِ تیم بود. نقطه اطمینان و اتکای لمپارد و دروگبا برای هجوم و نگهبانی امن برای حراست از دروازه پتر چک بزرگ. تایمینگ مناسب برای سر زنی، سرعت بالا و بازی خوانی فوق العاده از جی تی مدافعی ساخت که هم روی هوا و هم روی زمین در زمره بهترین های عصر خود باشد. رهبری که به گفته اکثر هم دوره هایش راس اصلی مربع شگفت انگیز چلسیِ مورینیو (عشق اول آبی ها) بود و حالا پس از بیست و دو سال همچنان خبری از نشانه های غفلت و سستی را نمی توان در اسباب و اثاثیه اش پیدا کرد.

هانس گئورگ گادامر فیلسوف آلمانی قرن بیستم را عصر حاکمیت رسانه بر دنیا می دانست، قرن بیست و یکم که تکلیفش روشن است، اینکه ما هر خبری را از قاب رسانه می بینیم، لالایی شبانه را از دهن او می شنویم و اخم دراکولا و لبخند بتمن از شعاع چشمان او می بینیم هم خود از آن باگ های مسئله ساز عصر مدرن است، چه همین جعبه جادو می تواند خیلی سیاهی ها را سفید و خیلی سفیدی ها را سیاه جلوه بدهد و اذهان عمومی را مثل همان حسی که مردم به بن افلک بیچاره در دختر گمشدهِ فینچر داشتند، شکل دهد و در این شکل دهی چه فرم هایی که دفرمه نمی شود و چه نامیزان هایی میزان. مسئله متاسفانه به همین جا ختم نمی شود که دروغ نه سیاه را سفیدی نشان دادن که خیلی خیلی خیلی سیاه نشان دادن یک لکه سیاه وسط انبوهی از سفیدی را نیز شامل می شود. مثل داستانِ جان تری که لغزش یک مرد بود. لغزشی عیان شده از بین هزار میلیون لغزش پنهان مانده و برملا نشده، به دست رسانه نرسیده، رسوا شده ای میان باکره های دروغین و قدیسان کاربلد، پس با منطق ما قابل اغماض است مثل همان لغزشِ لوژنیکی، مثل آن سُری که خورد و سَر هزاران نفر از طرفدارانش را برد بین دست هایشان و آرزوهای یک تیم را ته دره، بی تقصیر بود چرا که زمین ناهموار همیشه باعث می شود پایی که در سراشیبی است مطمئن تر باشد و زمینِ مقابلِ تری انگلیسی هیچ گاه هموار نبوده است.

البته این هم مولود ذهن لعنتی ما آدم هاست. این ذهن همه چیزِ خواهِ پرفکشنیست که به هیچ سطحی قانع نیست و همیشه در پی چیزی بیشتر است. فوتبالیست خوبی است؟ پدر خوب چطور؟ پدر خوبی است، همسر خوب طور؟ همسر خوبی است؟ شهروند خوب چطور؟ شهروند خوبی است؟ فعال محیط زیست چطور. همین بی نهایت طلبی ما، همین پا در زمین داشتن و سر در آسمان داشتنِ ما همیشه باعث آن شده تا نبینیم داشته هایمان را، زمین را خاک را. مثل اینکه آن قدر دنبال مائده بهشتی باشیم تا طعم سیب زمینی سرخ کرده را فراموشی کنیم یا آن قدر نواهای ملکوتی را بجوییم تا یادمان برود که همین قارقار کلاغ چه طراوشاتی را نمی تواند به لحظه های ما ببخشد. در مورد جی تی، اخلاق و ما نیز داستان همین است. اینکه از او بخواهیم چیزی فراتر از آنچه هست باشد، جوانمردانه نیست، نسبت به هیچ طرف این بازی اخلاقی نیست که از این منظر به او بنگریم و به ترازو بکشیمش، که با این فریم از یاد می بریم، دست آوردهای غیر قابل کتمان او برای آبی ها را و  با شاخص هایی بی ربط در مورد یکی از بهترین مدافعین تاریخ جزیره حرف می زنیم که نه سول کمپل و نه حتی ریو فردیناند نتوانستند تا این حد با ثبات و بی تاثیر یک کیفیت ثابت را در طول سالیان متمادی تکرار کنند و عالی بمانند.

داستان جی تی به عنوان اخرین بازمانده آن نسل طلایی با آخرین فِرِیم های فصل درخشان چلسی هم بالاخره به آخرش رسید، آن هم در آغاز داستانِ فوق جذاب چلسی و دون آنتونیو دوست داشتنی ، موقعیت مغتنمی بود برای خداحافظی، برای رفتن. مثل کهن سالانی که آرزویشان رفتن در زمانی است که هنوز سرپا هستند و دست و پا گیر کسانشان نیستند، کسی نمی تواند از تایمینگ خداحافظی او ایرادی بگیرد. در بیانیه خداحافظی اش گفته بود: "همیشه حواسم به این بوده است که در موقعیت مناسبی بروم و به شکل درست. حالا احساس می‌‌کنم که انتهای این فصل، هم برای باشگاه و هم برای من زمان مناسبی است". کاش حواسش به دل های ما هم باشد به هوادارانش که دلش را ندارند در لباس دیگری او را ببینند.