وقتی جام را در دستانش گرفت چشمانش مثل یک شیر برق میزد او پیروز شده بود با غرور پرچم کشورش را به زمین گذاشت و ان را بوسید. اری او ماریو گوتزه بود ، پسر طلایی ژرمن ها ، او را سلطان فوتبال لقب دادند زیرا او بود که ستاره ای ارزشمند را به کشورش تقدیم کرد، او بود که ژرمن ها را قهرمان کرد. او به عرش رفت، او همان کسی بود که دیوار مقدس ژرمن ها فرانس بکن بایر گفته بود او چیزی از مسی کم ندارد. او سلطان زنبور ها بود ؛ او بود که زنبور ها را بالا برد ، کلوپ میگفت:من اگر این جوان را نداشتم فلج بودم. ماریو سرانجام تیم محبوبش را ترک کرد ، کوسه های سرخ به استقبالش امدند ، وقتی به بایرن امد ان چنان استقبالی از او شد که سابقه نداشت برای دوستانش نامه نوشت:هوادران عزیز دورتموند ، من رفتم اما بخشی از قلبم را نزد شما میگزارم ، تا ابد دوستتان دارم. ماریو هر فصل در بایرن کمرنگ تر میشد ، در اخرین فصل حضورش برای مونیخی ها گفت:من به اینجا نیامده ام تا فقط بنشینم من میخواهم تا خودم را اثبات کنم پپ میگفت:او بهترین است و جزو بازیکنان اصلی من است حرف های تکراری ماریو را ازار میداد او که دیگر امیدی نداشت پرواز کرد و رفت . وقتی به خانه بازگشت ، زنبور ها او را هو میکردند و بیرون میخواندند. او را از تخت سلطنت پایین اوردند. چه سرنوشت بدی.. مگر میشود ؟... اری میشود این سرنوشت پسر طلایی ژرمن ها است. حال بخشی از قلبش در نزد کوسه های سرخ و بخشی دیگر در نزد زنبور ها است از این جا رانده از ان جا مانده