جذاب، رفت؛ موهای خوشرنگ و چشمانی به رنگ چشمهای گرگ و نگاهی نافذ. یک بازوبند روی بازوی مردی نگارین بر نقش گلادیاتور!
هیجان به دست گرفتن دوربین بعد از قتل اردک هادر 2004/4/21، لذت سلفی با افراطیون در 2015/1/11 و ده ها شادی مستانه دیگر! همه به انبوه خروارها خاطره پیوست.
در و دیوار رم دلنوشته های وهم آلود عاشقانی ست که آرزوهای کیلومتریٍشان را در ساق تو میدیدند. صندوقهای پست شهر را که بازکنی یک عالمه نامه دلتنگ میریزد بیرون: بمان فرانچسکو!
اما گرگ بودن سخت است؛ گرگ بودنٍ لعنتی ات وقتی احساس بی توجهی کند، اجازه نمیدهد نفس بکشی. دردٍ گلوی فشرده به چنگال گرگ امانش را بریده است. و این زمانیست که مرد هم بغض میکند!
ودکایش را میخورد. پیرهن سرخ رنگ با یک دهٍ رنگ و رو رفته که هرلحظه نامش پررنگ تر میشود را میپوشد، کلاهی روی سرش میگذارد و دستهایش را در جیب میگذارد و از خانه میزند بیرون. در شهر با سری پایین قدم میزند. زمزمه های مردم از جنس دلتنگی ست. میگویند : کالچوبدون توتی مثل رم بدون کولوسئوم است.
به کولوسئوم میرسد. سرش را بالا میکند. خاطرات دیوانگی با رم، قلبش را میفشرد و گونه اش را خیس میکند ( کلاهش را سرش میکند چون نمیخواهد آسمان گریه های یک مرد شکسته را ببیند ). چشمان آبی رنگش غرق شکوه قلل عمارتٍ سرشار از هیاهوی سکوت است و نوای دلتنگی که در آنها موج میزند ...