کلمات نمیتوانند ارزش این رنگها را نشان دهند
اختصاصی طرفداری- غم نامهاش را با رقص این کلمات شروع کرد. با سمفونی رکوئیم. غمگینترین سمفونی موتسارت. چطور وقتی این رنگها را با رخ او شناختیم، میتواند از معلول بودن کلمات صحبت کند. مگر کلمات محتاج جوهرند. مردم سرزمین چکمه، این رنگها را با چکمههای فرانچسکو توتی شناختند. تکرار مکررات است اما او از معدود آدمهای آن تاریخ است که هنوز در حال بازی است. شاعرانی که قرار نیست ما هر روز آنها را در اینستاگرام ببینیم. او بر فراز کوه المپیکو، هر شنبه قبای مخملش را تن کرد. هر شنبه کتاب شعرش را در دست داشت و چند دهه از وفا گفت. بارها چله زمستان آمد و رفت اما او نلرزید. شاعران نمیلرزند. اخوان اسم شاهکارش را "زمستان" گذاشت.

در ستون اخبار همین خانه هر روز از دیر شدن مدت تمدید قرارداد ستارهها میخوانیم. زود مست میشوند. با آمدن ساقی هایی از خلیج فارس و چین. از بازیکنان مختلف نمیتوان ایراد گرفت که چرا پول را به افتخار ترجیح میدهند. پول دیگر مایه افتخار نیست. خود افتخار است. وقتی اخلاق ما بر اساس ارزش مالی آن بررسی میشود، دیگر چه ایرادی میتواند از کسی گرفت که حقوق بالا میخواهد. تا زمانی که از هرکس به اندازه قابلیتش و به هرکس به اندازه نیازش ندهیم، وفا را به سود میفروشیم. با این حال، سایه نمیتواند منکر آفتاب باشد. فرانچسکو هیچ سپیده دمی در صف انتظار نبود. نیامده بود که منتظر باشد. او خودش منجی بود. مدتها پیش ظهور کرده بود. با کتاب شعری در دست.
۲۸ مارس ۱۹۹۳ منجی در بازی مقابل برشیا ظهور کرد. بعد از آن هر چی بود توتی بود و کاریزمایش. قبلا نوشتیم که پول چطور کاریزما را خرید. شکل کفش و جوراب توتی متعلق به دورانی است که قرار نبود از کاریزما سود به دست آید. حلقه ازدواج رائول، یقه کانتونا و جورابهای توتی خود خودشان بودند. بدون روتوش. بدون اسامی غریبهای در کنار آنها. آن تیم رویایی به همراه باتیستوتا خواب خوش قرمزهای رم بود. وقتی به قدرت تیمهای رقیب در آن سالها نگاه میکنیم، میبینیم قهرمانی آنها از جنس قهرمانیهای چند باره این روزها نیست. و تاریخ تکرار شد. طبقه بالا میخواست ململ این رنگها را بخرد. میخواست همه یک رنگ و سفید باشند. پس چکهای سفید دادند اما با تمام وسوسه هایش، توتی نمیخواست فانوسکی در مادرید باشد. ماند و ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد.

کارنامه و جامهای فرانچسکو توتی نیازی به تکرار ندارد. چیزی که این روزها تکرار نمیشود ماندن در همین رنگها است. رنگ وفا. مهمتر از آن توتی را میشد فهمید چون نسخهای با اراده تر از خودمان بود. شبیه زار محمد قهرمان داستان تنگسیر. کسی شبیه ما که شد آنچه ما آرزویش را داریم. قهرمانان فوتبال امروز ساکن برج عاج هستند. آنچنان کامل و دست نیافتنی که در داستانها هم ردی از آنها نیست. آخرش در یک غروب سه شنبه گندشان در میآید که میلیونها کش رفتند و فرار داشتند. زمانی که او بالوتلی را زد، اعتراضی نداشت. آن را پنهان نکرد. کفرش در آمده بود. شبیه خود ما.شبیه آن پنالتی روبرو استرالیا در جام جهانی. آن منجیهایی که پوسترشان را به دیوارمان چسپاندیم کامل نبودند. خود ما بودند. هر شنبه به آنها ایمان آوردیم. خودی که این شنبه بازنشست می شود و معلوم نیست قبای ژنده خود را می خواهد کجای این شب تیره بیاویزد!
| آیتم ویژه طرفداری برای این یادداشت |

