خیانت از دید یک پسر (1) صدای بارون رو دوست داشتم. مخصوصا وقتی که شب باشه.برق کل محل بره.و من تنها پنجره ای داشته باشم برای شنیدن و هوای تازه داشتن. این آرامش منه. از وقتی خیانت رو از نزدیک دیده بودم و باهاش اشنا شده بودم اینطوری شده بودم. اولین بار فقط 19 ساله م بود.هیچوقت به کسی محل نمیذاشتم.ولی کم کم حس کردم نیاز دارم کسی رو دوست داشته باشم.جدا از خانواده م ، کسی که هیچ گذشته ی شخصی ای نداشته باشم باهاش.خب ادم با یه غریبه راحت تره.عیباشو میتونه بپوشونه میتونه یه ادم جدید باشه یه زندگی جدید اخلاقای جدید و کلی هیجان... ولی این روزا نه بارون میومد نه برق میرفت.تازه!اتاقم پنجره هم نداشت! گریه میکردم گاهی.گاهی هم نه.فقط بغض بود و گلو درد و سوزش و کز کردن یه گوشه.نمیدونستم تقصیر من بوده یا نه.همین عذابم میداد. از وقتی یادمه دوست نداشتم قبل از ازدواج کسی رو لمس کنم که نباید.خیلی هم روش پافشاری داشتم.بهم میگفتن مغرور خودخواه خودشو میگیره فکر کرده کیه و ... ولی من واسم مهم نبود که هیچ ، تازه کلیم کیف میکردم! اون روزارو خوب یادمه.مث دیوونه ها تا نصف شب تو خیابون میچرخیدم.به در و دیوار خیره میشدم.انگار تازه داشتم ادمارو میشناختم...شاید خود خیانت مهم نبود اونقدرا که اینطور حالی پیدا کنم. ولی همین که صداش تو گوشم تکرار میشد دوست داشتم گوشامو بکنم.تو سرم تکرار میشد دوست داشتم سرمو بکوبم به یه جای تیز.نوعی جنون!اون روزا میفهمیدم مجنون یعنی چی.... وقتی بهم گفت چون تو نیازامو رفع نکردی و دور بودیم از هم رفتم سوار اون لکسوسه شدم قلبم یخ کرد.همه ی خون بدنم منجمد شد.بلند داد میزدم یا حسین تو چیکار کردی؟؟؟ طولی نکشید که شمارمو عوض کردم.ولی حالم خوب نبود.ازار دهنده تر اینکه خانوادم اصلا نمیپرسیدن چه مرگته...دوران بلوغ بدی داشتم.خیلی بد.وزنم هر روز بیشتر میشد.عصبی تر میشدم.دیگه ورزش نمیکردم.بیماری های پوستی سراغم اومده بودن.درد داشتم.لثه م عفونت کرده بود.و بدتر از همه اینکه خودم داشتم خودمو عذاب میدادم.دوستام میگفتن یادت میره یه مدت دیگه فراموشش میکنی.از لج دیگه بیرونم نمیرفتم.گوشیم همیشه سایلنت بود. روزهای سیاه سیاه سیاه.بدون هیچ امیدی.یادم رفته بود 19 سالمه.هر لکسوسی که میدیدم فحش میدادم.هردختر پسری رو که میچسبیدن بهم تو پارکا فحش میدادم تو دلم.حس میکردم حقمو خوردن. با خودم میگفتم اگر این لعنتیا انقد راحت فساد و کثافتکاری رو عادی نمیکردن با رفتارشون "الی"17 ساله هم این کارو با من نمیکرد.احساس کمبود نمیکرد جلوی دوستاش که مجبور بشه... "الی" زندگیم بود.تو اون سن نمیفهمیدم همه ی ادما ده ها نفر میان تو زندگیشون.کمال طلب بودم.میخواستم همین اولی به نتیجه برسه.نمیخواستم قلبم بجز الی کس دیگه ای رو هم ببینه. مریض شده بودم.اون روزا دیگه تابستون تموم شد و باید دانشگاهی که قبول شده بودم رو میرفتم واسه ثبت نام. ادامه دارد... شروع : 17:02 پایان : 17:16