یادم هست بیش از بیست و چند سال سال قبل توی شهرمون یه دکه مطبوعاتی بیشتر نبود باید چهارشنبه عصرها از ساعتها قبل از اینکه دکه مطبوعاتی باز بشه از یه شهرکی که توش زندگی می کردیم پیاده 7-8 کیلومتر رو می رفتم و بر میگشتم تا در 10-11 سالگی بتونم با پول تو جیبی هفته نامه هدف و عصرورزش رو بخرم . وقتی می رسیدم 20-30 نفر دیگه هم ایستاده بودن همه بالای 30-40 سال و من می رفتم یه گوشه دور از همه می ایستادم تا دکه باز بشه و از بین این همه آدم بزرگ که هر هفته با تعجب یه پسر 10-11ساله رو می دیدن اونطرفا (گاهی پچ پچ شون رو می شنیدم که عجب بچه اییه من پسرم به زور درساشو میخونه ) راهمو از زیر دست و پاشون باز کنم و پولمو بدم و 2 تا هفته نامه رو تو بغلم محکم بچسبم و از بین جمعیت خودمو بکشم بیرون. گاهی دمپاییم زیر پاهاشون جا می موند و باید خم می شدم و با دست از زیر پاها می کشیدمش طرف خودم. بارها دستم زیر پاها و کفشها لگد شد. یادم هست اولین کاری که می کردم همون گوشه عصرورزش رو که بیشتر دوست داشتم چون نام گلزنا و دقایق گلزنی و به ویژه جدول رده بندی رو کامل می زد باز می کردم ببینم سمپدوریا چه نتیجه ای این هفته کسب کرده و الان چندمه تو جدول. و هفته بعد با کی بازی داره. دوباره جمع میکردم هفته نامه هارو و به طرف خونه می دویدم زمستونا علاوه بر سرما چون زود هوا تاریک می شد قسمت هایی از مسیر ترسناک بود. روزهایِ بیگناهیِ من همان روزها بود.