وقتی میگفتی : زندگی در چشمان تو جاریست ، منظورت اشکهایم بود؟ باورش سخت بود.کمتر پیش می آمد حتی در دلم به عزیزترینم فحش بدهم.در این 6 سال زندگیمان همه ی بالا پایین ها را تجربه کردیم و از سر گذراندیم. دست هم را میگرفتیم و از موج ها میگذشتیم. بدخلقی های مادرش ، گیر دادن های پدرم ، بی پولی ، گرسنگی ، غرور مسخره اش ، اشکهایی که میریختم.بهانه گیری هایم و ... برایم مینوشت هر شب.چند دقیقه ای قبل از خواب دفترچه ی چرمی ای که خودم برایش درست کرده بودم را بغل میکرد و مینوشت. اگر بگویم خجالت میکشیدم که بخوانمشان باورتان میشود؟ نه نه!اشتباه نکنید.حرف های خاکبرسری نمینوشت. شبی چند کلمه در مورد زندگیمان.گاهی رمزی.گاهی شعر آلود. ولی امشب همه چیز فرق داشت.به من دروغ گفته بود. من هرگز به خودم اجازه نمیدادم گوشی موبایلش را چک کنم.اینستاگرام نصب کرده بود.چند تا از دختر های همکلاسی و فامیل و اشنا هم در لیستش بودند. ما از این قرار ها باهم نداشتیم.بارها صحبت کرده بودیم هرچه بوده دوران مجردی بوده.از ازدواجمان به بعد من هم فیسبوکم را بسته بودم.دلیلی نداشت با کسان دیگری ارتباط داشته باشیم جز خودمان.برای خودمان وقت نگذاریم که چه شود؟این جمله اش لبخندی به روی لبم می آورد.میگفت ما 24 ساعت باید بهم فکر کنیم.باید یکی شویم! عشق یعنی اینکه من خودم را نبینم و تو خودت را.یکِ واحد بشویم!عشق یعنی یک شدن! یعنی حتی در فکرهای روز مره مان فقط به یک نفر فکر کنیم... اینطوری هر چه خیر و برکت است سرازیر میشود در زندگیمان. راست میگفت.به چشم خودم دیده بودم تاثیرش را.ولی... ولی چه شده بود که عزیز ترینم رفته باشد سراغ اینستا و دخترهای جوان تر از من...خیلی برایم سخت است گفتن زیبا تر از من! حرف هایش شیرین بودند.درست مثل چشمان میشی زاویه دارش.خودش میگفت سگ دارد.اما برای من فرشته داشت.فرشته هایی که هر لحظه بر پیکر سست من در آغوشش تیر خلاص میزنند...همیشه میگفت چشم که شیرین نمیشه گلی! به اسم های زیادی صدایم میکرد.گلی یکی از آنها بود. ولی برای من از عسل هم شیرین تر بود. خوب یادم است روزی این را فهمیدم که دیابت ارثی ام کمی اذیتم کرد.خانه کشی کرده بودیم.قندم بسیار پایین آمده بود.ولی به محض اینکه خودم را در آغوش گرمش یافتم دست و پای یخ زده ام وسط تابستان گر گرفتند.دستگاه تست قند خون را آورد قندم روی 40 بود. ولی بعد از نیمساعت در آغوش بودنش دوباره خواستم قند خونم را بگیرد.عجیب نبود که بگویم به 89 رسیده بود؟ این همان معجزه ای بود که از حرفهایش دیده بودم.وجود داشتن تنها یک مرد در زندگیم.حتی در افکار شوم و پریشان قبل از خواب... ولی امشب چه میدیدم؟ عزیز ترینم به زندگیمان خیانت کرده؟؟؟ آه میدانم شاید مرا محکوم کنید.بگوئید برو بابا زنک دیوانه!مگر داشتن اینستا و این چیزاها چه بدی ای دارد؟ در جواب فقط میتوانم سرم را پایین بیاندازم.کمی گریه کنم و با صدایی در هم شکسته بگویم برای شما انسان های عادی بله.ولی برای ما هرگز اینطور نبود...ما معجزه ی عشق و یکی شدن را حتی در ثروتمند شدنمان ( به اندازه خودمان ، اینکه لااقل شب را گرسنه سر بر بالش نگذاریم ) دیدم.در درمان میگرن خودش.در درمان کبدش.در عصبی بودن های من.در هزاران چیز ریز و درشت. ما "دیدیم" ! و الان پشت پا زده به همه ی آن معجزه هایی که باهم دیدیم! باورکردنی نیست.واقعا چه اتفاقی درون یک انسان رخ میدهد که میتواند انقدر بی شرم و حیا باشد در برابر اینهمه برکتی که در زندگیمان جاری کردیم؟ حتی در ذهنمان و فیلم هایی که میدیدیم هم به مرد و زنهایش فکر نمیکردیم.در دنیایمان فقط یک زن و مرد وجود داشت. ====================================================================================================================== سلام به همه ی عزیزان.اگر خواستین بقیه ش رو هم براتون مینویسم. برگرفته از رمان "یکی شدن" که 12 سال پیش در آلمان چاپ کردم. قسمتی ازش رو براتون دوباره تایپ کردم ( البته از حفظ و با اندکی بسیار جزئی مثل قضیه اینستاگرام که به روز بشه فضای داستان ) این کتاب رو بیشتر از اینکه نشر گسترده ای داشته باشه در چند کشور برای دوستان همفکر خودم پخش کردم.مثل استرالیا و نروژ و امریکا و چند کشور دیگر.و البته چند نسخه ی محدود هم در ایران برای دوستان.برای مرور چند جزئی از سخنان مشترکمان.چند هفته ی پیش وقتی رجوع کردم برای ممیزی و اجازه چاپ برخورد مناسبی ندیدم متاسفانه.و پشیمون شدم از چاپ کردنش در ایران. ولی اگر استقبال مناسبی بشه حتما اینجا کم کم هفته ای چند قسمتی رو براتون مینویسم.لطفا به دوستان خودتون معرفی کنید منو تو این سایت که فالو کنن و بخونن و از طریق یه جمله کوتاه اگر خواستن نظرشون رو بگن در مورد اتود ها.ممنونم.