اختصاصی طرفداری- آگوست 2013، کتاب "Red or Dead" به عنوان زندگی نامه بیل شنکلی و به قلم دیوید پیس منتشر شد. این کتاب 736 صفحه ای که کاندیدای جایزه گلد اسمیت در همان سال نیز شد، رویی دیگر از پدر لیورپول مدرن را به تصویر کشید؛ تصویری که جدا از اقتدار همیشگی بیل ویلیام شنکلی، شامل خوی انسانی و گاه شکننده مرد سخت کوش اسکاتلندی می شد.

خلاصه قسمت اول زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر؛ مگر مت بازبی استعفا داده است؟

روسای لیورپول که با وضعیت غم انگیزی در دسته دوم اسیر شده اند، به هادرزفیلد می روند تا با مربی این تیم به طور خصوصی دیدار کنند. بیل شنکلی گزینه پیشنهادی مت بازبی و سرمربی وقت انگلستان به تام ویلیامز رئیس باشگاه لیورپول به عنوان گزینه ای مناسب برای رهایی از منجلاب بود. آن ها خواسته خود را با سرمربی سرکش اسکاتلندی مطرح می کنند و به وی برای جواب زمان می دهند. نس، همسر بیل به خاطر مسائل خانوادگی راضی به ترک هادرزفیلد نیست اما بیل شنکلی تصمیم خود را گرفته. او به ویلیامز زنگ می زند و می گوید که در صورت قبول شرایطش به لیورپول خواهد آمد. شرایط ساده او شامل یک پیشنهاد معقول مالی، داشتن آزادی عمل و همکاری تمام و کمال هیئت مدیره در زمینه خرید بازیکنان جدید است؛ پیشنهاداتی که مورد موافقت قرار گرفتند. بیل خواسته اش را با هیئت مدیره هادرزفیلد در میان می گذارد و به هر ترتیب اجازه ترک باشگاه را می گیرد. او همیشه آرزوی مربیگری در یک باشگاه بزرگ را داشت و حالا به خواسته اش رسیده است...

ادامه فصل دوم:

در خانه، در هادرزفیلد، در آشپزخانه، بیل و نس میز را تمیز کردند. ظرف ها را شستند و سپس نس دو فنجان چای برای خودش و بیل ریخت. با فنجان به اتاق دیگر رفتند و مقابل تلویزیون نشستند. بیل گفت، روزت چطور بود عشق من؟ نس گفت روز من خوب بود، روز تو چطور بود؟ بیل سرش را تکان داد و گفت خوب پیش رفت. آن ها آدم های خوبی هستند. نس گفت پس همه چیز مرتب است. بیل گفت همینطور است. نس گفت اما مسیری طولانی را رانندگی کردی، باید خسته شده باشی عشق من. بیل بار دیگر سرش را تکان داد و گفت همینطور است. کمی خسته‌ام. اما شهری خوب شبیه به شهرهای اسکاتلند است. مردم خوبی هستند، درست مانند مردم اسکاتلند. می شود گفت که مثل گلاسکو. پس فکر می کنم تو هم آنجا را دوست داشته باشی عشق من. دخترها هم. نس گفت بسیار خوب. می خواهم با تو به آنجا بیایم. شاید خانه ای را هم ببینم. وقت داری؟ بیل لبخند زد و گفت البته. 

یکشنبه در لیورپول، در آنفیلد، بیل به همراه آرتور رایلی دور زمین می چرخید. به گیت ورد هواداران نگاه کرد. سکوها را دید. صندلی ها را دید و از توالت ها بازرسی کرد. به رختکن رفت و راهروی ورود به زمین را از نظر گذراند. سپس به داخل زمین رفت. پایش را روی چمن آنفیلد گذاشت. پایش را روی زمین کوبید؛ یک بار دو بار. سرش را تکان داد؛ یک بار دو بار. رو به آرتور گفت چطور این زمین را آبیاری می کنید؟ تجهیزات را کجا نگه می‌دارید؟ رایلی گفت  نه، سیستمی برای آبیاری وجود ندارد. بیل یعنی آبی نیست؟ آرتور گفت یک شیر آب در رختکن تیم مهمان هست که با یک لوله، آب را به اینجا آورده‌ایم. بیل سرش را پایین انداخت. به چمن آنفیلد نگاه می کرد، به چمن استادیوم آنفیلد. لخت و منجمد، سخت و بی حاصل. سرش را بار دیگر تکان داد. گفت فقط به آن سمت لوله کشیده اید؟ یک لوله لعنتی به چه دردی میخورد؟ آرتور گفت می دانم اما چه می شود کرد. بیل گفت می شود درستش کرد. باید سیستم آبیاری برای چمن خریداری شود، این کاری است که انجام می دهیم آرتور. سال هاست که همین را از آن ها می خواهم، این را آرتور گفت. اما پولی ندارند. پولی ندارند؟ بیل این را با لبخند گفت و ادامه داد آن را به من بسپر. پول آن را به دست می آورم آرتور. به من اعتماد کن. آرتور گفت اعتماد دارم. شما رئیس هستید. بیل باز هم لبخند زد. در ادامه گفت حالا بیا به زمین تمرین برویم، به ملوود. آرتور گفت آن را دوست نخواهید داشت رئیس. بیل متعجب گفت چقدر بد؟ یعنی از اینجا هم بدتر است؟ امکان ندارد.

در لیورپول، نشسته در ماشین؛ بیل و نس از خانه ای به خانه دیگر می رفتند. خانه هایی که برای فروش گذاشته شده بودند. خانه هایی بزرگ بود و خانه هایی کوچک. در حیاط آخرین خانه، بیل سرش را تکان می داد و گفت مرا ببخش عشق من. داریم وقتمان را تلف می کنیم. نس گفت نه اینطور نیست. عجله ای نداریم عشق من. بهتر است که بگردیم تا خانه مناسب را پیدا کنیم. زمان بگذاریم و صبر کنیم. حداقل می توانیم تا کریسمس در هادرزفیلد باشیم. بیل سرش را پایین انداخت و گفت بله، با دوستانمان.

در راه بازگشت به هادرزفیلد، بیل ماشین را در ملوود متوقف کرد. از ماشین پیاده شدند. هوا سرد و تاریک بود. درخت ها و بوته ها، تپه ها و چاله هایی می دیدند. یک پناهگاه حمله هوایی می دیدند و یک زمین کریکت. آلاچیقی چوبی در سمتی از زمین می دیدند. بیل و نس در میانه زمین ایستادند. چمنی بلند را احساس می کردند و زمین ناهموار. بیل سرش را تکان می داد و گفت نظرت چیست عشق من؟ اشتباه کردم که به اینجا آمدم؟ یک اشتباه بزرگ؟ نس گفت نه عشق من. تو می خواهی به دسته اول بروی. می خواهی لیگ را برنده شوی. می خواهی که جام حذفی را به دست بیاوری. این شانسی است که داری. شانسی که منتظرش بودی. شانسی که برایش زحمت کشیدی، در تمام زندگی ات. تو بزدل نیستی عشق من. طفره نمی روی. پس کارت را انجام می دهی، می دانم. 

فصل سوم: چه باید کرد؟ 

صبحی زمستانی بود. بازیکنان لیورپول در ملوود در جای خود، در آلاچیق چوبی بودند. هر 40 نفر تیم اصلی و رزرو آنجا بودند تا با مربی جدید دیدار کنند. همه آن ها عصبی و نگران بودند. همه آن ها داستان هایی در مورد بیل شنکلی شنیده بودند. کسی به زمزمه گفته بود او آدم متعصبی است؛ یک دیوانه تمام عیار. مانند یک گردباد لعنتی به اینجا می آید. همه ما را می شِکند رفقا. برخی از آن ها سر خود را تکان می دادند. یکی دیگر گفت بله در مورد او در کارلایل شنیده ام. آن ها بین دو نیمه، دو صفر عقب بودند. به رختکن آمدند و اولین کاری که شنکلی کرد این بود که گلوی کاپیتان تیم را بگیرد و فشار بدهد و بگوید چرا ضربه شروع را به حریف دادی، چرا سکه را باختی؟ کاپیتان گفت به خاطر اینکه  گفتم خط. شنکلی هرچه که می توانست بار او کرد؛ هرچه ناسزا بلد بود مقابل تمام افراد در رختکن بار او کرد و بعد گفت دیگر خط را انتخاب نمی کنی. همه این را فهمیدند و دیگر کسی خط را انتخاب نکرد. در گوشه ترین قسمت از گروه بازیکنان باب پیزلی ایستاده بود. سرش را از روزنامه‌ای که در دست داشت بالا آورد، خندید و گفت البته حق داشت، اینطور نیست؟ 

بازیکنان باشگاه لیورپول صدای قدم هایی سریع، قدم هایی سنگین را روی پله های چوبی می شنیدند که به سمت آن ها می آمد. بیل شنکلی وارد شد. نگاهی به نفراد حاضر انداخت؛ از بازیکنی به بازیکن دیگر. هر 40 نفر. بعد گفت از نو شروع می کنیم. از ابتدایِ ابتدا. همه شما شانس این را دارید که خود را ثابت کنید. ثابت کنید که برای بازی در باشگاه فوتبال لیورپول به اندازه کافی خوب هستید. به اندازه کافی برای کمک به لیورپول در راه بازگشت به دسته اول خوب هستید. بازگشت به جایی که باشگاه به آن تعلق دارد؛ به خاطر اینکه پسرها، تنها چیزی که به آن علاقه دارم، صعود به دسته بالاتر است. 

شنبه 19 دسامبر 1959 کاردیف در هفته بیست و دوم از دسته دوم به آنفیلد آمد. بیست و هفت هزار و دویست و نود و یک نفر تماشاگر  نیز همینطور. دقیقه دوازدهم درک تاپسکات گل زد. دقیقه سی و چهارم جانی واتکینز گل زد. دقیقه پنجاه و هفت دوباره تاپسکات گل زد. در نهایت دقیقه 67 جو بانسون گل  آخر را زد. لیورپول چهار بر صفر به کاردیف سیتی باخت. در خانه، در آنفیلد. این نخستین بازی بیل شنکلی به عنوان سرمربی باشگاه فوتبال لیورپول بود. بیل شنکلی آن روز ترکیب را انتخاب نکرده بود. از این کار سر باز زده بود. گفته بود به اندازه کافی آن ها را نمی شناسد. پس نمی تواند در این بازی ترکیب را انتخاب کند؛ این وظیفه را به هیئت مدیره و سایر اعضای کادر فنی باشگاه فوتبال لیورپول سپرده بود.

پس از سوت پایان پیش از اینکه فریاد ها و اعتراض ها به اوج برسد، بیل بلند شد و از کنار توهین ها و شوخی‌های تلخی که می شنید، از کنار خط طولی به راه افتاد. به تونل استادیوم رفت، به تونل آنفیلد. به پله ها رسید، آن ها را پشت سر گذاشت و به رختکن رفت. رختکن تیم میزبان. رفت و در میانه رختکن ایستاد؛ پیش از هرکدام از بازیکنان به آنجا رسیده بود. بازیکن به بازیکن وارد شدند. از برت اسلیتر تا آلان جونز. از جونز تا رونی موران2. از موران تا جانی ویلر، از ویلر تا دیک وایت. از وایت تا بابی کمپل. از کمپل تا فرد موریس. از موریس تا راجر هانت3. از هانت تا دیو هیکسون. از هیکسون جیمی ملیا. از ملیا تا آلان ایکورت. همه بازیکنان که آمدند و ساکت بر جای خود نشستند، بیل شنکلی لبخند زد. گفت همیشه اوقاتی پیش می آید که شکست بخوریم. همیشه احتمال باخت وجود دارد اما مهم ترین چیز این است که چیزی از آن باخت با خود همراه کنیم. مهم، چیزی است که از آن باخت یاد می گیریم. به خاطر اینکه شکست چیزهایی بیش از پیروزی یاد ما می دهد. پس این را به یاد داشته باشید و درک کنید پسرها. دوشنبه می بینمتان. 

لیورپول 1959، تیمی که به شنکلی رسید

صبح دوشنبه بازیکنان لیورپول در حال دویدن دور زمین ملوود بودند، همه 40 نفر آن ها. آن ها همانطور که می دویدند به بیل شنکلی، باب پیزلی، جو فگن، روبن بنت، آلبرت شلی، آرتور رایلی، تام بوش و الی واس نگاه می کردند. کادر فنی و مسئولان حفظ ملوود روی یک خط ایستاده در گوشه ای از زمین دیده می شدند. هرکدام در یک دست بیلچه باغبانی داشتند و در دست دیگر یک کیسه پلاستیکی بزرگ. بیل شنکلی لبخند زد و گفت بسیار خوب، بیایید شروع کنیم. آن ها به آرامی در زمین تمرین به راه افتادند. سرشان رو به جلو بود و چشم هایشان به زمین خیره شده بود. آن ها هر تکه سنگی که روی زمین می دیدند را بر می‌داشتند. هر تکه آجر، هر تکه شیشه شکسته شده، هر علف هرزی که دیدند، هر قاصدک یا خار. همه را در کیسه‌ای که به همراه داشتند گذاشتند. هر ناهمواری‌ای که می دیدند را سعی می کردند با پاشنه چکمه های خود صاف کنند. از یک سمت زمین به سمت دیگر. وقتی به انتهای یک سمت رسیدند، به آرامی به سمت دیگر به راه افتادند. سنگ هایی که ندیده بودند را برمی‌داشتند. تکه آجرها، شیشه های شکسته، علف های هرز، هر قاصدک و خار، هر ناهمواری و هر چاله که دیدند. به نقطه شروع رسیدند. دوباره به آرامی به سمت دیگر به راه افتادند؛ سنگ ها را برمی‌داشتند، علف های هرز را برمی‌داشتند و ...

بازیکنان لیورپول، هر 40 نفر آن ها همچنان به دور مدار خود دور تا دور زمین می دویدند و این 8 نفر را به دقت نگاه می کردند. هشت مردی که در یک دست کیسه و در دست دیگر بیلچه داشتند و سنگ ها و علف ها را جمع می کردند. بازیکنان به هم نگاه کردند، سرهایشان را تکان دادند و بعد با بی میلی نگاهشان را برگرداندند. سرعت دویدن بازیکنان کم شد. روبن بنت نگاهش را از سنگ ها و علف های هرز بالا آورد و فریاد زد: پاهایتان را سریع کنید پسرها. کسی حق شل گرفتن ندارد. 

بیل، باب، جو، روبن، آلبرت، آرتور، تام و الی برای دوازدهمین بار به سمت دیگر زمین تمرین رسیدند. هشت پلاستیک سنگ و علف هرز داشتند. بیل گفت هشت پلاستیک. هنوز مانند زمین بولینگ نشده اما این ابتدای کار ماست. روبن بنت در سوتش دمید و فریاد زد آخرین دور است پسرها. مسابقه واقعی آغاز شد! بازیکنان لیورپول با سرعت شروع به دویدن اطراف زمین تمرین کردند. هر 40 نفر. باب پیزلی 20 نفری که سریع تر از بقیه به خط پایان رسیدند را یک سمت و 20 نفر دیگر را جو فگن در سمت دیگر جمع کرد. بیل شنکلی به آلاچیق رفت و با یک سبد بزرگ توپ به زمین تمرین11 بازگشت. بیل در  میانه زمین ایستاد. با لبی خندان گفت دویدن بس است، قرار است فوتبال بازی کنیم پسرها. بازیکنان دست هایشان را به هم مالیدند و لب هایشان پر از لبخند شد. بیل شنکلی بار دیگر لبخند زد و گفت قرار است در تیم های پنج نفره با هم بازی کنیم. قرار است برای خودمان یک جام حذفی کوچک به راه بیندازیم. بازیکنان هیجان زده شده بودند و منتظر شروع کار بودند. بیل شنکلی نگاهی به بازیکنانی کرد که همراه با جو فگن بودند؛ آن ها بیست نفری بودند که کند تر از بقیه دویده بودند. سوئی شرتش را در آورد، پیراهنش را در آورد، زیرپوشش را در آورد و خندید. گفت کریسمس مبارک پسرها، این لباس ها دشمن پوست هستند.  تام ویلیامز بیل شنکلی

عصر آن روز، بعد از ناهار هیئت مدیره باشگاه تشکیل جلسه داد. آن ها منتظر بیل شنکلی بودند. صدای قدم ها را از کریدور شنیدند، قدم هایی سریع، قدم هایی سنگین. سپس صدای ضربه‌هایی به در را شنیدند؛ سریع و سنگین. تام ویلیامز اجازه ورود داد. بیل شنکلی وارد شد و نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت. سپس یکی یکی اعضای هیئت مدیره را از نظر گذراند. سپس منتظر ماند تا تام ویلیامز اجازه نشستن بدهد. جایی پشت آن میز بلند نشست. نگاهی به جمع انداخت. تام ویلیامز به او لبخند زد و گفت اوضاع چطور پیش می رود آقای شنکلی. شنکلی گفت حالا یک هفته است که اینجا هستم. پس از این مدت کوتاه باید زبانم را نگه دارم اما چشمانم را باز نگه داشته ام. رک می گویم، چیزی که می بینم را دوست ندارم. به تغییرات زیادی نیاز داریم، کارهای زیادی هست که باید انجام دهیم. اولین و مهم ترین اینکه وضعیت زمین خجالت آور و نفرت انگیز است. استادیوم به تمیز شدن و نوسازی نیاز دارد؛ به سیستم آبیاری نیاز دارد. وضعیت توالت ها افتضاح است. عمده آن ها حتی سیفون ندارند و بوی تعفن می دهند. نفرات هیئت مدیره به هم نگاه کردند و یکی پرسید کدام توالت‌ها را می گویید؟ بیل شنکلی گفت همه آن هایی که در سمت سکوها هستند. عضو هیئت مدیره گفت یعنی آن هایی که تماشاگران استفاده می کنند؟ بیل گفت همان ها که در سکوها می نشینند. همان ها که برای دیدن بازی لیورپول هزینه می کنند. همان ها که پول دستمزد مرا می پردازند. توالت آن آدم ها. تام ویلیامز گفت بسیار خوب، پیشنهادتان را در نظر می گیریم. چیز دیگری هم هست آقای شنکلی؟ بیل گفت بله. ملوود از آنفیلد هم بدتر است. زمین ناهموار است و برای تمرین فوتبالیست های حرفه ای مناسب نیست. تله مرگ است؛ متعجبم که کسی تا حالا پایش را آنجا نشکانده. آلاچیق چوبی ملوود هم وضعیت بهتری ندارد. اگر تند بادی از راه برسد، همه آن فرو می ریزد. لباس های تمرین بازیکنان کهنه است. طوری که انگار ولگردها با آن دماغ خود را تمیز کرده باشند. این ها برای باشگاه فوتبال لیورپول کافی نیست. 

اعضای هیئت مدیره بار دیگر یکدیگر را نگاه کردند. یکی دیگر از آن ها پرسید پیشنهاد شما چیست آقای شنکلی؟ شنکلی گفت پیشنهاد من پیراهن تمرین جدید برای بازیکنان است. چند قوطی رنگ پیشنهاد می کنم؛ اما حتی نمی گویم که به نقاش یا طراح دکوراسیون نیازمندیم. فقط کمی لباس برای بازیکنان و چند سطل رنگ به من بدهید. بقیه‌اش با من. تام ویلیامز گفت بسیار خوب،  فکر می کنم همه ما می پذیریم که شما مسئله ای جدی را مطرح کردید. ما به طور حتم پیشنهاد شما را مورد بررسی قرار می دهیم. بیل شنکلی گفت خوب است به خاطر اینکه من اینجا هستم تا کارم را انجام بدهم و آن را انجام می دهم. همینطور از شما انتظار دارم که کار خود را انجام دهید. 

باکسینگ دی4 1959 بود که لیورپول به ولی در لندن، استادیوم تیم چارلتون رفت. دقیقه 34 جیم فریات گل زد. دقیقه 74 فریات گل5 دیگری به ثمر رساند. دقیقه نودم، سم لاری گل آخر را به ثمر رساند. لیورپول در یک بازی خارج از خانه سه بر صفر به چارلتون باخت. پس از سوت پایان، در رختکن تیم میهمان بازیکنان تیم لیورپول به بیل شنکلی نگاه می کردند و بیل هم به آن ها نگاه می کرد. از بازیکنی تا بازیکن دیگر. از برت اسلیتر  تا جان مولینوکس، از مولینوکس تا رونی موران، از موران تا جانی ویلر، از ویلر تا بابی کمپل، از کمپل تا جیمی ملیا، از ملیا تا راجر هانت، از هانت تا دیو هیکسون، از هیکسون جیمز هاروور. از هاروور تا آلان ایکورت. از فوتبالیست غمگینی تا فوتبالیست غمگینی دیگر. بیل شنکلی لبخند زد و گفت ما فقط سه گل خوردیم، پس بهتر از بازی قبلی کار کرده ایم. اما هنوز هم نتیجه شکست است. پس باید هنوز چیزهایی یاد بگیریم. همینطور صبح زودِ فردا را داریم با آسمان روشنش!شکست برابر چارلتون

شکست برابر چارلتون

صبح فردا؛ پیش از طلوع خورشید بازیکنان لیورپول دور مداری گرداگرد زمین تمرین باشگاه می دویدند. هر 40 نفر آن ها. ببل شنکلی، باب پیزلی، جو فگن، روبن بنت، آلبرت شلی، آرتور رایلی، تام بوش و الی واس در گوشه ای از ملوود به خط ایستاده بودند. دوباره هر کدام از آن ها پلاستیکی بزرگ در دستی و بیلچه ای در دست دیگر داشتند. بیل شنکلی لبخند زد و گفت دوباره شروع می کنیم. هشت مرد، قدم زنی در امتداد زمین ملوود را آغاز کردند. سرشان به جلو بود اما با چشم هایشان زمین را می گشت. هر سنگی که دیدند را برداشتند. هر تکه آجری که دیدند. هر شیشه شکسته که دیدند. هر علف هرزی که دیدند، سنگ ها، شیشه ها را بار دیگر به کیسه های خود انداختند. بار دیگر از پاشنه چکمه خود برای صاف کردن ناهمواری ها استفاده کردند. هر چاله ای را پر کردند. از یک سمت زمین تمرین، به سمت دیگر. رسیدن به سمت دیگر و قدم زنی در مسیری که طی شده بود. دوباره و دوباره. گشتن برای پیدا کردن سنگ هایی که ندیده بودند، شیشه هایی که به چشم نیامده بود، علف های هرز پنهان شده، آجرهای باقی مانده؛ حتی جزئی ترین پستی و بلند ها. به یک سمت زمین می رسیدند و بعد به محل شروع باز می گشتند. 

بازیکنان لیورپول دور محور خود می دویدند. هر 40 نفر آن ها. تفاوت این بود که دیگر به کار کردن آن هشت مرد نگاه نمی کردند. هشت مرد همچنان سنگ ها و علف ها را در کیسه می انداختند اما بازیکنان باشگاه این بار از سرعت خود نکاستند. هر 40 نفر آن ها به دویدن ادامه دادند و جا نزدند. هشت مرد برای بار بیستم به سمت دیگر زمین تمرین رسیدند. هشت کیسه از سنگ، شیشه و علف هرز داشتند اما این بار کیسه ها پر نشده بودند. بیل شنکلی لبخند زد و گفت هنوز مانند زمین بولینگ نشده اما بهتر شده است. پس به جایی که می خواستیم رسیدیم دوستان خوب من. بار دیگر روبن بنت در سوت خود دمید و فریاد کشید: دور آخر است پسرها. این بار بازیکنان لیورپول انگار که از ترس جان فرار می کنند، دویدند. هر 40 نفر آن ها با تمام توان در حال دویدن بودند. بار دیگر شنکلی به آلاچیق رفت و با یک سبد بزرگ توپ به زمین تمرین بازگشت. در مرکز زمین ایستاد، دوباره. سوئی شرتش را در آورد، پیراهنش را در آورد، زیرپوشش را در آورد و خندید. گفت بسیار خوب پسرها بیایید در تیم های پنج نفره بازی کنیم.

باب پیزلی، جو فگن و روبن بنت هشت تیم پنج نفری را انتخاب کردند. آن ها زمین را به چهار بخش کوچک تر تقسیم کردند و خود داور شدند. آلبرت شلی هم چهارمین داور شد. بیل شنکلی داور نمی شد؛ او نمی توانست از کناره ها بازی را تماشا کند. اگر فوتبالی در جریان بود، بیل شنکلی بازی می کرد. و بازی کرد. بازی کرد و دوید؛ در هر قسمت، هر گوشه از زمین حضور پیدا کرد. می دوید و فریاد می زد، کسی را صدا می زد. دائما درخواست توپ می کرد. توپ را می گرفت و پاس می داد. در هر سمت از زمین داستان همین بود. می دوید، صدایشان می زد، توپ را می گرفت و پاس می داد. دوباره و دوباره. از بازی‌ای تا دیگری. آنقدر ادامه داد تا تیمش هر هفت تیم را شکست داد.  همه بازیکنان تیمش خسته روی زمین افتادند اما او ایستاده بود. سینه اش سنگین شده بود و پشتش خیس از عرق بود. در صبحی سرد در زمستان، بیل شنکلی با قامتی راست، با پایی که روی توپ بود در زمین تمرین ملوود ایستاده بود. دستش را مشت کرد و پیروزمندانه بالای سر برد.

28 دسامبر 1959. چارلتون به لیورپول آمده بود، همینطور بیست و پنج هزار  و ششصد و پنجاه و هشت نفر هوادار. دو ماه پیش که دیو هیکسون نخستین بازی‌اش در لباس لیورپول را مقابل استون ویلا انجام داده و دو گل زده بود تا تیم 2-1 برنده شود، پنجاه هزار نفر به استادیوم آمده بودند. اما آن روز خبری از پنجاه هزار نفر نبود. نقطه هایی خالی در کاپ1 دیده می شد و سکوتی ملموس حکمفرما بود. اما دقیقه پنجاه و هشت بود که جیمی هاروور توپ را به تامی لیشمن سپرد. بازیکن اسکاتلندی توپ را برای آلان ایکورت سانتر کرد و ضربه سر این مهاجم به گل بدل شد. پنج دقیقه بعد پاس جیمی هاروور و شوت راجر هانت منجر به گل دوم شد. لیورپول دو بر صفر چارلتون را در آنفیلد شکست داد. در طول بازی سکوت حس می شد اما توهینی شنیده نشده، فریادی برای اعتراض نبود؛ تنها سکوت بود. اما پس از سوت پایان دیگر خبری از سکوت نبود، در رختکن هم خبری از سکوت نبود. بیل شنکلی در رختکن همراه با تک تک بازیکنان رقصید. از اسلیتر تا مولینوکس، از مولینوکس تا موران، از موران تا ویلر، از ویلر تا وایت، از وایت تا لیشمن، از لیشمن تا ملیا، از ملیا تا هانت، از هانت تا هیکسون، از هیکسون تا هاروور و از هاروور تا ایکورت. بیل شنکلی شانه هایشان را نوازش کرد، دست هایشان را فشرد. با آن ها جشن گرفت و هرطور که توانست آن ها را ستود. کارتان خوب بود پسرها. شما عالی بودید؛ تک تک شما  پسرها.  اما این تازه شروع ما بود. فردا صبح زود شما را در ملوود می بینم. 

شنبه دوم ژانویه 1960 است. لیورپول به بوتفری پارک هال سیتی رفت و یک صفر حریف را خارج از خانه شکست داد. یک هفته بعد لیتون اورینت به آنفیلد آمد. چهل هزار نفر هوادار هم آمده بودند. در دقیقه اول راجر هانت گل زد. ران فاستر برای لیتون گل تساوی را زد اما راجر هانت در آخرین دقیقه گل برتری را به ثمر رساند. لیورپول دو بر یک لیتون اورینت را از دور سوم جام حذفی کنار زد.

پس از سوت پایان، اتاقی کوچک با یک میز کوچک منتظرش بود. هوراس یتس از لیورپول دیلی پست دید که بیل شنکلی وارد اتاق شد. دید که او شروع به قدم زدن در اتاق و صحبت کردن کرد. صد مایل در ساعت؛ حرف می زد و راه می رفت. راه می رفت و حرف می زد. از آینده حرف می زد. درهای آنفیلد، درهای ملوود باید باز باشد. آن ها را باز می خواهم هوراس. برای هر بچه مدرسه ای و هر جوانی در مرسی ساید، آن درها باید باز باشد. نباید احساس شرمندگی باشد. نباید احساس خجالت باشد. آن ها باید بیایند و کار مربیان در تمرینات را ببینند. همه آن ها که در فاصله صد مایلی به توپ لگد زده باشند، به همه آن ها خوش آمد می گویم. همه آن ها می توانند پیش ما بیایند هوراس. هرکسی که پتانسیلی دارد. این قول را می دهم. قول می دهم که به هر پسری که به ملوود بیاید شانس آن را بدهم که خودش را نشان بدهد. یک شانس واقعی خواهم داد هوراس. به خاطر اینکه باور دارم باید به مردم شانس داد؛ هر طور که باشند از هر کجا که آمده باشند. چون بدون شانس‌دادن، استعدادی پیدا نمی شود. هر کدام از آن پسرها که استعدادی داشته باشد، تلاشمان را می کنیم که آن را شکوفا کنیم. همه تلاشمان را می کنیم هوراس. به خاطر اینکه به پیدا کردن استعداد باور دارم. اینکه به آن استعداد یک شانس بدهیم.  اینکه تلاشمان را کنیم تا رشد کنند. هر قدر که بیشتر باشند بهتر است. هر چقدر بیشتر، بیشتر خوش می گذرد. 

بیل شنکلی پشت میز نشست و به هوراس یتس آن سوی میز نگاه کرد. می دانی، فاصله بچه مدرسه ای بودن تا بازیکنی در سطح لیگ آن قدر زیاد نیست. به خصوص وقتی به دشواری های پیدا کردن بازیکنان با تجربه فکر می کنید. اینکه خرید آن ها هزینه بردار است. به خاطر همین منطقی‌تر است که به اطراف خود دقیق تر نگاه کنید، اینطور نیست؟ و باور نمی کنم که در شهری آگاه به فوتبال و دیوانه آن، مانند لیورپول نتوانیم استعدادی که می خواهیم را پیدا کنیم. اگر بتوانیم به اندازه کافی از آن ها پیدا کنیم...

بیل شنکلی از جایش بلند شد و دوباره شروع به قدم زدن در طول اتاق کوچک کنفرانس کرد. حالا هوراس، همراه‌تر شده بود. تا جایی که می شد سریع صحبت های بیل شنکلی را یادداشت می کرد. او بسیار سریع صحبت می کرد. اگر به اندازه کافی استعداد پیدا کنیم، می توانیم از درصدی بالا از افراد برنده مطمئن باشیم. من اطمینان دارم هوراس. می دانم. می دانم که طی سه سال پس از ترک مدرسه می توانند عضوی از تیم اصلی باشند. می دانم که داستان برنامه برای درازمدت را پیش نمی کشم. آن نگاه بدبینانه ای که این کارها را برای آینده می دانند را رد می کنم. آن قدرها زمان نمی برد هوراس. نه وقتی که لقمه آماده را نداشته باشید. نه وقتی اوضاع اینطور دشوار باشد. به راجر هانت نگاه کنید. چند راجر هانت آن بیرون هستند که در مدرسه یا خیابان بازی می کنند؟ ببینید که چند تای آن ها را در لیدز رود پیدا کردیم. از هادرزفیلد صحبت می کنم هوراس. در شهری به آن کوچکی هوراس. اینجا باید به مراتب ساده تر باشد. با مردم  و تاریخ پر از اشتیاقی که این شهر دارد، کار ساده تر است هوراس. من باور نمی کنم که آن پسرها آن بیرون نباشند. پسرانی که به فوتبال فکر می کنند، با فوتبال غذا می خورند و با فوتبال به بستر می روند. آن هایی که مشتاق داشتن دوره خود در فوتبال هستند و منتظر شانس مانده اند. برای یک شانس تمام و کمال. و چیزی که من از آن پسرها می خواهم این است که یک شانس به من بدهند تا آن ها را به هدفشان برسانم. به رویایشان. اگر این شانس را بدهند هوراس، به آن ها یک شانس می دهم. انگشتش را بالا می آورد، به چشم های هوراس یتس نگاه می کرد و حرف می زد. 

حرف می زد و راه می رفت، راه می رفت و حرف می زد. فوتبال زندگی من است هوراس، همه زندگی من. برایم مهم نیست که این کار چقدر طول بکشد، چقدر از وقتم را برای این پسرها بگذارم. به خاطر اینکه امید های بزرگی دارم. من امید دارم هوراس. من آن پسران را می شناسم، پسران لیورپول را. می دانم که آن ها من را ناامید نخواهند کرد. انتهایی برای این کار قابل تصور نیست. درهای زمین تمرین ما باز خواهد بود و باز خواهد ماند هوراس. تا زمانی که من مربی باشگاه  لیورپول باشم، درهای ما باز خواهد بود. همیشه هوراس. 

شنبه شانزدهم ژانویه 1960،  شفیلد یونایتد به آنفیلد آمد. آن روز سی و سه هزار و دویست و نود و هفت هوادار هم آمده بودند. دقیقه نهم جیمی ملیا گل زد. دقیقه پانزدهم و سپس شصت و هشتم راجر هانت گل زد. پانزده دقیقه بعد دیو هیکسون اخراج شد. با این وجود لیورپول سه بر صفر برنده شد. در خانه در آنفیلد. 

هر صبح، هر روز هفته بازیکنان به رختکن آنفیلد می آمدند. کت و شلوار، کراوات و کفش هایشان را در آوردند. هر صبح، آن ها لباس های تمرین و استوک می پوشیدند. هر صبح بازیکنان لیورپول با راه رفتن در امتداد کریدور، از رختکن خارج می شدند. بازیکنان و مربیان لیورپول از زمین عبور می کردند و به پارکینگ می رفتند، سوار اتوبوس می شدند و به ملوود می رفتند. هر صبح بازیکنان و مربیان لیورپول با اتوبوس به ملوود می رفتند. پس از تمرین، یک فنجان چای می نوشیدند، بار دیگر سوار اتوبوس می شدند و به آنفیلد باز می می گشتند. از زمین و کریدور رد می شدند، به رختکن می رفتند، لباس های تمرین را در می آوردند و به وان حمام می رفتند. بیرون می آمدند، لباس های خود را می پوشیدند، کراوات می زدند، کفش ها را به پا می کردند، با هم خداحافظی می کردند و می گفتند فردا می بینمت، مواظب خودت باش. این راه لیورپول بود. هر صبح و هر ظهر، راه لیورپول برقرار می شد.

یک پسر جوان هر صبح با جارویش به اتوبوس تیم می رفت. هر صبح آن پسر جارو به دست بازیکنان و مربیان لیورپول را می دید که سوار اتوبوس می شوند. هر صبح آن پسر جوان رویای روزی را در سر می پروراند که جارو در دست نداشته باشد. رویای روزی که کفشی همجنس آن بازیکنان به پا داشته باشد. روزی که سوار اتوبوس تیم شود و به ملوود برود. 

اسمت چیست پسر؟ این را بیل شنکلی پرسید. پسرک از جایش پرید. از رویای نشستن در اتوبوسی که در پارکینگ بود بیرون آمد. کریستوفر لاولر7 هستم آقا. چرا اینجا ایستاده ای پسر؟ چرا لباس هایت را عوض نمی کنی و سوار اتوبوس نمی شوی؟ عجله کن. پسرک بهت زده گفت اما من باید به کارهایم برسم آقا. شنکلی پرسید کارت چیست پسر؟ پسرک گفت در طول روز باید اینجا را تمیز نگاه دارم آقا. این وظیفه من است. شنکلی پرسید پس چه زمانی تمرین می کنی؟ پسرک گفت ما شب ها تمرین می کنیم آقا. بیل گفت شب های لعنتی تمرین می کنید؟ پسرک جواب داد بله آقا. تمام شب ها. شنکلی گفت همه پسرها کاری که تو می کنی را انجام نمی دهند پسر. پس حالا می توانی بروی و به پسران همکارت بگویی که می توانند لباس های خود را عوض کنند و سوار اتوبوس شوند. به خاطر اینکه اینجا اول به خاطر فوتبال و پس از آن برای نظافت حضور داری. پس روزها فوتبال بازی می کنید و شب ها نظافت را انجام می دهید. حرفم واضح بود پسر؟ متوجه شدی؟ پسرک گفت بله آقا. بسیار خوب، اینجا نمان پسر. عجله کن. بعد از ناهار باید فوتبال بازی کنیم. کریس لاولر لیورپولاعضای هیئت مدیره لیورپول روی صندلی های خود در سالن جلسات در آنفیلد نشسته بودند. آن ها منتظر بیل شنکلی بودند. صدای پای او را در کریدور شنیدند. قدم هایی سریع و سنگین. صدای در آمد. تام ویلیامز گفت بفرمایید. بیل شنکلی در را باز کرد و قدم به درون اتاق گذاشت. بار دیگر نگاهی به اطراف انداخت. گفت می خواستید من را ببینید. تام ویلیامز گفت لطفا بشینید. بیل شنکلی پشت آن میز طویل نشست و مشغول تماشای اعضای هیئت مدیره شد. تام ویلیامز گفت متاسفانه شما روند کاری این باشگاه را با اختلال روبرو کرده اید، آقای شنکلی. پسران جوان باید به کارکنان در تمیز کردن استادیوم کمک کنند. این وظیفه آن هاست.

بیل گفت این را می دانم اما مهم ترین موضوع این است که آن ها به خاطر فوتبال  اینجا هستند. آن ها می توانند شب ها به کار نظافت بپردازند و روزهای خود را به فوتبال اختصاص بدهند. باید تمرین کنند. باید رشد کنند. نه اینکه توالت تمیز کنند. تام ویلیامز لبخند زد و گفت ما از اشتیاق شما در جهت به کار گرفتن بازیکنان جوان مطلعیم. این یکی از دلایلی بود که شما را به عنوان سرمربی باشگاه لیورپول انتخاب کردیم. به خاطر موفقیت های شما با بازیکنان جوان در هادرزفیلد. اما اینجا قوانین خودمان را داریم. راه خودمان را داریم و اگر مشکلی با آن قوانین دارید اول باید به سراغ ما بیایید آقای شنکلی.

شنکلی حرف رئیس را قطع کرد و گفت بسیار خوب اگر نمی خواهید که این پسران رشد کنند... ویلیامز بلافاصله گفت این چیزی نیست که ما خواسته باشیم. شنکلی گفت پس شما باید به من اجازه خرید تعدادی بازیکن باکیفیت را بدهید به خاطر اینکه مجموعه کنونی به اندازه کافی برای بازی در لیورپول خوب نیستند. تام ویلیامز به صندلی اش تکیه داد. با کمی مکث گفت چه بازیکنانی را در ذهن دارید آقای شنکلی؟ چند اسم به من بدهید. شنکلی گفت بسیار خوب چند به اسم شما می دهم. تام ویلیامز گفت ادامه دهید. شنکلی گفت دنیس لاو از هادرزفیلد و جک چارلتون از لیدز یونایتد برای شروع. اعضای هیئت مدیره خندیدند. یکی از آن ها گفت دنیس لاو؟ آقای شنکلی باید بدانید که لاو8 چقدر قیمت دارد. هادرزفیلد پنجاه هزار پوند برای او خواسته است. او بازیکنی برای باشگاه هایی مانند آرسنال و اسپرز است. برای منچستریونایتد و سیتی. نه لیورپول.

بیل شنکلی گفت و این مشکل شماست. همین جا، در همین نقطه لعنتی مشکل داریم. طرز فکر شما مشکل ماست. شما باید فکر کنید که دنیس لاو به سطح لیورپول تعلق دارد. اینکه فقط بازیکنانی به خوبی دنیس لاو می توانند برای باشگاهی مانند لیورپول بازی کنند. یکی از آن ها گفت اما ما پول نداریم آقای شنکلی. شنکلی گفت شما بلند پروازی ندارید. تام ویلیامز صندلی اش را جلو کشید و دست هایش را روی میز گذاشت و گفت آقای شنکلی آقای شنکلی. خواهش می کنم. ما بهترین ها را برای لیورپول می خواهیم. بهترین ها را، اما پول لازم برای خرید دنیس لاو را نداریم. ای کاش که داشتیم اما نداریم. اما در مورد جک چارلتون9 چه؟ فکر می کنید لیدز او را بفروشد؟ آن ها در تلاش برای بقا در دسته اول هستند و بعید است یکی از بهترین بازیکن هایشان را بفروشند. می فروشند آقای شنکلی؟ مدافع آخرشان را؟ شنکلی گفت شاید بفروشند، ضرری ندارد که بپرسیم. ویلیامز گفت بسیار خوب، از آن ها بپرس اقای شنکلی. عصر امروز از آن ها بپرس. 

اعضای هیئت مدیره لیدز یونایتد در اتاق جلسه در الند رود جمع شده بودند. صدای قدم هایی را از کریدور شنیدند. قدم هایی سریع و سنگین. در زده شد، سریع  و سنگین. رئیس باشگاه گفت بفرمایید. بیل شنکلی در را باز کرد. بیل شنکلی قدم به اتاق گذاشت. نگاهی به نفر به نفر اعضای هیئت مدیره باشگاه لیدز انداخت. بعد لبخند زد و گفت اسم من بیل شنکلی است. مربی لیورپول هستم. برای خرید جک چارلتون به اینجا آمده ام. روسای باشگاه لیدز به سمتی که شنکلی نشسته بود خیره بودند. رئیس لیدز گفت چقدر حاضرید برای خرید او هزینه کنید؟ بیل شنکلی گفت پانزده هزار پوند. روسای لیدز سرشان را تکان دادند. رئیس گفت که چارلتون بیست هزار پوند قیمت دارد، نه حتی یک پنی کمتر. بیل شنکلی گفت هجده هزار پوند چطور است؟ جواب شنید که بیست هزار پوند. شنکلی گفت بسیار خوب، اما باید تماسی تلفنی داشته باشم. روسای لیدز لبخند زدند. رئیس باشگاه گفت تماس بگیرید.

شنکلی تماس گرفت و تام ویلیامز جواب داد. بیل شنکلی هستم. ویلیامز گفت عصر بخیر آقای شنکلی. بیل گفت در الندرود هستم و خبرهای فوق العاده ای دارم. باورنکردنی است. لیدز قبول کرد که جک چارلتون را به ما بفروشد. فوق العاده است. تام ویلیامز گفت خوشحالم که این خبر را می شنوم. آن ها چقدر برای چارلتون خواسته اند؟ شنکلی گفت فقط بیست هزار پوند آقا. تام ویلیامز آه کشید و گفت اما بودجه ما هجده هزار پوند است آقای شنکلی. شنکلی گفت می دانم، می دانم آقا. اما به خاطر دو هزار پوند بیشتر، فقط دو هزار پوند بیشتر جک چارلتون بازیکن لیورپول می شود. تام ویلیامز بار دیگر آه کشید و گفت آقای شنکلی همانطور که می دانید با سایر اعضای هیئت مدیره صحبت کردیم و متاسفانه امکان پرداخت مبلغی بیش از هجده هزار پوند را نداریم. این آخرین پیشنهاد ماست، هجده هزار پوند. شنکلی گفت اما آن ها بازیکن را با هجده هزار پوند نمی فروشند. آن ها دو هزار پوند بیشتر خواسته اند. تام ویلیامز گفت اما پیشنهاد ما هجده هزار پوند است. شنکلی گفت من از وقتی جک چارلتون نوجوان بود، او را می شناسم. بارها بازی او را دیده ام. مدافع با اقتداری است، شجاع است. او می تواند ستون فقرات ترکیب لیورپول باشد آقای ویلیامز. آن ها تنها دو هزار پوند بیشتر خواسته اند. فقط دو هزار پوند و آنگاه جک چارلتون بازیکن ماست. تام ویلیامز گفت متاسفم آقای شنکلی. هجده هزار پوند، این آخرین پیشنهاد ماست. خدانگهدار آقای شنکلی. 

پس از نوشیدنی و سیگارها، روسای باشگاه لیدز در سالن غذاخوری الندرود نشسته بودند که صدای ضربه‌هایی به در آمد. نه چندان سریع، نه چندان محکم. رئیس باشگاه گفت بفرمائید. بیل شنکلی در را باز کرد و وارد اتاق شد. نگاهی به حاضران انداخت، از عضوی از هیئت مدیره تا دیگری. منتظر ماند. رئیس لیدز گفت بسیار خوب شنکلی، چه چیزی به ما خواهی گفت؟ شنکلی گفت پیشنهاد ما هجده هزار پوند است. رئیس لیدز گفت در را پشت سرت ببند شنکلی. 

سوم ژانویه 1960، منچستریونایتد به لیورپول آمد. پنجاه و شش هزار و هفتصد و سی و شش هوادار نیز همینطور. باد و باران بود. پنجاه و شش هزار و هفتصد و سی و شش هوادار بازی لیورپول و منچستر را در دور چهارم جام حذفی نظاره می کردند. در رختکن بازیکنان روی نیمکت های خود نشسته بودند و به بیل شنکلی نگاه می کردند. بهترین کتش را پوشیده بود، بهترین کلاهش را بر سر گذاشته بود. به دور تا دور رختکن نگاه کرد. از بازیکنی به بازیکن دیگر. از اسلیتر به مولینوکس. از مولینوکس به موران، از موران به ویلر، از ویلر به وایت، از وایت به لیشمن، از لیشمن به ملیا، از ملیا به هانت، از هانت به هیکسون، از هیکسون به هاروور و از هاروور به ایکورت.

بیل شنکلی دست هایش را به هم مالید. لبخند زد و گفت عجب روزی پسرها، عجب روز فوق العاده ای! آن جمعیت آمده اند، آن مردم. احتمالا شصت هزار نفر. باورتان می شود؟ آن ها به خاطر تیم و مربی آن سوی کریدو آمده اند. من مت بازبی را می شناسم، خوب می شناسم. به عنوان یک بازیکن او را تحسین می کردم و حالا به عنوان مربی. کارهایی که مت در یونایتد کرده و تیمی که ساخته و باشگاهی که به شیوه یونایتد بازی می کند؛ همه آن ها الهام بخش هستند پسرها. می توانند برای ما الهام بخش باشند. منظورم این است که نیازی نیست که به شما در مورد آن تیم بگویم و اتفاقاتی که از آن عبور کرده اند. هرگز آن روز را فراموش نمی کنم. در دفترم در لیدز رود نشسته بودم که تلفن زنگ خورد و کسی خبر را رساند. خبری که از مونیخ مخابره شده بود. مت بازبی -  بیل شنکلی -  بیلی لیدل

ژانویه 1942؛ انگلستان در اوج جنگ جهانی دوم به مصاف اسکاتلند می رود. کاپیتان اسکاتلند مت بازبی، بیل شنکلی و بیلی لیدل را به کلمنتین چرچیل معرفی می کند. 

با ماشین به سمت خانه رفتم و تلویزیون را روشن کردم و منتظر اخبار ماندم. منتظر ماندم و دعا کردم. اما بعد صدای هارولد هاردمن رئیس منچستریونایتد را شنیدم که گفت مت مرده است. باورم نمی شد پسرها. آن حرف را باور نکردم. مشکلی نمی بینم که برای شما بگویم که روی زانوهایم نشستم و دعا کردم. طوری دعا کردم انگار که هرگز بابت چیزی دعا نکرده باشم. و دعاهای من جواب داد، خدای من. مت زنده بود. اما تام کری10 یکی از مرده ها بود. یکی از بیست و سه کشته. تامی را خوب از دوره ام در کارلایل می شناختم.  تامی مرده بود و هشت بازیکن دیگر. مردانی مرده بودند که آن ها را می شناختیم اما مت زنده بود. برخلاف تمام احتمالات مت زنده مانده بود. تسلیم نشد و به سر کار خود بازگشت؛ به یونایتد بازگشت. دوباره شروع کرد. تیم تازه ای ساخت. بازمانده ها را سرپا نگاه داشت. و حالا این تیم جدید اوست. مت برای من الهام بخش است. پس تیم آن ها باید الهام بخش شما باشد پسرها. اما فراموش نکنید که باید آن ها را شکست دهیم. اما اگر نتوانستید آن ها را شکست دهید، مطمئن باشید که درسی از آن ها گرفته باشید. و از هر لحظه لعنتی آن تجربه لذت ببرید. 

دقیقه سیزدهم بابی چارلتون گل زد. دقیقه سی و شش ویلر کار را به تساوی کشاند. دقیقه چهل و چهار چارلتون گل دیگری زد. دقیقه شصت و نه هم وارن بردلی گل آخر را زد. لیورپول آن بازی را سه بر یک به منچستریونایتد باخت و از جام حذفی کنار رفت؛ در خانه، در آنفیلد. پس از سوت پایان، زیر باران و باد؛ مت بازبی در امتداد خط طولی قدم زد و رو به بیل شنکلی لبخند زد. دست هایش را روی شانه های بیل شنکلی گذاشت و دست های بیل شنکلی را فشرد. مت گفت امروز تیمت جنگندگی نشان داد بیل. همینطور روحیه زیادی از آن ها دیدم. پس کارت خوب است بیل. کارت بسیار خوب است. 

پاورقی: