اختصاصی طرفدای- غریبه که اینجا نیست بینمان، خودمانیم توی این سال ها با آن لباس سفید تو آن زمین سبز کمتر شبیه رویاهایمان بودیم، نه که روز خوش نداشتیم، نه! داشتیم: نان توی خون زدیم و صورت با سیلی سرخ کردیم، در جریانید که ... و بعد هم شبیه آبی که آب است و یک ثانیه بعد می جوشد و بخار می شود، پریده بود سرمستیمان و طعمِ بدِ بدهی هفته بعد یا فیش ماه پیش یا تورم و عرق سوز گرمی تابستان زیر دندانمان بود. اینقدر باختیم که تئوریسین باخت شدیم نه توی تاکسی یا صف نانوایی که توی گعده های شبانه فامیلی که "از بالا دستور آمده تا ببازند مبادا خیابان ها شلوغ شد". کم بود اینکه مثل رویاهاما باشیم، مثل نقشه ایرانِ هخامنشی بزنیم تخت سینه مان گردن کشی کنیم سینه سپر کنیم که بله کار ما بود، بی استرس بی چون و چرا بی اما بی اگر، تر و تمیز تیپ زده! همیشه یک جایِ کارمان لنگیده چه سال 98 که بهترین سال فوتبالی بعد از انقلابمان بود سکته کردیم تا رفتیم جام جهانی و از طیاره مان ایویچ بزرگ جا ماند. چه بازی با کُره که شوت 40 متری آقا کریم با برگردان علی آقا همراه شد و ... چه زیر هت تریک جادوگر، چیپِ آقای گل محمدی سایه زد... چه جام جهانی 2006 که رفتیم و اصلا ولش کن صدایش را در نیاور... همیشه انگار یک جای کارمان باید بلنگد، اصلا انگار روی پیشانیمان نوشته شادی را قطره قطره بچکانند توی حلقمان مبادا بالا بیاوریم.

لعنتی ها، فرشتگان مرگ را می گویم جزوه نویس های شکست، بعد از باخت به عراق بود گمانم که به اوج رسید این تقابل همیشگی بین ما و آن ها. همانجا بود گمانم که یقه به یقه شدیم توی همین پیکسل ها کیلوبایت ها، ما و آنها که میشناسیدشان و میشناسندمان با همان پلاکاردهای پوشالی آمدند به سراغمان همان نسخه های الکی، با همان حرف هایی که از بر بودیم حرف های تکراری بایگانی، تبرِ توی دستشان را دیدیم که پیششان نماندیم و آیت رسولانه شان را نخواندیم، شعله توی مردمکشان پیدا بود که آمده بودند بزنند از ریشه درختِ کی روش را... کی روش را؟ نه درخت امیدی را که توی دل هفتاد میلیون ایرانی جوانه زده بود و مگر همین ما نبودیم که ایستادیم جلوشان دست در دست، سینه به سینه، رخ به رخ توی همین پیکسل ها کیلوبایت ها و نوشتیم از کی روش و رویاهایش که هستیم تا آخرِ داستان و دیر یا زود از وسط تاریکی مطلق این شب هم بالاخره بیرون می زنیم و بد به حالتان اگر خورشیدِ فرداهامان بتابد توی صورت زشتتان. همان شب بود گمانم که پنالتی هزارم را هم که حقیقتی چپکی رفت دلمان خالی شد که نکند دستش از دستمان بیفتد راهش از مسیرمان کج شود که خوب دیده بودیم این روزها را که آسوده خیال تر از آن بنده خدایی که آن آشغال ها را دمِ ورودی غربی حرم امام دید و عین خیالش هم نبود تکیه به راحتیِ جلوی تلوزیون کنیم و برای یک مثقال هم که شده شبیه رویاهایمان باشیم، شبیه حرف ها و آرزوهامان.

اینکه گره زدند شوق ما را به نشستن پیرمرد روی نیمکتمان را به دو گانه سنت و مدرنیته، اینکه برچسبمان زدند با همان چوب همیشگی، ما ندید بدید ها، غرب زده ها، عقده ای ها، اینکه خارجی پرستیم و آنها احتمالا نساجیِ عهدِ قاجار نه فقط صدمی از ایمانمان را به آرمان کارلوس کم نکرد که سبزی دست هامان را در باغچه کی روش پر رنگ تر کرد. این تیم ملی را نمی شود دوست نداشت. نقطه به نقطه اش مثل وجب به وجب خاکمان پرِ عشق است پر امید. این شخصیت قدرتمند، این صعود راحت، اینکه کارمان به اما و اگر نکشیده اینکه این دفعه دیگر قرار نیست چهار بازیِ آخرِ خارج ازخانه مان را ببریم، پنج گل به کره بزنیم و امیدوار باشیم تا تیمور شرقی هفت گل به ژاپن بزند تا برای صعود در دیدار پلی آف به دیدار آرژانتین برویم را مدیون کی روش هستیم، اینکه همین حالا باد به غبغب می اندازیم و این بار دیگر نه لفظا که حقیقتا با تمام اعتقادمان نه به حضور که به حضورِ شایسته در جام جهانی فکر می کنیم صدقه سری کی روش است و وقتی پیوندهای ما با برخی از آن ها که آن ور دنیا روییده اند ملموس تر از همسایگانمان است. پس چرا دوستش نداشته باشیم این وطنی ترین مربی کشورمان را این باسکرویل پرتغالی را که اینگونه با عشق برای غرورِ ما زانو زد. پس ممنون که گذاشتی روی شانه هایت بایستیم و بزنیم تخته سینه بگوییم که دنیا ما را ببین که بیست سال پس از رفتن به پاریس از گردنه توکیو و ملبورن حالا کنار صاحب خانه و برزیل بالانشین حاضرین مجلسیم.



